Return   Facebook   Zip File

I

سبحانک اللّهم يا الهی کيف اذکرک بعد الّذی ايقنت بان السن العارفين کلّت عن ذکرک و ثنائک و منعت طيور افئدة المشتاقين عن الصّعود اِلی سمآءِ عزّک و عرفانک لو اقول يا الهی بانّک انت عارف اشاهد بان مظاهر العرفان قد خلقت بامرک و لو اقول بانّک انت حکيم اشاهد بان مطالع الحکمة قد ذوّتت بارادتک و ان قلت بانّک انت الفرد اُلاحظ بانّ حقايق التّفريد قد بعثت بانشائک و ان قلت

انّک انت العليم اُشاهد بان جواهر العلم قد حقّقت بمشيّتک و ظهرت بابداعک فسبحانک سبحانک من ان تشار بذکرٍ او توصف بثناءٍ او باشارة لانّ کلّ ذلک لم يکن الّا وصف خلقک و بعث بامرک و اختراعک و کلّما يذکرک الذّاکرون او يعرج الی هوآء عرفانک العارفون يرجعنّ الی النّقطة الّتی خضعت لسلطانک و سجدت لجمالک و ذوتت بحرکةٍ من قلمک بل استغفرک يا الهی عن ذلک لانّ بذلک يثبت النّسبة بين حقايق الموجودات و بين قلم امرک فسبحانک سبحانک من ذکر نسبتهم اِلی ما ينسب اليک لان کلّ النّسبة مقطوعة عن شجرة امرک و کلّ السّبل ممنوعة عن مظهر نفسک و مطلع جمالک فسبحانک سبحانک من ان تذکر بذکر او توصف بوصف او تثنی بثنآءٍ و کلّما امرت به عبادک من بدايع ذکرک و جواهر ثنائک هذا من فضلک عليهم ليصعدن بذلک الی مقرّ الّذی خلق فی کينونيّاتهم من عرفان انفسهم و انّک لم تزل کُنت مقدّساً عن وصف ما دونک و ذکر ما سواک و تکون بمثل ما کنت فی ازل الآزال لا اله الّا انت المتعالی المقتدر المقدّس العليم .

II

اوّل الأمر عرفان اللّه و آخره هُو التّمسّک بما نزل من سمآء مشيّته المهيمنة علی من فی السّموات و الأرضين

III

امريکه لم يزل و لا يزال مقصود نبيّين و غاية رجای مرسلين بوده باراده مطلقه و مشيّت نافذه ظاهر شده اوست موعودی که جميع کتب الهی باو بشارت داده مع ذلک اهل ارض از او غافل و محجوب مشاهده ميشوند بگو ای اوليای حق جهد نمائيد شايد بعرفانش فائز گرديد و بما ينبغی عامل اينست امری که اگر يک قطره در سبيلش کم شود صد هزار بحر مکافات آنرا مشاهده نمايد يعنی مالک شود بگو ای دوستان اين شأن عظيم را از دست مدهيد و از اين مقام بلند غافل مشويد عباد عالم بتصوّر موهوم چه مقدار جانها انفاق نموده و مينمايند و شما الحمد للّه بمقصود فائزيد و بموعود رسيده‌ايد باعانت حق جلّ جلاله اين مقام را حفظ نمائيد و بآنچه سبب و علّت ارتفاع امر است تمسّک جوئيد انّه يأمرکم بالمعروف و بما يرتفع به مقام الأنسان فی الامکان تعالی الرّحمن منزل هذا اللّوح البديع

IV

امروز روز فضل اعظم و فيض اکبر است بايد کلّ بکمال اتّحاد و اتّفاق در ظلّ سدره عنايت الهی ساکن و مستريح باشند و تمسّک نمايند بآنچه اليوم سبب عزّت و ارتفاع است

طوبی لقوم تحرّک علی ذکرهم قلمی الأعلی و نعيماً للّذين سترنا اسمائهم حکمة من عندنا از حق بطلبيد تا جميع را مُؤيّد فرمايد بر آنچه لدی العرش مقبولست زود است بساط عالم جمع شود و بساط ديگر گسترده گردد انّ ربّک لهو الحق علّام الغيوب .

V

امروز روزيست که بحر رحمت ظاهر است و آفتاب عنايت مشرق و سحاب جود مرتفع بايد نفوس پژمرده را بنسائم محبّت و مودّت و مياه مرحمت تازه و خرم نمود احبّای الهی در هر مجمع و محفلی که جمع شوند بايد بقسمی خضوع و خشوع از هر يک در تسبيح و تقديس الهی ظاهر شود که ذرّات تراب آن محلّ شهادت دهند بخلوص آن جمع و جذبه بيانات روحانيّه آن انفس زکيّه ذرّات آن تراب را اخذ نمايد نه آنکه تراب بلسان حال ذکر نمايد انّا افضل منکم چه که در حمل مشقّات فلّاحين صابرم و بکلّ ذی روح اعطای فيض فيّاض که در من وديعه گذارده نموده و مينمايم مع همه اين مقامات عاليه و ظهورات لاتحصی که جميع مايحتاج وجود از من ظاهر است باحدی فخر ننموده و نمينمايم و بکمال خضوع در زير قدم کلّ ساکنم

بايد کلّ با يکديگر برفق و مدارا و محبّت سلوک نمايند و اگر نفسی از ادراک بعضی مراتب عاجز باشد يا نرسيده باشد بايد بکمال لطف و شفقت با او تکلّم نمايند و او را

متذکّر کنند من دون آنکه در خود فضلی و علوّی مشاهده نمايند اصل اليوم اخذ از بحر فيوضاتست ديگر نبايد نظر بکوچک و بزرگی ظروف باشد يکی کفّی اخذ نموده و ديگری کأسی و همچنين ديگری کوبی و ديگری قدری امروز نظر کلّ بايد باموری باشد که سبب انتشار امر اللّه گردد حق شاهد و گواه است که ضرّی از برای اين امر اليوم اعظم از فساد و نزاع و جدال و کدورت و برودت ما بين احباب نبوده و نيست اجتنبوا بقدرة اللّه و سلطانه ثمّ الّفوا بين القلوب باسمه المُؤلّف العليم الحکيم از حق جلّ جلاله بخواهيد که بلذّت اعمال در سبيل او و خضوع و خشوع در حبّ او مرزوق شويد از خود بگذريد و در سايرين نگريد منتهای جهد را در تربيت ناس مبذول داريد امری از حق پوشيده نبوده و نيست اگر برضای حق حرکت نمايند بفيوضات لا تتناهی فائز خواهند شد اينست کتاب مبين که از قلم امر ربّ العالمين جاری و ظاهر شد تفکّروا فيما نزّل فيه و کونوا من العالمين

VI

جميع احزاب مختلفه ارض منتظر و چون آفتاب

حقيقت از افق عالم طالع کلّ معرض الّا من شاء اللّه اگر اليوم مقامات نفوس موقنه ذکر شود بيم آنست از فرط سرور بعضی هلاک شوند نقطه بيان ميفرمايد " نطفه يک ساله يوم ظهور او اقوی است از کلّ مَن

فی البيان و همچنين ميفرمايد و قد کتبت جوهرة فی ذکره و هُو انّه لا يشار باشارتی و لا بما نزل فی البيان اگر نفسی در بحور مستوره در اين کلمه عليا تفکّر نمايد فی الجمله بر مقام اين امر اعظم اقدس اعلی آگاه شود مقام ظهور که معلوم شد مقام طائفين معلوم و واضح است لعمر اللّه نَفَسی که از نفسی در اين امر بر آيد معادله نمينمايد باو کنوز ارض طوبی لمن فاز ويل للغافلين

VII

فی الحقيقه امروز روز مشاهده و اصغاست هم ندای الهی مرتفع است و هم انوار وجه از افق ظهور مشرق و لائح بايد جميع آنچه شنيده شد محو نمود و بعدل و انصاف در آيات و بيّنات و ظهورات ناظر شد امروز عظيم است چه که در جميع کتب بيوم اللّه معروف جميع انبيا و اصفيا طالب لقای اين يوم بديع بوده‌اند و همچنين احزاب مختلفه ارض و چون آفتاب ظهور از سمآء مشيّت الهی اشراق نمود کلّ منصعق و مدهوش مشاهده گشتند الّا من شاء اللّه يا ايّها الذّاکر حجاب اکبر بشر را از مشاهده منع نمود و از شنيدن ندا باز داشت انشاء اللّه آفاق بنور اتّفاق منوّر شود و در جبين جميع من علی الأرض نقش خاتم الملک للّه منطبع گردد

VIII

تاللّه الحق تلک ايّام فيها امتحن اللّه کلّ النبيّين و المرسلين ثمّ الّذين هم کانوا خلف سرادق العصمة و فسطاط العظمة و خباء العزّة و کيف هؤ لاء المشرکين

IX

يا حسين بعضی از احزاب ارض منتظر ظهور حسينی بودند چه که از قبل اصفيای حق جلّ جلاله عباد را بشارت داده‌اند بظهور آن حضرت بعد از قائم و همچنين اخبار فرمودند که در حين ظهور آن مطلع فيوضات الهی جميع انبياء و مرسلين حتّی قائم در ظلّ علم مبارک آن حضرت جمع ميشوند چون وقت رسيد و عالم بانوار وجه منوّر گشت کلّ اعراض نمودند مگر نفوسی که اصنام ظنون و هوی را بقوّت مالک اسمآء شکستند و قصد مدينه ايقان نمودند امروز رحيق مختوم باسم قيّوم ظاهر و جاری خذ کأساً منه ثمّ اشرب بهذا الأسم المُبارک المحمود

X

ميقات امم منقضی شد و وعده‌های الهی که در کتب مقدّسه مذکور است جميع ظاهر گشت و شريعة اللّه از صهيون جاری و اراضی و جبال اورشليم بتجلّيات انوار ربّ مزيّن طوبی لمن تفکّر فيما نزّل فی کتب اللّه المهيمن القيّوم ای دوستان الهی تفکّر نمائيد و بآذان واعيه اصغای

کلمة اللّه کنيد تا از فضل و رحمت او از زلال استقامت بياشاميد و بر امراللّه مثل جبل راسخ و ثابت باشيد در کتاب اشعيا ميفرمايد : " ادخل الی الصّخرة و اختبئ فی التّراب من امام هيبة الرّبّ و من بهاء عظمته . " اگر نفسی در همين آيه تفکّر نمايد بر عظمت امر و جلالت قدر يوم اللّه مطّلع ميشود و در آخر آيه مذکوره ميفرمايد " و يسمو الرّبّ وحده فی ذلک اليوم " امروز روزی است که ذکرش در کلّ کتب از قلم امر ثبت گشته مامن آية الّا و قد تنادی بهذا الاسم و ما من کتاب الّا و يشهد بهذا الذّکر المبين لو نذکر ما نزّل فی الکتب و الصّحف فی ذکر هذا الظّهور ليصير هذا اللّوح ذا حجم عظيم بايد اليوم کلّ بعنايات الهيّه مطمئن باشند و بکمال حکمت در تبليغ امر جهد نمايند تا جميع بانوار فجر معانی منوّر شوند

XI

حبّذا هذَا الْيَوْمُ الَّذی فيه تَضَوّعَت نَفحاتُ الرّحمن فی الإِمکانِ حَبَّذا هذَا الْيَوْمُ المُبارکُ الّذی لا تُعادلُه القرونُ وَ الأَعصار حَبَّذا هذَا الْيَوْمُ اذ تَوَجَّه وَجْهُ القِدَمِ اِلی مَقامه اِذاً نادَتِ الأَشيآء وَ عَن وَرائها المَلأ الأعلی يا کَرمِل انزلی بما اقبَل اليکِ وَجهُ اللّهِ مالک مَلکُوتِ الأسمآءِ وَ فاطِر السَّماء اِذاً اخذهَا اهْتِزاز السُّرُور وَ نادَت باعلی النِّداءِ نفسی لاقبالِکَ الفِداء وَ لعنايتکَ الفِداء و لِتَوَجُّهِکَ الفِداء قَد اَهلکنی يا مَطْلَع الحيوة فراقکَ وَ احرقنی هجرک لکَ الحَمد بما اَسْمَعْتَنی ندائکَ وَ شرّفتنی بقُدومکَ و اَحيَيتنی مِنْ نفحات اَيّامکَ وَ صَرير قلمکَ الَّذی جَعَلْتَه صوراً بينَ عبادک فَلَمّا جآء أَمرک المُبرم نَفَخْتَ فيه اِذاً قامتِ القيمة الکُبری وَ ظَهَرت الأسرار المکنُونة فی خَزائن مالِک الاَشيآء فَلَمّا بَلَغ ندائها اِلی ذاکَ المقامِ الأَعلی قُلنا يا کَرمِل احْمِدی رَبَّکِ قَد کنتِ محترقة بِنارِ الفِراق اذاً ماج بَحرُ الوصال امامَ وَجهِک بذلکَ قرّت عينک وَ عَينُ الوُجود و ابتَسَم ثغر الغَيب و الشُّهُود طُوبی لَکِ بما جَعَلکِ اللّه فی هذا اليَوم مَقرَّ عَرشه وَ مَطْلع آياتِه وَ مَشرِق بيّناته طوبی لعَبْد طاف حَولکِ وَ ذَکَرَ ظهورک وَ بُرُوزکِ وَ ما فزت بِه من فَضلِ اللّه رَبّک خُذی کأَس البَقاء باسمِ رَبّک الأبهی ثُمَّ اشکريه بما بَدَّل حزنکِ بالسُّرُور وَ همّکِ بِالفرح الأکبَر رحمةً مِن عندِه

انّه يُحبُّ المقام الّذيِ اسْتَقَرّ فيه عَرشه وَ تَشَرّفَ بقُدُومه وَ فازَ بلقائه و فيهِ ارْتفع ندائه وَ صَعَدت زَفَراتُه يا کَرمِل بَشّری صَهْيُون قُولی اَتَی المکْنونُ بسلطان غَلَبَ العالمَ و بنور ساطعٍ به اشرقت الأَرض وَ مَنْ عَليها اِيّاک اَنْ تکُونی مُتَوَقِّفَةً فی مقامِک اسرَعی ثمَّ طوفی مدينَة اللّهِ الَّتی نُزِّلَت مِنَ السّمآء و کَعبَة اللّهِ الّتی کانَتْ مَطاف المقرّبين وَ المخلصين و الملائکةِ العاليْن وَ احبُّ اَنْ اُبَشّرَ کلّ بُقعةٍ مِن بقاع الأَرض وَ کلّ مَدينَةٍ مِن مَدائنها بِهذا الظُهور الَّذی بِه انجذبَ فؤاد الطّور وَ نادَتِ السّدرَة المُلک وَ الملکوتُ للّه رَبّ الأرباب هذا يَوْم فيه بُشّر البَحر وَ البَرّ و اخبرَ بما يَظهَر مِن بَعد مِنْ عنايات اللّه المکنونةِ المَستُورة عَن العُقول و الأَبصار سَوف تجری سَفينة اللّه عَليک و يظهر اَهلُ البهآء الّذين ذَکَرَهم فی کتاب الأسمآء تبارکَ مَولی الوَری الّذی بذکره انجذبت الذّرات وَ نَطقَ لسان العَظَمَة بما کان مکنوناً فی علمه و مخزوناً فی کَنزِ قدرته انّهُ هُو المهَيمنُ علی من فی الأَرض وَ السّمآء باسمِه المقتدر العَزيزِ المَنيع .

XII

ان ارتقبوا يا قوم ايّام العدل و انّها قد اتت بالحق ايّاکم ان تحتجبوا منها و تکوننّ من الغافلين

XIII

ناظر بايّام قبل شويد که چقدر مردم از اعالی و ادانی که هميشه منتظر ظهورات احديّه در هياکل قدسيّه بوده‌اند بقسمی که در جميع اوقات و اوان مترصّد و منتظر بودند و دعاها و تضرّعها مينمودند که شايد نسيم رحمت الهيّه بوزيدن آيد و جمال موعود از سرادق غيب بعرصه ظهور قدم گذارد و چون ابواب عنايت مفتوح ميگرديد و غمام مکرمت مرتفع و شمس غيب از افق قدرت ظاهر ميشد جميع تکذيب مينمودند و از لقای او که عين لقاء اللّه است احتراز ميجستند تأمّل فرمائيد که سبب اين افعال چه بود که باين قسم با طلعات جمال ذی الجلال سلوک مينمودند و هر چه که در آن ازمنه سبب اعراض و اغماض آن عباد بود حال هم سبب اغفال اين عباد شده و اگر بگوئيم حجج الهيّه کامل و تمام نبود لهذا سبب اعتراض عباد شد اين کفريست صراح لأجل آنکه اين بغايت از فيض فيّاض دور است و از رحمت منبسطه بعيد که نفسی را از ميان جميع عباد برگزيند برای هدايت خلق خود و باو حجّت کافيه وافيه عطا نفرمايد و معذلک خلق را از عدم اقبال باو معذّب فرمايد بلکه لم يزل جود سلطان وجود بر همه ممکنات بظهور مظاهر نفس خود احاطه فرموده و آنی نيست که فيض او منقطع شود و يا آنکه امطار رحمت از غمام عنايت او ممنوع گردد پس نيست اين امورات محدثه مگر از انفس محدوده که در وادی کبر

و غرور حرکت مينمايند و در صحراهای بُعد سير مينمايند و بظنونات خود و هر چه از علمای خود شنيده‌اند همان را تأسّی مينمايند لهذا غير از اعراض امری ندارند و جز اغماض حاصلی نخواهند و اين معلوم است نزد هر ذی بصری که اگر اين عباد در ظهور هر يک از مظاهر شمس حقيقت چشم و گوش و قلب را از آنچه ديده و شنيده و ادراک نموده پاک و مقدّس مينمودند البتّه از جمال الهی محروم نمی ماندند و از حرم قرب و وصال مطالع قدسيّه ممنوع نمی گشتند و چون در هر زمان حجّت را بمعرفت خود که از علمای خود شنيده بودند ميزان مينمودند و بعقول ضعيفه آنها موافق نمی آمد لهذا از اينگونه امور غير مرضيّه از ايشان در عالم ظهور بظهور ميآمد

نوبت بموسی رسيد و آن حضرت بعصای امر و بيضای معرفت از فاران محبّت الهيّه با ثعبان قدرت و شوکت صمدانيّه از سينای نور بعرصه ظهور ظاهر شد و جميع من فی الملک را بملکوت بقا و اثمار شجره وفا دعوت نمود و شنيده شد که فرعون و ملأ او چه اعتراضها نمودند و چه مقدار احجار ظنونات از انفس مشرکه بر آن شجره طيّبه وارد آمد تا بحدّی که فرعون و ملأ او همّت گماشتند که آن نار سدره ربّانيّه را از ماء تکذيب و اعراض افسرده و مخمود نمايند و غافل از اينکه نار حکمت الهيّه از آب عنصری افسرده نشود و سراج قدرت ربّانيه از بادهای مخالف خاموشی نپذيرد بلکه در اين مقام ماء سبب اشتعال شود و باد علّت حفظ لو انتم بالبصر الحديد تنظرون و فی رضی اللّه تسلکون

چون ايّام موسی گذشت و انوار عيسی از فجر روح عالم را احاطه نمود جميع يهود اعتراض نمودند که آن نفس که در توراة موعود است بايد مروّج و مکمّل شرايع توراة باشد و اين جوان ناصری که خود را مسيح اللّه مينامد حکم طلاق و سبت را که از حکمهای اعظم موسی است نسخ نموده و ديگر آنکه علائم ظهور هنوز ظاهر نشده چنانچه يهود هنوز منتظر آن ظهورند که در توراة مذکور است چه قدر از مظاهر قدس احديّه و مطالع نور ازليّه که بعد از موسی در ابداع ظاهر شده و هنوز يهود بحجبات نفسيّه شيطانيّه و ظنونات افکيّه نفسانيّه محتجب بوده و هستند و منتظرند که هيکل مجعول با علامات مذکوره که خود ادراک نموده‌اند کی ظاهر خواهد شد کذلک اخذهم اللّه بذنبهم و اخذ عنهم روح الايمان و عذّبهم بنار کانت فی هاوية الجحيم موقودا و اين نبود مگر از عدم عرفان يهود عبارات مسطوره در توراة را که در علائم ظهور بعد نوشته شده چون بحقيقت آن پی نبردند و بظاهر هم چنين امور ظاهر نشد لهذا از جمال عيسوی محروم شدند و بلقاء اللّه فائز نگشتند " و کانوا من المنتظرين " و لم يزل و لا يزال جميع امم بهمين جعليّات افکار نالايقه تمسّک جسته و از عيونهای لطيفه رقيقه جاريه خود را بی بهره و بی نصيب نمودند

بر اولی العلم معلوم و واضح بوده که چون نار محبّت عيسوی حجبات حدود يهود را سوخت و حکم آن حضرت فی الجمله بر حسب ظاهر جريان يافت روزی آن جمال غيبی ببعضی از اصحاب روحانی ذکر فراق فرمودند و نار اشتياق افروختند و فرمودند که من ميروم و بعد ميآيم

و در مقام ديگر فرمودند من ميروم و ميآيد ديگری تا بگويد آنچه من نگفته‌ام و تمام نمايد آنچه را که گفته‌ام و اين دو عبارت فی الحقيقه يکی است لو انتم فی مظاهر التّوحيد بعين اللّه تشهدون و اگر بديده بصيرت معنوی مشاهده شود فی الحقيقه در عهد خاتم هم کتاب عيسی و امر او ثابت شد در مقام اسم که خود حضرت فرمود منم عيسی و آثار و اخبار و کتاب عيسی را هم تصديق فرمود که من عند اللّه بوده در اين مقام نه در خودشان فرقی مشهود و نه در کتابشان غيريّتی ملحوظ زيرا که هر دو قائم بامر اللّه بودند و هم ناطق بذکر اللّه و کتاب هر دو هم مشعر بر اوامر اللّه بود از اين جهت است که خود عيسی فرمود " من ميروم و مراجعت ميکنم " بمثل شمس که اگر شمس اليوم بگويد من شمس يوم قبلم صادق است و اگر بگويد در حدود يومی که غير آنم صادق است و همچنين در ايّام ملاحظه نمائيد که اگر گفته شود که کلّ يک شیءاند صحيح و صادق است و اگر گفته شود که بحدود اسمی و رسمی غير همند آنهم صادق است چنانچه می‌بينی با اينکه يک شیءاند با وجود اين در هر کدام اسمی ديگر و خواصّی ديگر و رسمی ديگر ملحوظ ميشود که در غير آن نميشود و بهمين بيان و قاعده مقامات تفصيل و فرق و اتّحاد مظاهر قدسی را ادراک فرمائيد تا تلويحات کلمات آن مُبْدِع اسماء و صفات را در مقامات جمع و فرق عارف شوی و واقف گردی و جواب مسأله خود را در موسوم نمودن آن جمال ازلی در هر مقام خود را باسمی و رسمی بتمامه بيابی چون غيب ازلی و ساذج هويّه شمس محمّدی را از افق علم و معانی مشرق فرمود از جمله اعتراضات علمای يهود آن بود که بعد از موسی نبی مبعوث نشود بلی طلعتی در کتاب مذکور است

که بايد ظاهر شود و ترويج ملّت و مذهب او را نمايد تا شريعه شريعت مذکوره در توراة همه ارض را احاطه نمايد اينست که از لسان آن ماندگان وادی بُعد و ضلالت سلطان احديّت ميفرمايد " و قالت اليهود يد اللّه مغلولة غلّت ايديهم و لعنوا بما قالوا بل يداه مبسوطتان " )1( ترجمه آن اينست که گفتند يهودان دست خدا بسته شده بسته باد دستهای خود ايشان و ملعون شدند بانچه افترا بستند بلکه دستهای قدرت الهی هميشه باز و مهيمن است " يد اللّه فوق ايديهم " (2) اگر چه شرح نزول اين آيه را علمای تفسير مختلف ذکر نموده‌اند ولکن بر مقصود ناظر شويد که ميفرمايد نه چنين است يهود خيال نمودند که سلطان حقيقی طلعت موسوی را خلق نمود و خلعت پيغمبری بخشيد و ديگر دستهايش مغلول و بسته شد و قادر نيست بر ارسال رسولی بعد از موسی ملتفت اين قول بی معنی شويد که چقدر از شريعه علم و دانش دور است و اليوم جميع اين مردم بامثال اين مزخرفات مشغولند و هزار سال بيش ميگذرد که اين آيه را تلاوت مينمايند و بر يهود من حيث لا يشعر اعتراض مينمايند و ملتفت نشدند و ادراک ننمودند باينکه خود سرّاً و جهراً ميگويند آنچه را که يهود بآن معتقدند چنانچه شنيده‌ايد که ميگويند جميع ظهورات منتهی شده و ابواب رحمت الهی مسدود گشته ديگر از مشارق قدس معنوی شمسی طالع نميشود و از بحر قدم صمدانی امواجی ظاهر نگردد و از خيام غيب ربّانی هيکلی مشهود نيايد اينست ادراک اين همج رعاع فيض کليّه و رحمت منبسطه که بهيچ عقلی و ادراکی انقطاع آن جائز نيست جائز دانسته و از اطراف و ________________________________

)1( - سورة المائدة - آيه ۶۴ )2 (- سورة الفتح - آيه ۱۰

جوانب کمر ظلم بسته و همّت گماشته‌اند که نار سدره را بماء ملح ظنون مخمود نمايند و غافل از اينکه زجاج قدرت سراج احديّه را در حصن حفظ خود محفوظ ميدارد

چنانچه سلطنت حضرت رسول حال در ميان ناس ظاهر و هويداست و در اوّل امر آن حضرت آن بود که شنيديد چه مقدار اهل کفر و ضلال که علمای آن عصر و اصحاب ايشان باشند بر آن جوهر فطرت و ساذج طينت وارد آوردند چه مقدار خاشاکها و خارها که بر محلّ عبور آن حضرت ميريختند و اين معلوم است که آن اشخاص بظنون خبيثه شيطانيّهء خود اذيّت به آن هيکل ازلی را سبب رستگاری خود ميدانستند زيرا که جميع علمای عصر مثل عبد اللّه اُبَی و ابو عامر راهب و کعب بن اشرف و نضر بن حارث جميع آن حضرت را تکذيب نمودند و نسبت بجنون و افترا دادند و نسبتهائی که " نعوذ باللّه من ان يجری به المداد او يتحرّک عليه القلم او يحمله الألواح " بلی اين نسبتها بود که سبب ايذای مردم نسبت به آن حضرت شد و اين معلوم و واضح است که علمای وقت اگر کسی را رد و طرد نمايند و از اهل ايمان ندانند چه بر سر آن نفس ميايد چنانچه بر سر اين بنده آمد و ديده شد اينست که آن حضرت فرمود " ما اوذی نبيّ بمثل ما اوذيت " و در فرقان نسبتها که دادند و اذيّتها که به آن حضرت نمودند همه مذکور است " فارجعوا اليه لعلّکم بمواقع الأمر تطّلعون " حتّی قسمی بر آن حضرت سخت شد که احدی با آن حضرت و اصحاب او چندی معاشرت نمينمود و هر نفسی که خدمت آن حضرت ميرسيد کمال اذيّت را باو

وارد مينمودند

حال امروز مشاهده نما که چقدر از سلاطين باسم آن حضرت تعظيم مينمايند و چه قدر از بلاد و اهل آن که در ظلّ او ساکنند و به نسبت بآن حضرت افتخار دارند چنانچه بر منابر و گلدسته‌ها اين اسم مبارک را بکمال تعظيم و تکريم ذکر مينمايند و سلاطينی هم که در ظلّ آن حضرت داخل نشده‌اند و قميص کفر را تجديد ننموده‌اند ايشانهم ببزرگی و عظمت آن شمس عنايت مقرّ و معترفند اينست سلطنت ظاهره که مشاهده ميکنی و اين لابدّ است از برای جميع انبياء که يا در حيات و يا بعد از عروج ايشان بموطن حقيقی ظاهر و ثابت ميشود و اين معلوم است که تغييرات و تبديلات که در هر ظهور واقع ميشود همان غمامی است تيره که حايل ميشود بصر عرفان عباد را از معرفت آن شمس الهی که از مشرق هويّه اشراق فرموده زيرا که سالها عباد بر تقليد آباء و اجداد باقی هستند و بآداب و طريقی که در آن شريعت مقرّر شده تربيت يافته‌اند يکمرتبه بشنوند و يا ملاحظه نمايند شخصی که در ميان ايشان بوده و در جميع حدودات بشريّه با ايشان يکسان است و مع ذلک جميع آن حدودات شرعيّه که در قرنهای متواتره بآن تربيت يافته‌اند و مخالف و منکر آن را کافر و فاسق و فاجر دانسته‌اند همه را از ميان بردارد البتّه اين امور حجاب و غمام است از برای آنهائيکه قلوبشان از سلسبيل انقطاع نچشيده و از کوثر معرفت نياشاميده و بمجرّد استماع اين امور چنان محتجب از ادراک آن شمس ميمانند

که ديگر بی سؤال و جواب حکم بر کفرش ميکنند و فتوی بر قتلش ميدهند چنانچه ديده‌اند و شنيده‌اند از قرون اولی و اين زمان نيز ملاحظه شد پس بايد جهدی نمود تا باعانت غيبی از اين حجبات ظلمانی و غمام امتحانات ربّانی از مشاهده آن جمال نورانی ممنوع نشويم و او را بنفس او بشناسيم

XIV

بِسْمِهِ المُجَلّی عَلی مَنْ فِی الأِمکانِ

يا قَلَمَ الأعْلی قَدْ اَتی رَبيعُ البَيانِ بِما تَقَرَّبَ عيْدُ الرَّحْمنِ قُمْ بَيْنَ المَلَأِ الأِنشاءِ بِالذِّکرِ و اَلثَّناء عَلی شَأنٍ يُجَدَّدُ بِه قَميْصُ الأِمکانِ وَ لا تَکُنْ مِنَ الصّامِتْينَ قَدْ طَلَعَ نَيِّرُ الأِبتِهاج مِنْ اُفُقِ سَمآءِ اسْمِنَا البَهّاج بِما تَزَيَّنَ مَلکُوتُ الأَسماء بِاسمِ رَبِّکَ فاطِرِ السَّمآءِ قُمْ بَيْنَ الاُمَمِ بهذَا الاِسمِ الاَعظَمِ وَ لا تَکُنْ مِنَ الصّابِريْنَ اِنّا نَريکَ مُتَوَقِّفاً عَليَ اللَّوْح هَلْ اَخَذَتکَ الحَيْرَةُ مِنْ اَنوارِ الجَمالِ وَ الاَحزانُ بِما سَمِعتَ مَقالاتِ اَهلِ الضَّلالِ اِيّاکَ اَنْ يَمنَعکَ شیءٌ عَن ذِکرِ هذا اليَومِ الّذی فُکَّ رَحيقُ الوِصالِ بِاِصْبَعِ القُدرَةِ وَ الجَلالِ وَ دُعِيَ مَنْ فِی السَّمواتِ وَ الأَرَضينَ وَ اْختَرتَ الأِصطِبارَ بَعْدَ الَّذی وَجَدْتَ نَفَحاتِ اَيّامِ اللّهِ اَمْ کُنتَ مِن المحتجِبينَ يا مالِکَ اَلأَسمآءِ و فاطِرَ السَّمآءِ لَسْتُ مُحتَجِبَاً مِنْ شئوناتِ يَومِکَ الَّذی اَصْبَحَ مِصباحَ الهُدی بَينَ الوَری و آيَةَ القِدَمِ لِمَنْ فيِ العالَمِ لَو کُنتُ صامِتاً هذا مِنْ حُجُباتِ خَلقِکَ وَ بَريَّتِکَ وَ لو کُنْتُ ساکِناً اِنَّهُ مِن سُبُحاتِ اَهلِ

مَمْلَکَتِکَ تَعْلَمُ ما عِنْدی وَ لا اَعْلَمُ ما عِندَکَ اِنّکَ اَنْتَ العَليمُ الخَبيرُ بِاسمِکَ المُهَيمنِ عَليَ الأَسمآءِ لَو جائَنی اَمرُکَ المُبرَمُ الأَعلی لَأَحْيَيْتُ مَنْ عَليَ الأَرضِ بِالکَلِمَةِ العُليا الَّتی سَمِعتُها مِن لسانِ قُدرتکَ فی مَلَکُوتِ عِزِّکَ وَ بَشَّرتُهُم بِالمَنظَرِ الأَبهی مَقامِ الَّذی فيه ظَهَر المَکنُونُ بِاسمِکَ الَظاهر المُهَيمنِ القَيُّومِ يا قَلَمُ هَلْ تَرَی اليَومَ غَيريْ اَيْنَ الأَشياءُ وَ ظُهُوراتُها وَ اَيْنَ الأَسماءُ وَ مَلکوتها و البواطِن وَ اَسرارُها وَ الظَّواهِرُ وَ آثارُها قَدْ اَخذ الفَناءُ مَن فِی الأِنشاءِ وَ هذا وَجْهِيَ الباقِی المُشرِقُ المُنيرُ هذا يَومٌ لا يُری فيهِ اِلّا الأَنوارُ الَّتی اَشْرَقَتْ و لاحَتْ مِنْ اُفُقِ وَجهِ رَبِّکَ العَزيزِ الکَريمِ قَد قَبَضنَا الأَرواحَ بِسُلطانِ القُدرَةِ وَ الأِقتِدارِ وَ شَرَعنا فی خَلقٍ بَديعٍ فَضْلاً مِن عِندِنا وَ اَنَا الفَضّالُ القَديمُ هذا يَوْمٌ فيهِ يَقُولُ اللّاهُوتُ طُوبی لَکَ يا ناسُوتُ بما جُعِلْتَ مَوْطِئَ قَدَمِ اللّهِ وَ مَقَرَّ عَرشِهِ العَظيمِ وَ يَقُولُ الجَبَرُوتُ نَفْسی لَکَ الفِداءُ بِمَا اسْتَقرَّ عَلَيکَ مَحْبُوبُ الرَّحمنِ الَّذی بِه وُعِدَ ما کانَ وَ ما يَکُونُ هذا يَومٌ فيهِ استَعْطَر کُلُّ عِطرٍ مِن عِطرِ قَمْيصِ الَّذی تَضَوَّعَ عَرْفُهُ بَينَ العالَمْينَ هذا يَومٌ فيهِ فاضَ بَحرُ الحَيَوانِ مِنْ فَمِ مَشِيَّةِ الرَّحمنِ هلمّوا وَ تعالُوا يا مَلَأَ الأَعلی بِالأَرواحِ وَ القُلُوبِ قُلْ هذا مَطْلَعُ الغَيْبِ المَکنُونِ لَو أَنْتُمْ مِن العارِفينَ وَ هذا مَظْهَرُ الکَنْزِ المَخزُونِ اِنْ أَنْتُمْ مِنَ القاصِديْنَ وَ هذا محبُوبُ ما کانَ وَ ما يکُونُ لَو اَنتُم مِنَ المُقبِلْينَ يا قَلمُ اِنّا نُصَدِّقکَ فيمَا اعتَذَرتَ به فی الصَّمْتِ ما تَقُولُ فی اَلحَيْرةِ الَّتی نَريکَ فيها يَقُولُ اِنَّها مِنْ سُکرِ خَمرِ لِقائِکَ يا مَحبُوبَ العالَمينَ قُمْ بَشِّرِ الأِمکانَ بما تَوَجَّه الرَّحمنُ اِلی الرِّضْوانِ ثُمَّ اهْدِ النّاسَ اِليَ الجَنَّةِ الَّتی جَعَلَهَا اللّهُ عَرشَ الجِنانِ اِنّا جَعَلناکَ الصُّورَ

الأَعظَم لِحيوةِ العالَمينَ قُلْ تِلکَ جَنَّةٌ رُقِمَ عَلی اَوْراقِ ما غُرِسَ فيها مِنْ رَحيقِ البَيانِ قَدْ ظَهَرَ المَکنُونُ بِقُدرَةٍ وَ سُلطانٍ اِنَّها لَجَنَّةٌ تَسْمَعُ مِنْ حَفيفِ اَشجارِها يا مَلَأَ الأَرضِ وَ الْسَّمآءِ قَد ظَهَر ما لا ظَهَرَ مِنْ قَبْلُ وَ اَتی مَنْ کانَ غَيْباً مَستُوراً فی اَزَلِ الآزالِ وَ مِنْ هَزيزِ ارياحِها قَدْ اَتَی المالِکُ و المُلکُ للّه وَ مِنْ خريرِ مائها قَد قَرَّتِ الْعيُونُ بِما کَشَفَ الغَيبُ المکنوُنُ عَنْ وَجهِ الجَمالِ سِترَ اْلجَلالِ وَ نادَتْ فيهَا الحُوريّاتُ مِن اَعْلَی الغُرَفاتِ اَنِ ابشِرُوا يا اَهْلَ الجِنانِ بما تَدُقُّ انامِلُ القِدَمِ النّاقُوسَ الاَعظَمَ فی قُطبِ الَسّمآءِ بِاسمِ الأبهی وَ اَدارَتْ ايادی اَلعَطاءِ کوثَرَ البَقاءِ تَقَرَّبُوا ثُمَّ اْشرَبُوا هَنيئاً لَکُم يا مَطالِعَ الشَّوقِ وَ مَشارِقَ الأِشتِياقِ اِذاً طَلَعَ مَطْلَعُ الأَسمآءِ مِن سُرادِقِ الکِبْرِياءِ مُنادياً بَيْنَ الأَرْضِ وَ اَلسّمآءِ يا اَهْلَ الرِّضْوانِ دَعُوا کؤوسَ الجِنانِ وَ ما فِيهنَّ مِنْ کَوثَرِ الحَيَوانِ لِأنَّ اهَلَ البهاءِ دَخَلوا جَنَّة اللِّقاءِ وَ شَرِبوا رَحيقَ الوِصالِ مِنْ کأسِ جَمالِ رَبِّهمُ الغَنِيِّ المُتَعالِ يا قَلَمُ دَعْ ذِکرَ الأِنشآءِ وَ تَوَجّهْ اِلی وَجْهِ رَبّکَ مالِکِ الأَسمآءِ ثُمَّ زَيِّنِ الْعالَم بِطِرازِ اَلطافِ رَبِّکَ سُلطانِ القِدَمِ لِأَنّا نَجِدُ عَرْفَ يَوْمٍ فيْهِ تَجَلَّی المقْصُودُ عَلی مَمالِکِ الغَيْبِ وَ الشُّهُودِ بِاسمائِه الحُسنی وَ شُموسِ اَلْطافِه الَّتی مَا اطَّلَعَ بها اِلّا نفسهُ المُهَيمِنَةُ عَلی مَنْ فِی الأِبداعِ لاَ تَنظُرِ الخَلْقَ اِلّا بعَينِ الرّأفَةِ وَ الوِدادِ لِأَنَّ رحمَتَنا سَبَقَتِ الأَشياءَ وَ اَحاطَ فَضْلُنا الأرَضيْنَ وَ السَّمواتِ وَ هذا يَوْمٌ فيهِ يُسقِی الْمُخلِصُونَ کَوثَرَ الِلّقاءِ وَ الْمُقَرَّبُونَ سَلسَبيلَ القُربِ وَ الْبَقاءِ وَ المُوَحِّدُونَ خَمْرَ الوِصالِ فی هذَا المَآلِ الَّذی فيهِ يَنطِقُ لِسانُ العَظَمَةِ و الأِجْلالِ المُلکُ لِنَفسی وَ اَنا المالِکُ بِالأِستِحقاقِ اِجْتَذِبِ

القُلُوبَ بنداءِ المَحبُوبِ قُلْ هذا لَحْنُ اللّهِ اِنْ اَنتُم تَسمَعُونَ وَ هذا مَطْلَعُ وَحيِ اللّهِ لو انتُم تَعرِفُونَ وَ هذا مَشرِقُ اَمرِ اللّهِ لَو اَنتُم تُوقِنُونَ وَ هذا مَبدَءُ حُکمِ اللّهِ لَو انتُم تُنصِفُونَ هذا لَهُوَ السِّرُّ الظّاهِرُ المَستُور لو اَنتُم تَنظُرُونَ قُلْ يا مَلأَ الأِنشآءِ دَعوْا ما عِنْدَ کُمْ بِاسمی المُهَيمِنِ عَلی الأَسمآءِ وَ تَغَمَّسُوا فی هذَا البَحرِ الَّذی فيهِ سُتِرَ لَئالِئُ الحِکمَةِ وَ التِّبيانِ وَ تَمَوَّجَ بِاسمِيَ الرّحمنِ کذلکَ يُعَلِّمُکُم مَنْ عِندَهُ اُمُّ الکِتابِ قَدْ اَتَی المَحبُوبُ بِيَدِهِ اْليُمْنی رَحْيقُ اسمِهِ المَختُومُ طُوبی لمَنْ اَقْبَلَ وَ شَرِبَ وَ قالَ لَکَ الحَمْدُ يا مُنْزِلَ الأياتِ تَاللّهِ ما بَقِيَ مِنْ اَمْرٍ اِلّا وَ قَدْ ظَهَرَ بِالحقِّ وَ ما مِنْ نِعمَةٍ اِلّا وَ قَدْ نَزَلَتْ بِالْفَضْلِ وَ ما مِنْ کَوثَرٍ اِلّا وَ قَدْ ماجَ فِی الکُوْبِ وَ ما مِنْ قَدحٍ اِلّا وَ قَدْ اَدارَهُ الْمَحْبُوبُ اَنْ اَقبِلُوا وَ لا تَوَقَّفُوا اَقلَّ مِنْ آنٍ طُوبی لِلَّذينَ طارُوا بِاَجنحةِ الأِنقِطاعِ اِلی مقامٍ جَعَلَهُ اللّهُ فَوقَ الأِبداعِ وَ استَقامُوا عَليَ الأَمرِ عَلی شَأنٍ ما مَنَعَتهُم اَوهامُ العُلَماءِ وَ لا جُنُودُ الآفاقِ يا قَومِ هَل مِنکُمْ مِنْ اَحَدٍ يَدَعُ الْوَری مُقبِلاً اِليَ اللّهِ مالِکِ اَلأسماءِ وَ يَضَعُ ما عِندَ النّاسِ بِسُلطانِ اسْمِيَ المُهَيمِنِ عَليَ الأَشيآءِ آخِذاً بِيَدِ القُوَّةِ ما اُمِرَ بِه مِن لَدَی اللّهِ عالِمِ السِّرِّ و الأَجهارِ کَذلِکَ نُزِّلَتِ النِّعمَةُ وَ تَمَّتِ الحُجَّةُ وَ اَشْرَقَ البُرهانُ مِنْ اُفُقِ الرَّحمنِ اِنَّ الفَوزَ لِمَنْ اَقبَلَ وَ قَالَ لکَ الْحَمدُ يا مَحبُوبَ العالَميْنَ و لَکَ الحَمدُ يا مَقصُودَ العارِفينَ اَنِ افْرَحُوا يا اَهْلَ اللّهِ بِذِکرِ اَيّامٍ فيها ظَهَرَ الفَرَحُ الأَعظَمُ بِما نَطَقَ لِسانُ الْقِدَمِ اِذ خَرَجَ مِنَ البَيْتِ مُتَوَجِّهاً اِلی مَقامٍ فيه تَجَلّی بِاسْمِه الرَّحمنِ عَلی مَنْ فِی الأِمکانِ تَاللّهِ لَو نَذکُرُ اَسرارَ ذاکَ اليَومِ لينصَعِقُ

مَنْ فيِ المُلکِ وَ المَلَکوُتِ اِلّا مَنْ شآءَ اللّهُ المُقتَدِرُ العَليمُ الحَکيمُ إِذاً اَخذَ سُکْرُ خَمْر الآياتِ مُظْهِر الْبَيّناتِ وَ خَتَمَ البَيانَ بِذکرِ اِنَّه لا اِله اِلّا اَنَا المتعالِی المُقتَدِرُ العَزيزُ الْعَلّامُ

XV

قلم الأمر يقول الملک يومئذ لِلّه لسان القدرة يقول السّلطنة يومئذ لِلّه ورقاءُ العماءِ علی غصن البقاء تغنّ العظمة للّه الواحد الجبّار حمامة الأمر ترنّ علی افنان الرّضوان الکرم يومئذ لِلّه الواحد الغفّار ديک العرش فی اجمة القدس يدلع بانّ الغلبة يومئذ لِلّه الفرد المقتدر القهّار قلب کلّ شیء فی کلّ شیء ينادی العفو يومئذ للّه الأحد الفرد المهيمن السّتّار روح البهاء فوق الرأس مقام الّذی لن يشار باشارة الممکنات ينطق تاللّه قد ظهر ساذج القدم ذو العظمة و الاقتدار لا اله الّا هو العزيز المقتدر المتعالی العليم المحيط البصير الخبير المهيمن النوّار يا ايّها العبد الّذی اردت رضاء اللّه و حبّه بعد الّذی کلّ انفضّوا عن جماله الّا عدّة من اولی الأبصار فجزاک اللّه من فضله جزاء حسناً باقياً دائماً بما اردته فی يوم عمت فيه الانظار ثمّ اعلم بانّا لو نلقی عليک رشحاً عمّا رشّ علينا من رشحات ابحر القضاء من اولی الغلّ و البغضاء لتبکی و تنوح فی العشيّ و الابکار فيا ليت نجد فی الارض من منصف ذی بصر ليعرف

ما ظهر فی هذا الظّهور من سلطنة اللّه و اقتداره و يذکر النّاس خالصاً لوجه اللّه بالسّرّ و الاجهار لعلّ النّاس يقومنّ و ينصرنّ هذا المظلوم الّذی ابتلی بين يدی هؤلاء الفجّار اذاً روح القدس ينطق عن ورائی و يقول صرّف القول علی تصريف آخر لئلّا يحزن الّذی اراد الوجه من وجهک و قل انّی ما استنصرت من احد من قبل و لن استنصر من بعد بفضل اللّه و قدرته و انّه قد نصرنی بالحقّ اذ کنت فی العراق و جادل معی کلّ الملل و حفظنی بالحق و اخرجنی عن المدينة بسلطان الّذی لا ينکره الّا کلّ منکر مکّار قل انّ جندی توکّلی و حزبی اعتمادی و رايتی حبّی و انيسی ذکر اللّه الملک المقتدر العزيز المختار و انّک انت يا ايّها السّاير فی حبّ اللّه قم علی امر اللّه و قل يا قوم لا تشتروا هذا الغلام بزخرف الدّنيا و لا بنعيم الآخرة تاللّه الحقّ لن يعادل بشعر منه کلّ من فی السّموات و الأرض ايّاکم يا قوم لا تبدّلوه بما عندکم من الدّرهم و الدّينار فاجعلوا حبّه بضاعة لأرواحکم فی يوم الّذی لن ينفعکم شیء و يضطرب الأرکان و يقشعرّ جُلود النّاس و تشخص فيه الأبصار قل يا قوم خافوا عن اللّه و لا تستکبروا عند ظهوره خرّوا بوجوهکم سجّداً للّه ثمّ اذکروه فی آناءِ اللّيل و اطراف النّهار و انّک فاشتعل من هذه النّار الملتهبة المشتعلة فی قطب الأمکان علی شأن لن يخمدها بحور الاکوان ثمّ اذکر ربّک لعلّ يتذکّرنّ بذکرک عبادنا الغفلاء و يستبشرنّ به الاخيار

XVI

بگو ای عباد امروز روز ديگر است لسان ديگر بايد تا قابل ثنای مقصود عالم شود و عمل ديگر بايد تا مقبول درگاه گردد جميع عالم طالب اين يوم بودند که شايد موفّق شوند بآنچه لايق و سزاوار است طوبی از برای نفسی که امورات دنيا او را از مالک الوری منع ننمود غفلت ناس بمقامی رسيده که از خسف مدينه و نسف جبل و شقّ ارض آگاه نشده و نميشوند اشارات و علامات کتب ظاهر و در هر حين صيحه مرتفع معذلک جميع از خمر غفلت مدهوشند الّا من شاء اللّه هر روز ارض در بلای جديدی مشاهده ميشود و آناً فآناً در تزايد است از حين نزول سوره رئيس تا اين يوم نه ارض بسکون فائز است و نه عباد باطمينان مزيّن گاهی مجادله گاهی محاربه گاهی امراض مزمنه مرض عالم بمقامی رسيده که نزديک بيأس است چه که طبيب ممنوع و متطبّب مقبول و مشغول

غبار نفاق قلوب را اخذ نموده و ابصار را احاطه کرده سوف يرون ما عملوا فی ايّام اللّه کذلک ينبّئک الخبير من لدن مقتدر قدير

XVII

و النّبأ العظيم قد اتی الرّحمن بسلطان مبين و وضع الميزان و حشر من علی الأرض اجمعين قد نفخ فی الصّور اذاً سکّرت الأبصار و اضطرب من فی السّموات و الأرضين الّا من اخذته نفحات الآيات و انقطع عن العالمين هذا يوم فيه تحدّث الأرض بما فيها و المجرمون اثقالها لو کنتم من العارفين و انشقّ قمر الوهم و اتت السّمآء بدخان مبين نری النّاس صرعی من خشية ربّک المقتدر القدير نادی المناد و انقعرت اعجاز النّفوس ذلک قهرٌ شديد انّ اصحاب الشّمال فی زفرة و شهيق و اصحاب اليمين فی مقام کريم يشربون خمر الحيوان من ايادی الرّحمن الا انّهم من الفآئزين قد رجّت الأرض و مرّت الجبال و نری الملئکة مردفين اخذ السّکر اکثر العباد نری فی وجوههم آثار القهر کذلک حشرنا المجرمين يهرعون الی الطّاغوت قل لا عاصم اليوم من امر اللّه هذا يوم عظيم نريهم الّذين اضلّاهم ينظرون اليهما و لا يشعرون قد سکّرت ابصارهم و هم قوم عمون حجّتهم مفتريات انفسهم و انّها داحضة عند اللّه المهيمن القيّوم قد نزغ الشّيطان فی صدورهم وهم اليوم فی عذاب غير مردود يسرعون الی الأشرار بکتاب الفجّار کذلک يعملون قل طويت السّماء و الارض فی قبضته و المجرمون اُخذوا بناصيتهم و لا يفقهون يشربون الصّديد و لا يعرفون

قل قد اتت الصّيحة و خرج النّاس من الاجداث وهم قيام ينظرون و منهم مسرع الی شطر الرّحمن و منهم مکبّ علی وجهه فی النّار و منهم متحيّرون قد نزّلت الايات وهم عنها معرضون و اتی البرهان وهم عنه غافلون اذا رأَوا وجه الرّحمن سيئَتْ وجوههم وهم يلعبون يهطعون الی النّار و يحسبون انّها نور فتعالی اللّه عمّا يظنّون قل لو تفرحون او تتميّزون من الغيظ قد شقّت السّماء و اتی اللّه بسلطان مبين تنطق الأشيآء کلّها الملک للّه المقتدر العليم الحکيم اعلم انّا فی سجن عظيم و احاطتنا جُنود الظّلم بما اکتسبت ايدی المشرکين ولکنّ الغلام فی بهجة لا يعادلها ما فی الأرض کلّها تاللّه فی سبيل اللّه لا يحزنه ضرّ الّذين ظلموا و لا سطوة المنکرين قل انّ البلآء افق لهذا الأمر و منه اشرقت شمس الفضل بضيآء لا تمنعه سبحات الاوهام و لا ظنون المعتدين اتّبع موليک ثمّ ذکّر العباد کما انّه يذکرک تحت السيف و ما منعه نعاق الغافلين انشر نفحات ربّک فی الاطراف و لا توقّف فی امره اقلّ من آن سوف يأتی نصرة ربّک الغفور الکريم

XVIII

قل انّا انزلنا من جهة العرش مآء البيان لينبت به من قلوبکم نبتات الحکمة و التبيان افلا تشکرون انّ الّذين استنکفوا عن عبادة ربّهم اولئک قوم مدحضون و اذا تتلی عليهم الآيات يصرّون مستکبرين و يصرّون علی الحنث و لا يشعرون و الّذين کفروا اُولئک فی ظلّ من يحمُوم قد اتت السّاعة وهم يلعبون قد اخذوا بناصيتهم و لا يعرفون قد وقعت الواقعة وهم عنها يفرّون و جآئت الحاقّة وهم عنها مُعرضون هذا يوم يهرب فيه کلّ مرءٍ من نفسه و کيف ذوی القربی لو انتم تفقهون قل تاللّه قد نفخ فی الصّور و نری النّاس هم منصعقون و صاح الصّآئح و نادی المناد الملک للّه المقتدر المهيمن القيّوم هذا يوم فيه شاخصت الأبصار و فزع من فی الأرض الّا من شاء ربّک العليم الحکيم قد اسودّت الوجوه الّا من اتی الرّحمن بقلب منير قد سکّرت ابصار الّذينهم کفروا عن النّظر الی اللّه العزيز الحميد قل اما قرئتم القرآن فاقرئوا لعلّ تجدون الحقّ انّه لصراط مستقيم هذا صراط اللّه لمن فی السّموات و الأرضين ان نسيتم القرآن ليس البيان عنکم ببعيد انّه بين ايديکم ان اقرئوه لعلّ لا ترتکبوا ما ينوح به المرسلون قوموا من الاجداث اِلی متی ترقدون هذِه نفخة اخری الی من تنظرون هذا ربّکم الرّحمن و انتم تجحدون قد زلزلت الأرض و اخرجت اثقالها افانتم تنکرون قل اما ترون الجبال کالعهن و القوم من سطوة الأمر مضطربون تلک

بيوتهم خاوية علی عروشها وهم جند مغرقون هذا يومٌ فيه اتی الرّحمن علی ظلل العرفان بسلطان مشهود انّه لهو الشّاهد علی الاعمال و انّه لهو المشهود لو انتم تعرفون قد انفطرت سمآء الاديان و انشقّت ارض العرفان و الملئکة منزلون قل هذا يوم التّغابن الی من تهربون قد مرّت الجبال و طويت السّمآء و الأرض فی قبضته لو انتم تعلمون هل لأحدٍ من عاصم لا فو نفسه الرّحمن الّا اللّه المقتدر العزيز المنّان قد وضعت کلّ ذات حمل حملها و نری النّاس سکاری فی هذا اليوم الّذی فيه اجتمع الأنس و الجان قل اَ فی اللّه شکّ ها انّه قد اتی عن مطلع الفضل بقدرة و سلطان ام فی آياته ان افتحُوا الأبصار انّ هذا لهو البرهان قد ازلفت الجنّة عن اليمين و سعّرت الجحيم و تلک هی النّيران ان ادخلوا الجنّة رحمة من عندنا و اشربوا فيها خمر الحيوان من يد الرّحمن هنيئا لکم يا اهل البهآء تاللّه انتم الفائزون هذا ما فاز به المقرّبون و انّه لمآء مسکوب الّذی وُعدتم به فی الفرقان ثمّ فی البيان جزآء من ربّکم الرّحمن طوبی للشّاربين ان يا عبد النّاظر ان اشکر اللّه بما نزّل لک فی السّجن هذا اللّوح لتذکّر النّاس بايّام ربّک العزيز العليم کذلک اسّسنا لک بنيان الايمان من ماء الحکمة و البيان و هذا مآء الّذی کان مستوی علی عرش ربّک الرّحمن و کان عرشه علی المآء فکّر لتعرف و قل الحمد للّه ربّ العالمين

XIX

و بر اولی العلم و افئده منيره واضح است که غيب هُويّه و ذات احديّه مقدّس از بروز و ظهور و صعود و نزول و دخول و خروج بوده و متعاليست از وصف هر واصفی و ادراک هر مدرکی لم يزل در ذات خود غيب بوده و هست و لايزال بکينونت خود مستور از ابصار و انظار خواهد بود لا تدرکه الأبصار و هو يدرک الأبصار و هو اللّطيف الخبير و چُون ابواب عرفان ذات ازل بر وجه ممکنات مسدود شد لهذا باقتضای رحمت واسعه " سبقت رحمته کلّ شیء و وسعت رحمتی کلّ شیء " جواهر قدس نورانی را از عوالم روح روحانی بهياکل عزّ انسانی در ميان خلق ظاهر فرمود تا حکايت نمايند از آن ذات ازليّه و ساذج قدميّه و اين مرايای قدسيّه و مطالع هويّه بتمامهم از آن شمس وجود و جوهر مقصود حکايت مينمايند مثلاً علم ايشان از علم او و قدرت ايشان از قدرت او و سلطنت ايشان از سلطنت او و جمال ايشان از جمال او و ظهور ايشان از ظهور او و ايشانند مخازن علوم ربّانی و مواقع حکمت صمدانی و مظاهر فيض نامتناهی و مطالع شمس لايزالی

و اين هياکل قدسيّه مرايای اوّليّهء ازليّه هستند که حکايت نموده‌اند از غيب الغيوب و از کلّ اسماء و صفات او از علم و قدرت و سلطنت و عظمت و رحمت و حکمت و عزّت و جود و کرم

و جميع اين صفات از ظهور اين جواهر احديّه ظاهر و هويدا است و اين صفات مختصّ ببعضی دون بعضی نبوده و نيست بلکه جميع انبيای مقرّبين و اصفيای مقدّسين باين صفات موصوف و باين اسماء موسومند نهايت بعضی در بعضی مراتب اشدّ ظهورا و اعظم نوراً ظاهر ميشوند چنانچه ميفرمايد تلک الرّسل فضّلنا بعضهم علی بعض پس معلوم و محقّق شد که محلّ ظهور و بروز جميع اين صفات عاليه و اسمای غير متناهيه انبيا و اوليای او هستند خواه بعضی از اين صفات در آن هياکل نوريّه بر حسب ظاهر ظاهر شود و خواه نشود نه اينست که اگر صفتی بر حسب ظاهر از آن ارواح مجرّده ظاهر نشود نفی آن صفت از آن محالّ صفات الهيّه و معادن اسمآء ربوبيّه شود لهذا بر همه اين وجودات منيره و طلعات بديعه حکم جميع صفات اللّه از سلطنت و عظمت و امثال آن جاری است اگر چه بر حسب ظاهر بسلطنت ظاهره و غير آن ظاهر نشوند

XX

قل انّ الغيب لم يکن له من هيکل ليظهر به انّه لم يزل کان مقدّساً عمّا يذکر و يبصر انّه لبالمنظر الاکبر ينطق انّی انا اللّه لا اله الّا انا العليم الحکيم قد اظهرت نفسی و مطلع آياتی و به انطقت کلّ شیء علی انّه لا اله الّا هو الفرد الواحد العليم الخبير انّ الغيب يعرف بنفس الظّهور و الظّهور بکينونته لبرهان الاعظم بين الأمم

XXI

ای سلمان سبيل کلّ بذات قِدَم مسدود بوده و طريق کلّ مقطوع خواهد بود و محض فضل و عنايت شموس مشرقه از افق احديّه را بين ناس ظاهر فرموده و عرفان اين انفس مقدّسه را عرفان خود قرار فرموده مَنْ عَرَفهم فقد عرف اللّه و من سمع کلماتِهم فقد سمع کلماتِ اللّه و من اقرّ بهم فقد اقرّ باللّه و من اعرض عنهم فقد اعرض عن اللّه و من کفر بهم فقد کفر باللّه و هم صراطُ اللّه بين السّموات و الأرض و ميزانُ اللّه فی ملکوت الأمر و الخلق و هم ظهورُ اللّه و حُججهُ بين عباده و دلائلهُ بين بريّته

XXII

حاملان امانت احديّه که در عوالم ملکيّه بحکم جديد و امر بديع ظاهر ميشوند چون اين اطيار عرش باقی از سماء مشيّت الهی نازل ميگردند و جميع بر امر مبرم ربّانی قيام ميفرمايند لهذا حکم يک نفس و يک ذات را دارند چه جميع از کأس محبّت الهی شاربند و از اثمار شجره توحيد مرزوق و اين مظاهر حق را دو مقام مقرّر است يکی مقام صرف تجريد و جوهر تفريد و در اين مقام اگر کلّ را بيک اسم و رسم موسوم و موصوف نمائی بأسی نيست چنانچه ميفرمايد : (1) " لا نُفَرِّقُ بَينَ اَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ " زيرا که جميع مردم را بتوحيد الهی دعوت ميفرمايند و بکوثر فيض و فضل نامتناهی بشارت ميدهند و کلّ بخلع نبوّت فائزند و برداء مکرمت مفتخر اينست که نقطه فرقان ميفرمايد " امّا النّبيّون فانا " و همچنين ميفرمايد " منم آدم اوّل و نوح و مُوسی و عيسی " و همين مضمون را طلعت علوی هم فرموده‌اند و امثال اين بيانات که مشعر بر توحيد آن مواقع تجريد است از مجاری بيانات ازليّه و مخازن لئالی علميّه ظاهر شده و در کتب مذکور گشته و اين طلعات مواقع حکم و مطالع امرند و امر مقدّس از حجبات کثرت و عوارضات تعدّد است اينست که ميفرمايد : (2) " وَ مَا أمْرُنا إلا وَاحِدَةٌ " و چون امر واحد شد البتّه مظاهر امر هم واحدند و همچنين ائمّه دين و سراجهای يقين فرمودند : " اوّلنا محمّد و آخرنا محمّد و اوسطنا محمّد " باری معلوم و محقّق آنجناب بوده ________________________________________________________ )۱( - سورة البقرة - آيه ۲۸۵ )۲( - سورة القمر - آيه ۵۰

که جميع انبيا هياکل امر اللّه هستند که در قمايص مختلفه ظاهر شدند و اگر بنظر لطيف ملاحظه فرمائی همه را در يک رضوان ساکن بينی و در يک هوا طائر و بر يک بساط جالس و بر يک کلام ناطق و بر يک امر آمر اينست اتّحاد آن جواهر وجود و شموس غير محدود و معدود پس اگر يکی از اين مظاهر قدسيّه بفرمايد من رجوع کلّ انبياء هستم صادق است و همچنين ثابت است در هر ظهور بعد صدق رجوع ظهور قبل مقام ديگر مقام تفصيل و عالم خلق و رتبه حدودات بشريّه است در اين مقام هر کدام را هيکلی معيّن و امری مقرّر و ظهوری مقدّر و حدودی مخصوص است چنانچه هر کدام باسمی موسوم و بوصفی موصوف و بامری بديع و شرعی جديد مأمورند چنانچه ميفرمايد : (1) " تِلکَ الرُّسُلُ فَضَّلنَا بَعْضَهُمْ عَليَ بَعْضٍ مِنهُمْ مَنْ کَلَّم اللّهُ وَ رَفَعَ بَعضَهُمْ دَرَجَاتٍ وَ آتَيْنَا عِيسَی ابْنَ مَرْيَمَ البَيّنَاتِ و أيَّدنَاهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ " نظر باختلاف اين مراتب و مقامات است که بيانات و کلمات مختلفه از آن ينابيع علوم سبحانی ظاهر ميشود و الّا فی الحقيقه نزد عارفين معضلات مسائل الهيّه جميع در حکم يک کلمه مذکور است چون اکثر ناس اطّلاع بر مقامات مذکوره نيافته‌اند اينست که در کلمات مختلفه آن هياکل متّحده مضطرب و متزلزل ميشوند باری معلوم بوده و خواهد بود که جميع اين اختلافات کلمات از اختلافات مقاماتست اينست که در مقام توحيد و علوّ تجريد اطلاق ربوبيّت و الوهيّت و احديّت صرفه و هُويّه بحته بر آن جواهر وجود شده و ميشود زيرا که ________________________________________________________ )۱( - سورة البقرة - آيه ۲۵۳

جميع بر عرش ظهور اللّه ساکنند و بر کرسی بطون اللّه واقف يعنی ظهور اللّه بظهورشان ظاهر و جمال اللّه از جمالشان باهر چنانچه نغمات ربوبيّه از اين هياکل احديّه ظاهر شد و در مقام ثانی که مقام تميز و تفصيل و تحديد و اشارات و دلالات ملکيّه است عبوديّت صرفه و فقر بحت و فنای باتّ از ايشان ظاهر است چنانچه ميفرمايد " انّی عبد اللّه و ما انا الّا بشر مثلکم "

و اگر شنيده شود از مظاهر جامعه " انّی انا اللّه " حق است و ريبی در آن نيست چنانچه بکرّات مبرهن شد که بظهور و صفات و اسمای ايشان ظهور اللّه و اسم اللّه و صفة اللّه در ارض ظاهر اينست که ميفرمايد : (1) " وَ مَا رَمَيْتَ إذْ رَمَيْتَ وَلکِنَّ اللّهَ رَمَی " و همچنين : (2) " اِنَّ الّذينَ يُبَايِعُونَکَ انَّما يُبَايِعُونَ اللّهَ " و اگر نغمه " انّی رسول اللّه " برآرند اين نيز صحيح است و شکّی در آن نه چنانچه ميفرمايد (3) " مَا کَان محمّدٌ أَبا أحدٍ مِنْ رِجالِکمْ وَلکِنْ رَسُولَ اللّهِ " و در اين مقام همه مُرسلند از نزد آن سلطان حقيقی و کينونت ازلی و اگر جميع ندای " انا خاتم النبيّين " بر آرند آنهم حق است و شبهه را راهی نه و سبيلی نه زيرا که جميع حکم يک ذات و يک نفس و يک روح و يک جسد و يک امر دارند و همه مظهر بدئيّت و ختميّت و اوّليت و آخريّت و ظاهريّت و باطنيّت آن روح الارواح حقيقی و ساذج السّواذج ازليند و همچنين اگر بفرمايند " نحن عباد اللّه " اين نيز ثابت و ظاهر است چنانچه بظاهر در منتهی رتبه عبوديّت ظاهر شده‌اند احدی را يارای آن نه که به آن نحو از عبوديّت در امکان ظاهر شود اينست که از آن جواهر وجود در مقام استغراق در بحار قدس صمدی و ارتقاء ______________________________________________________________ )۱( -سورة الانفال - آيه ۱۷ )۲( - سورة الفتح -آيه ۱۰ )۳( - سورة الاحزاب -آيه ۴۰

بمعارج معانی سلطان حقيقی اذکار ربوبيّه و الوهيّه ظاهر شد اگر درست ملاحظه شود در همين رتبه منتهای نيستی و فنا در خود مشاهده نموده‌اند در مقابل هستی مطلق و بقای صرف که گويا خود را معدوم صرف دانسته‌اند و ذکر خود را در آن ساحت شرک شمرده‌اند زيرا که مطلق ذکر در اين مقام دليل هستی و وجود است و اين نزد واصلان بس خطا چه جای آنکه ذکر غير شود و قلب و لسان و دل و جان بغير ذکر جانان مشغول گردد و يا چشم غير جمال او ملاحظه نمايد و يا گوش غير نغمه او شنود و يا رجل در غير سبيل او مشی نمايد باری نظر باين مقام ذکر ربوبيّه و امثال ذلک از ايشان ظاهر شده و در مقام رسالت اظهار رسالت فرمودند و همچنين در هر مقام باقتضای آن ذکری فرمودند و همه را نسبت بخود داده‌اند از عالم امر الی عالم خلق و از عوالم ربوبيّه الی عوالم ملکيّه اينست که آنچه بفرمايند و هر چه ذکر نمايند از الوهيّت و ربوبيّت و نبوّت و رسالت و ولايت و امامت و عبوديّت همه حق است و شبهه در آن نيست پس بايد تفکّر در اين بيانات که استدلال شده نمود تا ديگر از اختلافات اقوال مظاهر غيبيّه و مطالع قدسيّه احدی را اضطراب و تزلزل دست ندهد ص ۴۵

XXIII

در قرون اولی تفکّر نما هر هنگام که آفتاب عنايت الهی از افق ظهور طالع شد ناس بر اعراض و اعتراض قيام نمودند و نفوسی که پيشوای خلق بودند لم يزل و لايزال ناس را از توجّه ببحر اعظم منع مينمودند خليل زمان را بفتوای علمای عصر بنار انداختند و کليم را بکذب و افترا نسبت دادند در روح تفکّر نما مع آنکه بکمال رأفت و شفقت ظاهر شد بشأنی بر ضد آن جوهر وجود و مالک غيب و شهود قيام نمودند که مقرّ سکون از برای خود نيافت در هر يوم بشطری توجّه فرمود و در محلّی ساکن شد در خاتم انبياء روح ما سواه فداه نظر نما که بعد از القای کلمه مبارکه توحيد از علمای اصنام و يهود بر آن سلطان وجود چه وارد شد لعمری ينوح القلم و يصيح الأشياء بما ورد عليه من الّذين نقضوا ميثاق اللّه و عهده و انکروا برهانه و جادلوا بآياته کذلک نقصّ لک ما قضی من قبل لتکون من العارفين مظلوميّت انبيا و اصفيا و اوليای الهی را استماع نمودی تفکّر نما که سبب چه بود و علّت چه در هيچ عهد و عصری انبياء از شماتت اعداء و ظلم اشقياء و اعراض علماء که در لباس زهد و تقوی ظاهر بودند آسودگی نيافتند در ليالی و ايّام ببلايائی مبتلا بودند که جز علم حق جلّ جلاله احصا ننموده و نخواهد نمود حال در اين مظلوم ملاحظه کن مع آنکه بآيات بيّنات ظاهر شده و آنچه در ارض واقع گشته از قبل بکمال تصريح خبر داده و مع آنکه از اهل علم نبوده و بمدارس نرفته

و مباحث نديده فنون و علوم ربّانيّه بمثابه غيث هاطل ما بين عباد نازل و جاری شده چگونه بر اعراض و اعتراض قيام نمودند اکثر ايّام در دست اعداء مبتلا و در آخر بظلم مبين در اين سجن عظيم ساکن انشاء اللّه ببصر حديد و قلب منير در آنچه از قبل و بعد ظاهر شده نظر نمائی و تفکّر کنی تا آگاه شوی بر آنچه اليوم اکثر خلق از آن غافلند انشاء اللّه از نفحات ايّام الهی محروم نمانی و از فيوضات نامتناهيه ممنوع نشوی از عنايت حق از بحر اعظم که اليوم باسم مالک قدم در عالم ظاهر است بياشامی و بر امر اللّه مثل جبل ثابت و راسخ و مستقيم مانی قل سبحانک يا من اعترف الاولياء بعجزهم عند ظهورات قدرتک و اقرّ الاصفيآء بفنائهم لدی بروزات انوار شمس بقائک اسئلک بالاسم الّذی به فتح باب السّمآء و انجذب الملأ الاعلی بان تؤيّدنی علی خدمتک فی ايّامک و توفّقنی علی العمل بما امرتنی به فی کتابک ای ربّ انت تعلم ما عندی و لا اعلم ما عندک انّک انت العليم الخبير .

XXIV

ايّاکم يا ملأ التوحيد لا تفرّقوا فی مظاهر امر اللّه و لا فيما نزل عليهم من الآيات و هذا حق التّوحيد ان انتم لمن الموقنين و کذلک فی افعالهم و اعمالهم و کلّما ظهر من عندهم و يظهر من لدنهم کلّ من عند اللّه و کلّ بامره عاملين و من فرق بينهم و بين کلماتهم و ما نزل عليهم او فی احوالهم و افعالهم فی اقل ممّا يحصی لقد اشرک باللّه و آياته و برسله و کان من المشرکين

XXV

شکی نبوده و نيست که ايّام مظاهر حق جلّ جلاله بحق منسوب و در مقامی بايّام اللّه مذکور ولکن اين يوم غير ايّام است از ختميّت خاتم مقام اين يوم ظاهر و مشهود

XXVI

حمد مقدّس از عرفان ممکنات و منزّه از ادراک مدرکات مليک عزّ بی مثالی را سزاست که لم يزل مقدّس از ذکر دون خود بوده و لايزال متعالی از وصف ما سوی خواهد بود احدی بسماوات ذکرش کما هو ينبغی ارتقاء نجسته و نفسی بمعارج وصفش علی ما هو عليه عروج ننموده و از هر شأنی از شئونات عزّ احديّتش تجلّيات قدس لا نهايه مشهود گشته و از هر ظهوری از ظهورات عزّ قدرتش انوار لا بدايه ملحوظ آمده چه بلند است بدايع ظهورات عزّ سلطنت او که جميع آنچه در آسمانها و زمين است نزد ادنی تجلّی آن معدوم صرف گشته و چه مقدار مرتفع است شئونات قدرت بالغه او که جميع آنچه خلق شده از اوّل لا اوّل الی آخر لا آخر از عرفان ادنی آيه آن عاجز و قاصر بوده و خواهد بود هياکل اسماء لب تشنه در وادی طلب سرگردان و مظاهر صفات در طور تقديس ربّ ارنی بر لسان موجی از طمطام رحمت بی زوالش جميع ممکنات را بطراز عزّ هستی مزيّن نموده و نفحه از

نفحات رضوان بی مثالش تمام موجودات را بخلعت عزّ قدسی مکرّم داشته و برشحه مطفحه از قمقام بحر مشيّت سلطان احديّتش خلق لا نهايه بما لا نهايه را از عدم محض بعرصه وجود آورده لم يزل بدايع جودش را تعطيل اخذ ننموده و لا يزال ظهورات فيض فضلش را وقوف نديده از اوّل لا اوّل خلق فرموده و الی آخر لا آخر خلق خواهد فرمود و در هر دوری از ادوار و کوری از اکوار از تجلّيات ظهورات فطرتهای بديع خود خلق را جديد فرموده تا جميع آنچه در سماوات و ارضينند چه از آيات عزّ آفاقيّه و چه از ظهورات قدس انفسيّه از باده رحمت خمخانه عزّ احديّتش محروم نمانند و از رشحات فيوضات سحاب مکرمتش مأيوس نگردند چقدر محيط است بدايع فضل بی منتهايش که جميع آفرينش را احاطه نموده بر مقامی که ذرّه در ملک مشهود نه مگر آنکه حاکی است از ظهورات عزّ احديّت او و ناطق است بثنای نفس او و مدلّ است بر انوار شمس وحدت او و بشأنی صنع خود را جامع و کامل خلق فرموده که اگر جميع صاحبان عقول و افئده اراده معرفت پست ترين خلق او را علی ما هو عليه نمايند جميع خود را قاصر و عاجز مشاهده نمايند تا چه رسد بمعرفت آن آفتاب عزّ حقيقت و آن ذات غيب لا يدرک عرفان عرفاء و بلوغ بلغاء و وصف فصحاء جميع بخلق او راجع بوده و خواهد بود صد هزار موسی در طور طلب بندای لن ترانی منصعق و صد هزار روح القدس در سماء قرب از اصغاء کلمه لن تعرفنی مضطرب لم يزل بعلوّ تقديس و تنزيه در مکمن ذات مقدّس خود بوده و لا يزال بسموّ تمنيع و ترفيع در مخزن کينونت خود خواهد بود متعارجان

سمآء قرب عرفانش جز بسر منزل حيرت نرسيده‌اند و قاصدان حرم قرب و وصالش جز بوادی عجز و حسرت قدم نگذارده‌اند چقدر متحيّر است اين ذرّه لا شیء از تعمّق در غمرات لجّه قدس عرفان تو و چه مقدار عاجز است از تفکّر در قدرت مستودعه در ظهورات صنع تو اگر بگويم ببصر در آئی بصر خود را نبيند چگونه تو را بيند و اگر گويم بقلب ادراک شوی قلب عارف بمقامات تجلّی در خود نشده چگونه ترا عارف شود اگر گويم معروفی تو مقدّس از عرفان موجودات بوده و اگر بگويم غير معروفی تو مشهودتر از آنی که مستور و غير معروف مانی اگر چه لم يزل ابواب فضل و وصل و لقايت بر وجه ممکنات مفتوح و تجلّيات انوار جمال بيمثالت بر اعراش وجود از مشهود و مفقود مستوی مع ظهور اين فضل اعظم و عنايت اتمّ اقوم شهادت ميدهم که ساحت جلال قدست از عرفان غير مقدّس بوده و بساط اجلال اُنست از ادراک ما سوی منزّه خواهد بود . بکينونت خود معروفی و بذاتيّت خود موصوف و چقدر از هياکل عزّ احديّه که در بيداء هجر و فراقت جان باخته‌اند و چه مقدار از ارواح قدس صمديّه که در صحرای شهود مبهوت گشته‌اند بسا عشّاق با کمال طلب و اشتياق از شعله ملتهبه نار فراق محترق شده و چه بسيار از احرار که برجای وصالت جان داده‌اند نه ناله و حنين عاشقين بساحت قدست رسد و نه صيحه و ندبه قاصدين و مشتاقين بمقام قربت در آيد

XXVII

جواهر توحيد و لطائف تحميد متصاعد بساط حضرت سلطان بيمثال و مليک ذو الجلالی است که حقايق ممکنات و دقايق و رقايق اعيان موجودات را از حقيقت نيستی و عدم در عوالم هستی و قِدم ظاهر فرمود و از ذلّت بعد و فنا نجات داده بملکوت عزّت و بقا مشرّف نمود و اين نبود مگر بصرف عنايت سابقه و رحمت منبسطه خود چنانچه مشهود است که عدم صرف را قابليّت و استعداد وجود نشايد و فانی بحت را لياقت کون و انوجاد نپايد و بعد از خلق کلّ ممکنات و ايجاد موجودات بتجلّی اسم يا مختار انسان را از بين امم و خلايق برای معرفت و محبّت خود که علّت غائی و سبب خلقت کائنات بود اختيار نمود زيرا کينونت و حقيقت هر شیء را باسمی از اسمآء تجلّی نمود و بصفتی از صفات اشراق فرمود مگر انسان را که مظهر کلّ اسمآء و صفات و مرآت کينونت خود قرار فرمود و باين فضل عظيم و مرحمت قديم خود اختصاص نمود ولکن اين تجلّيات انوار صبح هدايت و اشراقات انوار شمس عنايت در حقيقت انسان مستور و محجوبست چنانچه شعله و اشعه و انوار در حقيقت شمع و سراج مستور است و تابش درخشش آفتاب جهانتاب در مرايا و مجالی که از زنگ و غبار شئونات بشری تيره و مظلم گشته مخفی و مهجور است حال اين شمع و سراج را افروزنده بايد و اين مرايا و مجالی را صيقل دهنده شايد

و واضح است که تا ناری مشتعل ظاهر نشود هرگز سراج نيفروزد و تا آينه از زنگ و غبار ممتاز نگردد صورت و مثال و تجلّی و اشراق شمس بی امس در او منطبع نشود و چون مابين خلق و حق و حادث و قديم و واجب و ممکن بهيچوجه رابطه و مناسبت و موافقت و مشابهت نبوده و نيست لهذا در هر عهد و عصر کينونت ساذجی را در عالم ملک و ملکوت ظاهر فرمايد و اين لطيفه ربّانی و دقيقه صمدانی را از دو عنصر خلق فرمايد عنصر ترابی ظاهری و عنصر غيبی الهی و دو مقام در او خلق فرمايد يک مقام حقيقت که مقام لا ينطق الّا عن اللّه ربّه است که در حديث ميفرمايد " لی مع اللّه حالات انا هو و هو انا الّا انا انا و هوَ هو " و همچنين " قِفْ يا محمّد انت الحبيب و انت المحبوب " و همچنين ميفرمايد : " لا فرق بينک و بينهم الّا انّهم عبادک " و مقام ديگر مقام بشريّت است که ميفرمايد : " ما انا الّا بشر مثلکم " و " قل سبحان ربّی هل کنتُ الّا بشراً رسولاً " و اين کينونات مجرّده و حقايق منيره وسائط فيض کليّه‌اند و بهدايت کبری و ربوبيّت عظمی مبعوث شوند که تا قلوب مشتاقين و حقايق صافين را بالهامات غيبيّه و فيوضات لا ريبيّه و نسائم قدسيّه از کدورات عوالم ملکيّه ساذج و منير گردانند و افئده مقرّبين را از زنگار حدود پاک و منزّه فرمايند تا وديعه الهيّه که در حقايق مستور و مختفی گشته از حجاب ستر و پردهء خفا چون اشراق آفتاب نورانی از فجر الهی سر برآرد و علم ظهور بر اتلال قلوب و افئده برافرازد و از اين کلمات و اشارات معلوم و ثابت شده که لابُد در عالم ملک و ملکوت بايد کينونت و حقيقتی ظاهر گردد که واسطه

فيض کليّه مظهر اسم الوهيّت و ربوبيّت باشد تا جميع ناس در ظلّ تربيت آن آفتاب حقيقت تربيت گردند تا باين مقام و رتبه که در حقايق ايشان مستودع است مشرّف و فائز شوند اينست که در جميع اعهاد و ازمان انبياء و اولياء با قوّت ربّانی و قدرت صمدانی در ميان ناس ظاهر گشته و عقل سليم هرگز راضی نشود که نظر ببعضی کلمات که معانی آن را ادراک ننموده اين باب هدايت را مسدود انگارد و از برای اين شموس و انوار ابتدا و انتهائی تعقّل نمايد زيرا فيضی اعظم از اين فيض کليّه نبوده و رحمتی اکبر از اين رحمت منبسطه الهيّه نخواهد بود و شکّی نيست که اگر در يک آن عنايت و فيض او از عالم منقطع شود البتّه معدوم گردد لهذا لم يزل ابواب رحمت حق بر وجه کون و امکان مفتوح بوده و لايزال امطار عنايت و مکرمت از غمام حقيقت بر اراضی قابليّات و حقايق و اعيان متراکم و مفيض خواهد بود اينست سنّت خدا من الازل الی الأبد

XXVIII

طوبی لنفس قام علی خدمة امری و نطق بثنائی الجميل خذ کتابی بقوّتی و تمسّک بما فيه من اوامر ربّک الآمر الحکيم يا محمّد اعمال و اقوال حزب شيعه عوالم روح و ريحان را تغيير داده و مکدّر نموده در اوّل ايّام که باسم سيّد انام متمسّک بودند هر يوم نصری ظاهر و فتحی باهر و چون از مولای حقيقی و نور الهی و توحيد معنوی گذشتند و بمظاهر کلمه او تمسّک جستند قدرت بضعف

و عزّت بذلّت و جرأت بخوف تبديل شد تا آنکه امر بمقامی رسيد که مشاهده نموده و مينمايند از برای نقطه توحيد شريکهای متعدّده ترتيب دادند و عمل نمودند آنچه را که در يوم قيام حائل شد ما بين آن حزب و عرفان حق جلّ جلاله اميد آنکه از بعد خود را از اوهام و ظنون حفظ نمايند و بتوحيد حقيقی فائز شوند هيکل ظهور قائم مقام حق بوده و هست اوست مطلع اسمآء حُسنی و مشرق صفات عليا اگر از برای او شبهی و مثلی باشد کيف يثبت تقديس ذاته تعالی عن الشّبه و تنزيه کينونته عن المثل فکّر فيما انزلناه بالحق و کن من العارفين

XXIX

مقصود از آفرينش عرفان حق و لقای آن بوده و خواهد بود چنانچه در جميع کتب الهيّه و صحف متقنه ربّانيّه من غير حجاب اين مطلب احلی و مقصد اعلی مذکور و واضح است و هر نفسی که به آن صبح هدايت و فجر احديّت فائز شد بمقام قرب و وصل که اصل جنّت و اعلی الجنان است فائز گرديد و بمقام قاب قوسين که ورای سدره منتهی است وارد شد و الّا در امکنه بعد که اصل نار و حقيقت نفی است ساکن بوده و خواهد بود اگر چه در ظاهر بر اَکراس رفيعه و اعراش منيعه جالس باشد بلی آن سمآء حقيقت قادر و مقتدر است که جميع ناس را از شمال بعد و هوی بيمين قرب و لقا رساند لو شاء اللّه ليکون النّاس امّة واحدة ولکن مقصود صعود انفس طيّبه و جواهر مجرّده است

که بفطرت اصليّهء خود به شاطی بحر اعظم وارد شوند تا طالبان جمال ذو الجلال از عاکفان امکنه ضلال و اضلال از يکديگر مفصول و ممتاز شوند کذلک قُدّر الامر من قلم عزّ منير

و همچنين سبب عدم ظهور مظاهر عدل و مطالع فضل باسباب قدرت ظاهريّه و غلبه ملکيّه همين شئونات فصل و تميز بوده چه اگر آن جوهر قِدم علی ما کان عليه ظاهر شود و تجلّی فرمايد احدی را مجال انکار و اعراض نماند بلکه جميع موجودات از مشاهده انوار او منصعق بلکه فانی محض شوند ديگر در اين مقام مقبل الی اللّه از معرض باللّه منفصل نگردد چنانچه در جميع مظاهر قبل اين مطلب وضوح يافته اينست که مشرکين در هر ظهور بديع و تجلّی منيع چون جمال لايزال و طلعت بيمثال را در لباس ظاهر ملکيّه مثل ساير ناس مشاهده مينمودند بدين جهت محتجب گشتند و غفلت نموده بآن سدره قرب تقرّب نمی جستند بلکه در صدد دفع و قلع و قمع مقبلين الی اللّه بر آمده چنانچه در اين کور ملاحظه شد که اين همج رعاع گمان نموده‌اند که بقتل و غارت و نفی احبّای الهی از بلاد توانند سراج قدرت ربّانی را بيفسرند و شمس صمدانی را از نور باز دارند غافل از اينکه جميع اين بلايا بمنزله دُهن است برای اشتعال اين مصباح کذلک يُبدّل اللّه ما يشاء و انّه علی کلّ شیء قدير در هر حال سلطنت و قدرت و غلبه سلطان حقيقی را ملاحظه فرما و گوش را از کلمات مظاهر نفی و مطالع قهر پاک و مقدّس فرمائيد که عن قريب حق را محيط بر جميع و غالب بر کلّ خواهيد ديد و دون آن را مفقود و لا شیء محض ملاحظه خواهيد فرمود اگر چه بحمد اللّه حق و مظاهر او هميشه در

علوّ ارتفاع و سموّ امتناع خود بوده بلکه علوّ و سموّ بقول او خلق شده لو انتم ببصر هذا الغلام تنظرون

XXX

شهد اللّه انّه لا اله الّا هو العزيز المحبوب له الجود و الفضل يُعطی من يشآء ما يشآء و انّه لهو القادر المقتدر المهيمن القيّوم قل انّا امنّا بالّذی ظهر باسم علی من لدن سلطان حق محمود و بالّذی يأتی فی المستغاث و بالّذی يأتی بعده اِلی آخر الّذی لا آخر له و ما نشهد فی ظهورهم الّا ظهور اللّه و فی بطونهم الّا بطونه ان انتم تعرفون و کلّهم مرايا اللّه بحيث لا يُری فيهم الّا نفس اللّه و جماله و عزّ اللّه و بهائه لو انتم تعقلون و ما سويهم مراياهم و هم مرايا الاوّليّه ان انتم تفقهون ما سبقهم احد فی شیء و هم يسبقون قل لن ينتهی مرايا القدم و کذلک مرايا جمالهم لأنّ فيض اللّه لن ينقطع و هذا صدق غير مکذوب

XXXI

فانظر بطرف البدء فيما نظرت اِلی آدم الاُولی ثمّ من بعده اِلی ان يصل الأمر اِلی علی قبل نبيل قل تاللّه کلّهم قد جائوا عن مشرق الأمر بکتاب و صحيفة و لوح عظيم و اوتوا کلّ واحد

منهم علی ما قدّر لهم و هذا من فضلنا عليهم ان انتم من العارفين حتّی اذا بلغ الأمر الی وجهه العزيز المقدّس المتعالی المنير اذاً احتجب نفسه فی اَلف حجاب لئلّا يعرفه من احد بعد الّذی کان ينزل عليه الآيات من کلّ الجهات و ما احصاها احد الّا اللّه ربّک و ربّ العالمين فلمّا تمّ الميقات السّتر اذاً اظهرنا عن خَلف اَلف اَلف حجابٍ من النّور نوراً من انوار وجه الغلام اقلّ من سمّ الابرة اذاً انصعقت اهل ملأ العالين ثمّ سجّدت وجوه المقرّبين و ظهر بشأن ما ظهر مثله فی الابداع بحيث قام بنفسه بين السّموات و الأرضين

XXXII

و ما سمعت فی خليل الرّحمن انّه حق لا ريب فيه مأمور شدند بذبح اسمعيل تا آنکه ظاهر شود استقامت و انقطاع او در امر اللّه بين ما سواه و مقصود از ذبح او هم فدائی بود از برای عصيان و خطاهای مَن علی الأرض چنانچه عيسی ابن مريم هم اين مقام را از حق جلّ و عزّ خواستند و همچنين رسول اللّه حسين را فدا نمودند احدی اطّلاع بر عنايات خفيّه حق و رحمت محيطه او نداشته و ندارد نظر بعصيان اهل عالم و خطاهای واقعه در آن و مصيبات وارده بر اصفيا و اوليا جميع مستحق هلاکت بوده و هستند ولکن الطاف مکنونه الهيّه بسببی از اسباب ظاهره و باطنه حفظ فرموده و ميفرمايد تفکّر لِتَعرفَ و کُن من الثّابتين

XXXIII

ولکن قدّرنا ظهور الکلمة و ما قدّر فيها بين العباد علی مقادير الّتی قدّرت من لدُن عليم حکيم و جعلنا حجاب وجهها نفسها و کذلک کنّا قادرين و انّها لو تتجلّی علی العباد بما فيها لن يحملنّها احد بل يفرّنّ عنها کلّ من فی السّموات و الأرضين فانظر الی ما نزّل علی محمّد رسول اللّه و انّه حين النزول قدّر له کنوز المعانی علی ما ينبغی له من لدن مقتدر قدير ولکنّ النّاس ما عرفوا مِنهُ الّا علی مراتبهم و مقاماتهم و کذلک انّه ما کشف لهم وجه الحکمة الّا قدر حملهم و طاقتهم فلمّا بلغ النّاس الی البلوغ تجلّی عليهم بما فيه فی سنة الستّين حين الّذی ظهر جمال القدم باسم عليّ قبل نبيل

XXXIV

سپاس و ستايش خداوندی را سزاوار که آفرينش را بتوانائی خود از برهنگی نابودی رهائی داد و بپوشش زندگی سرافرازی بخشيد پس گوهر پاک مردم را از ميان آفريدگان برگزيد و او را بپوشش بزرگی آرايش فرمود هر که زنگ خواهش از آئينه دل زدود سزاوار اين پوشش يزدانی شد و خود را از برهنگی نادانی رهائی داد اين پوشش تن و جان مردمان را بزرگترين

مايه آسايش و پرورش است خوشا روز آنکه بياری خداوند يکتا از آلايش گيتی و آنچه در او است رهائی يافت و در سايه درخت دانائی بياسود آوای هزاردستان که بر شاخسار دوستی سرايان است بگوش دوستان رسيد پس فرمان شد که اين بنده بپاسخ برخی از پرسش‌ها لب گشايد و آنچه از رازها که نگارش آن شايد آشکار نمايد در آن نامه دلپسند نگارش رفته بود که کدام از کيش آوران بر ديگری برتری دارد در اين جا خداوند يگانه ميفرمايد ميان پيمبران جدائی ننهيم چون خواست همه يکی است و راز همگی يکسان جدائی و برتری ميان ايشان روا نه پيمبر راستگو خود را بنام پيمبر پيشين خوانده پس چون کسی بنهان اين گفتار پی نبرد بگفته‌های ناشايسته پردازد دانای بينا را از گفته او لغزش پديدار نشود اگر چه پيدايش ايشان در جهان يکسان نه و هر يک برفتار و کردار جداگانه پديدار و در ميان خردی و بزرگی نمودار ولی ايشان مانند ماه تابان است چنانچه او هر گاهی بنمايش جداگانه پديدار با آنکه هيچ گاهی او را کاهش و نيستی نه پس دانسته شد که اين نه بيشی و کمی است ولی جهان ناپايدار شايسته اينگونه رفتار است چه هر گاه که خداوند بيمانند پيمبری را بسوی مردمان فرستاد بگفتار و رفتاری که سزاوار آن روز بود نمودار شد خواست يزدان از پديداری فرستادگان دو چيز بود نخستين رهانيدن مردمان از تيرگی نادانی و رهنمائی بروشنائی دانائی دويم آسايش ايشان و شناختن و دانستن راههای آن پيمبران چون پزشکانند که به پرورش گيتی و کسان آن پرداخته‌اند تا بدرمان

يگانگی بيماری بيگانگی را چاره نمايند در کردار و رفتار پزشک جای گفتار نه زيرا که او بر چگونگی کالبد و بيماريهای آن آگاه است و هرگز مرغ بينش مردمان زمين بفراز آسمان دانش او نرسد پس اگر رفتار امروز پزشک را با گذشته يکسان نبينند جای گفتار نه چه که هر روز بيمار را روش جداگانه سزاوار و همچنين پيمبران يزدان هر گاه که جهان را بخورشيد تابانِ دانش درخشان نمودند بهر چه سزاوار آن روز بود مردم را بسوی خداوند يکتا خواندند و آنها را از تيرگی نادانی بروشنائی دانائی راه نمودند پس بايد ديده مردم دانا بر راز درون ايشان نگران باشد چه که همگی را خواست يکی بوده و آن راهنمائی گمگشتگان و آسودگی درماندگان است

مردمان را بيماری فرا گرفته بکوشيد تا آنها را به آن درمان که ساخته دست توانای پزشک يزدان است رهائی دهيد .

باز در چگونگی کيش‌ها نگارش رفته بود خردمندان گيتی را چون کالبد مردمان دانسته‌اند چنانکه او را پوشش بايد کالبد گيتی را هم پوشش داد و دانش شايد پس کيش يزدان جامه اوست هر گاه کهنه شود بجامه تازه او را بيارايد هر گاهی را روش جداگانه سزاوار هميشه کيش يزدانی به آنچه شايسته آن روز است هويدا و آشکار ديگر در گفته‌های آئين داران گذشته نگاشته بودند دانش ستوده از اين گفتارهای بيهوده دوری جويد آفريننده يکتا مردم را يکسان آفريده و او را بر همه آفريدگان بزرگی داده پس بلندی و پستی و بيشی و کمی بسته بکوشش اوست

هر که بيشتر کوشد بيشتر رود اميدواريم که از زمين دل بياری باری ژالهء بخشش لالهء دانش برويد و مردم را از تيرگی آلايش بشويد

XXXV

تفکّر فرمائيد که سبب چه بوده که در ازمنه ظهور مظاهر رحمن اهل امکان دوری ميجستند و بر اعراض و اعتراض قيام مينمودند اگر ناس در اين فقره که از قلم امر جاری شده تفکّر نمايند جميع بشريعه باقيه الهيّه بشتابند و شهادت دهند بر آنچه او شهادت داده ولکن حجبات اوهام انام را در ايّام ظهور مظاهر احديّه و مطالع عزّ صمدانيّه منع نموده و مينمايد چه که در آن ايّام حق به آنچه خود اراده فرموده ظاهر ميشود نه باراده ناس چنانچه فرموده " أفکلّما جاءکم رسولٌ بما لا تَهوی انفسکُم استکبرتم ففريقاً کذّبتم و فريقاً تقتلون " البتّه اگر باوهام ناس در ازمنه خاليه و اعصار ماضيه ظاهر ميشدند احدی آن نفوس مقدّسه را انکار نمينمود مَعَ آنکه کلّ در ليالی و ايّام بذکر حق مشغول بودند و در معابد بعبادت قائم مع ذلک از مطالع آيات ربّانيّه و مظاهر بيّنات رحمانيّة بی نصيب بودند چنانچه در کتب مسطور است و آنجناب بر بعضی مطّلعند مثلاً در ظهور مسيح جميع علمای عصر مَعَ آنکه منتظر ظهور بودند اعراض نمودند و حنّان که اعلم علمای عصر بود و همچنين قيافا که اقضی القضاة بود حکم بر کفر نمودند و فتوای قتل دادند و همچنين در ظهور رسول روح ما سواه فداه علمای مکّه و مدينه در سنين

اوّليّه بر اعراض و اعتراض قيام نمودند و نفوسی که ابداً اهل علم نبودند بايمان فائز شدند قدری تفکّر فرمائيد بلال حبشی که کلمه از علم نخوانده بود بسمآء ايمان و ايقان ارتقاء نمود و عبداللّه أُبَی که از علماء بود بنفاق برخاست راعی غنم بنفحات آيات بمقرّ دوست پی برد و بمالک امم پيوست و صاحبان علوم و حِکَم ممنوع و محروم اينست که ميفرمايد حتّی يصيرَ اعلاکم اسفلکم و اسفلکم اعلاکم و مضمون اين فقره در اکثر کتب الهيّه و بيانات انبيا و اصفيا بوده براستی ميگويم امر بشأنی عظيم است که پدر از پسر و پسر از پدر فرار مينمايد در حضرت نوح و کنعان مشاهده کنيد انشاء اللّه بايد در اين ايّام روحانی از نسائم سبحانی و فيوضات ربيع رحمانی محروم نمانيد باسم معلوم منقطعاً عن العلوم برخيزيد و ندا فرمائيد قسم به آفتاب افق امر در آن حين فُرات علوم الهيّه را از قلب جاری مشاهده نمائيد و انوار حکمت ربّانيه را بی پرده بيابيد اگر حلاوت بيان رحمن را بيابی از جان بگذری و در سبيل دوست انفاق نمائی اين بسی واضح است که اين عبد خيالی نداشته و ندارد چه که امرش از شئونات ظاهره خارج است چنانچه در سجن اعظم غريب و مظلوم افتاده و از دست اعداء خلاصی نيافته و نخواهد يافت لذا آنچه ميگويد لوجه اللّه بوده که شايد ناس از حجبات نفس و هوی پاک شوند و بعرفان حق که اعلی المقام است فائز گردند لا يضرّنی اعراضهم و لا ينفعنی اقبالهم انّما ندعوهم لوجه اللّه انّه لغنيّ عن العالمين

XXXVI

اعلم بانّ الابن حين الّذی اسلم الرّوح قد بکت الاشياء کلّها ولکن بانفاقه روحه قد استعدّ کلّ شیء کما تشهد و تری فی الخلائق اجمعين کلّ حکيم ظهرت منه الحکمة و کلّ عالم فصّلت منه العلوم و کلّ صانع ظهرت منه الصّنايع و کلّ سلطان ظهرت منه القدرة کلّها من تأييد روحه المتعالی المتصرّف المنير و نشهد بانّه حين الّذی اتی فی العالم تجلّی علی الممکنات و به طهّر کلّ ابرص عن دآء الجهل و العمی و برء کلّ سقيم عن سقم الغفلة و الهوی و فتحت عين کلّ عمیٍ و تزکّت کلّ نفس من لدن مقتدر قدير و فی مقام تطلق البرص علی کلّ ما يحتجب به العبد عن عرفان ربّه و الّذی احتجب انّه ابرص و لا يذکر فی ملکوت اللّه العزيز الحميد و انّا نشهد بانّ من کلمة اللّه طهّر کلّ ابرص و برء کلّ عليل و طاب کلّ مريض و انّه لمطهّر العالم طوبی لمن اقبل اليه بوجه مُنير

XXXVII

طوبی لمن اقرّ باللّه و آياته و اعترف بانّه لا يسئل عمّا يفعل هذه کلمة قد جعلها اللّه طراز العقائد و اصلها و بها يقبل عمل العاملين اجعلوا هذه الکلمة نصب عيونکم لئلّا تزلّکم اشارات المعرضين لو يحلّ ما حرّم فی ازل الآزال او بالعکس ليس لأحد ان يعترض عليه و الّذی توقّف

فی اقّل من آن انّه من المعتدين و الّذی ما فاز بهذا الأصل الاسنی و المقام الأعلی تحرّکه ارياح الشّبهات و تقلّبه مقالات المُشرکين مَن فاز بهذا الأصل قد فاز بالاستقامة الکبری حبّذا هذا المقام الابهی الّذی بذکره زيّن کلّ لوح منيع کذلک يعلّمکم اللّه ما يخلّصکم عن الرّيب و الحيرة و ينجّيکم فی الدّنيا و الآخرة انّه هُو الغفور الکريم

XXXVIII

انّک ايقن بانّ ربّک فی کلّ ظهور يتجلّی علی العباد علی مقدارهم مثلاً فانظر الی الشّمس فانّها حين طلوعها عن افقها تکون حرارتها و اثرها قليلة و تزداد درجة بعد درجة ليستأنس بها الأشياء قليلاً قليلاً اِلی أن يبلغ اِلی قطب الزّوال ثمّ تنزل بدرايج مقدّرة اِلی أن يغرب فی مغربها

و انّها لو تطلع بغتةً فی وسط السّمآء يضرّ حرارتها الأشياء کذلک فانظر فی شمس المعانی لتکون من المطّلعين فانّها لو تستشرق فی اوّل فجر الظّهور بالانوار الّتی قدّر اللّه لها ليحترق ارض العرفان من قلوب العباد لانّهم لن يقدرنّ أن يحملنّها او يستعکسنّ منها بل يضطربنّ منها و يکوننّ من المعدومين

XXXIX

ای ربّ لک الحمد علی بدايع قضاياک و جوامع رزاياک مرّةً اودعتنی بيد النّمرود ثمّ بيد الفرعون و وردا عليّ ما انت احصيته بعلمک و احطته بارادتک و مرّةً اودعتنی فی سجن المشرکين بما قصصت علی اهل العماء حرفاً من الرّؤيا الّذی الهمتنی بعلمک و عرّفتنی بسلطانک و مرةً قطعت رأسی بايدی الکافرين و مرّةً ارفعتنی الی الصّليب بما ظهرت فی الملک من جواهر اسرار عزّ فردانيّتک و بدايع آثار سلطان صمدانيّتک و مرّةً ابتليتنی فی ارض الطّف بحيث کنت وحيداً بين عبادک و فريداً فی مملکتک اِلی ان قطعوا رأسی ثمّ ارفعوه علی السّنان و داروه فی کلّ الدّيار و حضروه علی مقاعد المشرکين و مواضع المنکرين و مرّةً علّقونی فی الهواء ثمّ ضربونی بما عندهم من رصاص الغلّ و البغضاء اِلی ان قطعوا ارکانی و فصّلوا جوارحی اِلی اَن بلغ الزّمان اِلی هذه الايّام الّتی اجتمعوا المغلّون علی نفسی و يتدبّرون فی کلّ حين بان يدخلوا فی قلوب العباد ضغنی و بغضی و يمکرون فی ذلک بکلّ ما هم عليه لمقتدرون فو عزّتک يا محبوبی اشکرک حينئذٍ فی تلک الحالة و علی کلّ ما ورد عليّ فی سبيل رضائک و اکون راضياً منک و من بدايع بلاياک

XL

ای محبوب روحی در دل دميدی و مرا از من اخذ نمودی و بعد مابين مشرکين و مغلّين نمايشی از من گذاشته و جميع بآن ناظر شده بر اعراض قيام نموده‌اند ای محبوب حال خود را بنما و مرا فارغ کن جواب بشنو نمايشت محبوب جان من است چگونه راضی شوم جز چشمم نبيند و جز قلبم عارف نشود قسم بجمالم يعنی جمالت که از چشم و دل خود هم ميخواهم مستور باشی تا چه رسد بعيون غير طاهره وای وای نوبت جواب باين عبد رسيد لوح تمام شد و مطلب ناگفته و دُرّ ناسفته ماند .

XLI

فو اللّه يا قوم انّی قد کنت راقداً علی بساطی ولکن نسمة اللّه ايقظتنی و روح اللّه احيتنی و لسان اللّه تکلّم علی لسانی لست انا بمذنب انتم لا تنظرونی بعيونکم بل بعينی و بذلک امرتم من لدن عزيز عليم و يا قوم هل تظنّون بانّ الأمر بيدی لا فو نفس اللّه المقتدر المتعالی العليم الحکيم فو اللّه لو کان الامر بيدی ما اظهرت نفسی عليکم فی اقلّ من آن و ما تکلّمت بکلمة و کان اللّه علی ذلک شهيد و عليم

XLII

ای پسر انصاف در ليل جمال هيکل بقا از عَقَبه زمرّدی وفا بسدره منتهی رجوع نمود و گريست گريستنی که جميع ملأ عالين و کرّوبّيين از ناله او گريستند و بعد از سبب نوحه و ندبه استفسار شد مذکور داشت که حسب الأمر در عقبه وفا منتظر ماندم و رائحه وفا از اهل ارض نيافتم و بعد آهنگ رجوع نمودم ملحوظ افتاد که حمامات قدسی چند در دست کلاب ارض مبتلا شده‌اند در اين وقت حوريّه الهی از قصر روحانی بی ستر و حجاب دويد و سؤال از اسامی ايشان نمود و جميع مذکور شد الّا اسمی از اسماء و چون اصرار رفت حرف اوّل اسم از لسان جاری شد اهل غرفات از مکامن عزّ خود بيرون دويدند و چون بحرف دوم رسيد جميع بر تراب ريختند در آن وقت ندا از مکمن قرب رسيد زياده بر اين جائز نه انّا کنّا شهدآء عَلی ما فعلوا و حينئذ کانوا يفعلون

XLIII

يا افنانی عليک بهائی و عنايتی خيمه امر الهی عظيم است جميع احزاب عالم را فرا گرفته و خواهد گرفت روز روز شماست و هزار لوح گواه شما بر نصرت امر قيام نمائيد و بجنود بيان بتسخير افئده و قلوب اهل عالم مشغول شويد بايد از شما ظاهر شود آنچه که سبب آسايش و راحت

بيچارگان روزگار است کمر همّت را محکم نمائيد شايد بندگان از اسيری فارغ شوند و به آزادی رسند امروز ناله عدل بلند و حنين انصاف مرتفع دود تيره ستم عالم و امم را احاطه نموده از حرکت قلم اعلی روح جديد معانی به امرِ آمر حقيقی در اجساد الفاظ دميده شد و آثارش در جميع اشيای عالم ظاهر و هويدا اينست بشارت اعظم که از قلم مظلوم جاری شده بگو ای دوستان ترس از برای چه و بيم از که گلپارهای عالم به اندک رطوبتی متلاشی شده و ميشوند نفس اجتماع سبب تفريق نفوس موهومه است

امروز هر آگاهی گواهی ميدهد بر اينکه بياناتی که از قلم مظلوم نازل شده سبب اعظم است از برای ارتفاع عالم و ارتقاء امم بگو ای قوم بقوّت ملکوتی بر نصرت خود قيام نمائيد که شايد ارض از اصنام ظنون و اوهام که فی الحقيقه سبب و علّت خسارت و ذلّت عباد بيچاره‌اند پاک و طاهر گردد اين اصنام هائلند و خلق را از علوّ و صعود مانع اميد آنکه يد اقتدار مدد فرمايد و ناس را از ذلّت کبری برهاند در يکی از الواح نازل يا حزب اللّه بخود مشغول نباشيد در فکر اصلاح عالم و تهذيب امم باشيد اصلاح عالم از اعمال طيّبه طاهره و اخلاق راضيه مرضيّه بوده ناصر امر اعمال است و مُعينش اخلاق يا اهل بها بتقوی تمسّک نمائيد هذا ما حکم به المظلوم و اختاره المختار ای دوستان سزاوار آنکه در اين بهار جانفزا از باران نيسان يزدانی تازه و خرم شويد خورشيد بزرگی پرتو افکنده و ابر بخشش سايه گسترده با بهره کسی که خود را بی بهره نساخت و دوست

را در اين جامه بشناخت بگو اهريمنان در کمينگاهان ايستاده‌اند آگاه باشيد و بروشنائی نام بينا از تيرگی‌ها خود را آزاد نمائيد عالم بين باشيد نه خود بين اهريمنان نفوسی هستند که حائل و مانعند ما بين عباد و ارتفاع و ارتقاء مقاماتشان امروز بر کلّ لازم و واجب است تمسّک نمايند به آنچه که سبب سموّ و علوّ دولت عادله و ملّت است قلم اعلی در هر يک از آيات ابواب محبّت و اتّحاد باز نموده قلنا و قولنا الحق عاشروا مع الأديان کلّها بالرّوح و الرّيحان از اين بيان آنچه سبب اجتناب و علّت اختلاف و تفريق بود از ميان برخاست و در ارتقاء وجود و ارتفاع نفوس نازل شده آنچه که باب اعظم است از برای تربيت اهل عالم آنچه از لسان و قلم ملل اولی از قبل ظاهر فی الحقيقه سلطان آن در اين ظهور اعظم از سمآء مشيّت مالک قدم نازل از قبل فرموده‌اند حبّ الوطن من الايمان و لسان عظمت در يوم ظهور فرموده ليس الفخر لمن يحبّ الوطن بل لمن يحبّ العالم به اين کلمات عاليات طيور افئده را پرواز جديد آموخت و تحديد و تقليد را از کتاب محو نمود اين مظلوم حزب اللّه را از فساد و نزاع منع فرمود و به اعمال طيّبه و اخلاق مرضيّه روحانيّه دعوت نمود امروز جنودی که ناصر امرند اعمال و اخلاق است طوبی لمن تمسّک بهما و ويل للمعرضين يا حزب اللّه شما را بادب وصيّت مينمايم و اوست در مقام اوّل سيّد اخلاق طوبی از برای نفسی که بنور ادب منوّر و بطراز راستی مزيّن گشت دارای ادب دارای مقام بزرگست اميد آنکه اين مظلوم و کلّ به آن فائز و به آن متمسّک

و به آن متشبّث و به آن ناظر باشيم اينست حکم محکم که از قلم اسم اعظم جاری و نازل گشته امروز روز ظهور لئالی استقامت است از معدن انسانی يا حزب العدل بايد بمثابه نور روشن باشيد و مانند نار سدره مشتعل اين نار محبّت احزاب مختلفه را در يک بساط جمع نمايد و نار بغضا سبب و علّت تفريق و جدالست نسئل اللّه اَن يحفظ عباده من شرّ اعدائه انّه علی کلّ شیء قدير الحمد لله حق جلّ جلاله بمفتاح قلم اعلی ابواب افئده و قلوب را گشوده و هر آيه از آيات مُنزله بابيست مبين از برای ظهور اخلاق روحانيّه و اعمال مقدّسه اين ندا و اين ذکر مخصوص مملکتی و يا مدينه نبوده و نيست بايد اهل عالم طرّاً به آنچه نازل شده و ظاهر گشته تمسّک نمايند تا به آزادی حقيقی فائز شوند گيتی بانوار نيّر ظهور منوّر چه که در سنه ستّين حضرت مبشّر روح ما سويه فداه بروح جديد بشارت داد و در سنه ثمانين عالم بنور جديد و روح بديع فائز گشت حال اکثر اهل بلاد مستعدّند از برای اصغاء کلمه عليا که بعث و حشر کلّ به آن منوط و معلّق است

يا حزب اللّه وصايای دوست يکتا را بگوش جان بشنويد کلمه الهی بمثابه نهالست مقرّ و مستقرّش افئده عباد

بايد آنرا بکوثر حکمت و بيان تربيت نمائيد تا اصلش ثابت گردد و فرعش از افلاک بگذرد ای اهل عالم فضل اين ظهور اعظم آنکه آنچه سبب اختلاف و فساد و نفاق است از کتاب محو نموديم و آنچه علّت الفت و اتّحاد و اتّفاق است ثبت فرموديم نعيماً للعاملين مکرّر وصيّت نموده و مينمائيم دوستان را که از آنچه رائحه فساد استشمام ميشود اجتناب نمايند بل

فرار اختيار کنند عالم منقلب است و افکار عباد مختلف نسئل اللّه ان يزيّنهم بنور عدله و يعرّفهم ما ينفعهم فی کلّ الاحوال انّه هو الغنيّ المتعال

XLIV

يا معشر العلمآء اِتّقوا اللّه ثمّ انصفوا فی امر هذا الاُمّی الّذی شهدت له کتب اللّه المهيمن القيّوم بترسيد از خداوند يکتا اين مظلوم با شما و امثال شما معاشر نبوده و کتب شما را نديده و در مجلس تدريس وارد نشده شهادت ميدهد به آنچه گفته شد کلاه او و زلف او و لباس او آخر انصاف کجا رفته هيکل عدل در چه مکان آرميده چشم بگشائيد و بديده بصيرت نظر نمائيد و تفکّر کنيد شايد از انوار آفتاب بيان محروم نمانيد و از امواج بحر عرفان ممنوع نشويد بعضی از امرا و آحاد ناس اعتراض نموده‌اند که اين مظلوم از علما و سادات نبوده بگو ای اهل انصاف اگر فی الجمله تفکّر نمائيد صد هزار بار اين مقام را اعظم شمريد و اکبر دانيد قد اظهر اللّه امره من بيت ما کان فيه ما عند العلمآء و الفقهآء و العرفآء و الادبآء نسمة اللّه او را بيدار نمود و بندا امر فرمود فلمّا انتبه قام و نادی الکلّ الی اللّه ربّ العالمين اين بيان نظر بضعف اهل امکان است و الّا امرش مقدّس از اذکار و منزّه از افکار يشهد بذلک من عنده امّ الکتاب .

XLV

قد قيّد جمال القدم لاطلاق العالم و حُبس فی الحصن الاعظم لعتق العالمين و اختار لنفسه الأحزان لسرور من فی الاکوان هذا من رحمة ربّک الرّحمن الرّحيم قد قبلنا الذّلة لعزّکم و الشّدآئد لرخائکم يا ملأ الموحّدين انّ الّذی جاء لتعمير العالَم قد اسکنه المشرکون فی اخرب البلاد

XLVI

ليس حزنی سجنی و لا ذلّتی ابتلائی بين ايدی الاعدآء لعمری انّها عزّ قد جعلها اللّه طراز نفسه ان انتم من العارفين بذلّتی ظهرَتْ عزّة الکائنات و بابتلائی اشرقت شمس العدل علی العالمين بل حزنی من الّذين يرتکبون الفحشآء و ينسبونَ انفسهم الی اللّه العزيز الحميد ينبغی لاهل البهآء اَن ينقطعوا عمّن علی الأرض کلّها علی شأن يجدنّ اهل الفردوس نفحات التّقديس من قميصهم و يَرون اهل الاکوان فی وجوههم نضرة الرّحمن الا انّهم من المقرّبين اولئک عباد بهم يظهر التّقديس فی البلاد و تنتشر آثار اللّه العزيز الحکيم انّ الّذين ضيّعوا الأمر بما اتّبعوا اهوائهم انّهم فی ضلالٍ مبين

XLVII

قل يا ملأ اليهود إِنْ تريدوا أَنْ تصلبوا الرّوح مرّة اُخری تاللّه هذا لهو الرّوح قد ظهر بينکم فافعلوا بما تشائون لانّه انفق روحه فی سبيل اللّه و لا يخاف من احد و لو يجتمع عَلَيه کلّ من فی السّموات و الأرض ان انتم توقنون قل يا ملأ الانجيل إِنْ تريدوا أَنْ تقتلوا محمّداً رسول اللّه تاللّه إِنَّ هذا ذاته قد ظهر بالحقّ فافعلوا ما اردتم لانّه يشتاق لقاء محبوبه فی ملکوت عزّه و کذلک کان الأمر ان انتم تعلمون قل يا ملأ الفُرقان إِنْ تريدوا أَنْ تعلّقوا هيکَل عَلِيٍّ الّذی نزل من عنده البيان تاللّه انّ هذا لمحبوبه الّذی قد ظهر باسم آخر و قد اتی علی ظلل المعانی بسلطان من عنده و انّه لهو الحق علّام الغيوب و انتظر منکم ما فعلتم بظهور قبلی و يشهد بذلک کلّ شیء ان انتم تسمعون اَن يا ملأ البيان إِنْ تريدوا أَنْ تسفکوا دم الّذی به بُشِّرتم بلسان عَليٍّ ثمّ من قبله بلسان محمّد ثمّ من قبله بلسان الرّوح فها هو هذا بينکم و ما عنده من ناصر ليمنعکم فيما تريدون أَنْ تعملون .

XLVIII

تاللّه لو لم يکن مخالفاً بما نزل فی الالواح لقبّلت يد الّذی يسفک دمی فی سبيل محبوب العالمين و قدّرت عمّا ملّکنی اللّه له ارثا و لو انّه يستحقّ بذلک نقمة اللّه و سخطه ثمّ قهره و غضبه بدوام اللّه الملک العادل الحکيم

XLIX

ثمّ اعلم بانّ هذا الغلام کلّما يکون ناظراً اِلی نفسه يجدها احقر الوجود و کلّما يرتدّ البصر الی التّجلّيات الّتی ظهرت منها يجدها سلطان الغيب و الشّهود فسبحان الّذی بعث مظهر نفسه بالحق و ارسله علی کلّ شاهد و مشهود

L

ای بيخبران سر از نوم غفلت برداريد و انوارش که عالم را احاطه نموده مشاهده کنيد بعضی ميگويند زود اشراق نموده ای بی‌بصران يا قريب و يا بعيد حال اشراق فرموده شما ملاحظه نمائيد فی الحقيقه اين اشراق محقّق است يا نه ديگر قرب و بُعد آن در دست شما و اين غلام

نبوده و نخواهد بود حکمت الهيّه که از انظر بريّه مستور است اقتضاء نموده يا قوم فارضوا بما رضی اللّه لکم و قضی عليکم فو اللّه لو کان الامر بيدی ما اظهرت نفسی ابداً ای صاحبان بغضا قسم بآفتاب فَلَک بقاء که اگر امر بدست اين عبد بود هرگز خود را معروف نمينمودم چه که اسم مذکورم ننگ دارد از ذکر اين السن غير طاهره کاذبه و در هر حين که ساکن شده و صمت اختيار نمودم روح القدس از يمينم ناطق شده و روح الاعظم قدّام وجهم و روح الامين فوق رأسم و روح البهاء در صدرم نداء فرموده و حال اگر بسمع لطيف استماع شود از جميع اعضا و احشاء و عروق و اظفار نداء اللّه را استماع نمائيد حتّی از شعراتم ميشنويد بانّه لا اله الّا هو و انّ هذا الجمال لبهائه لمن فی السّموات و الأرضين

LI

يا قوم تاللّه الحقّ انّ هذا لبحر الّذی منه ظهرت البحور و اليه يذهب کلّها و منه اشرقت الشّموس و اليه يرجع کلّها و منه اثمرت سدرات الامر باثمار الّتی کلّ واحدة منها بعثت علی هيکل نبيّ و ارسل الی عالم من عوالم الّتی

ما احصاها احد الّا نفس اللّه الّتی احاطت الموجودات بحرف من کلمة الّتی خرج من قلمه الّذی کان محکوما تحت اصبعه الّذی کان علی الحقّ قويّا

LII

قل يا قوم لا تمنعوا انفسکم عن فضل اللّه و رحمته و مَن يمنع انّه علی خسران عظيم قل يا قوم اَ تعبدون التّراب وَ تَدَعُون ربَّکم العزيز الوهّاب اتّقوا اللّه و لا تکُوننّ من الخاسرين قل قد ظهر کتابُ اللّه علی هيکل الغلام فتبارک اللّه أحسن المبدعين أنتم يا ملأ الأرض لا تهربوا عنه أن اسرعوا اليه و کونوا من الرّاجعين توبوا يا قوم عمّا فرّطتم فی جنب اللّه و ما اسرفتم فی امره و لا تکوننّ من الجاهلين هو الّذی خلقکم و رزقکم بامره و عرّفکم نفسه العزيز العليّ العليم و أظهر لکم کنوزَ العرفان و عرّجکم اِلی سمآء الايقان فی امره المحکم العزيز الرّفيع ايّاکم ان تمنعوا فضلَ اللّه عن انفسکم و لا تبطلوا أعمالکم و لا تنکروه فی هذا الظّهور الأظهر الأمنع المشرق المنير فأنْصِفُوا فی امر اللّه بارئکم ثمّ انظروا الی ما نزّل عن جهة العرش و تفکّروا فيه بقلوب طاهر سليم اذاً يظهر لکم الأمر کظهور الشّمس فی وسط السّماء و تکونّن من الموقنين قل انّ دليلَه نفسُه ثمّ ظهورُه و من يعجز عن عرفانهما جعل الدَّليل له آياته و هذا من فضله علی العالمين و أودعَ فی کلّ نفس ما يَعْرِفُ به آثارَ اللّه و من دون ذلک لم يَتّم حجّتُه علی عباده ان انتم فی امره من المتفکّرين انّه لا يظلم نفساً و لا يأمر العبادَ فوق طاقتهم و انّه لهو الرّحمن الرّحيم قل قد ظهر امر اللّه علی شأن يَعْرِفُه أکْمَهُ الارض فکيف ذو بصر طاهر منير و انّ الاکمه لن يُدرک الشّمسَ ببصرها ولکن يدرک الحرارةَ الّتی تظهر منها فی کلّ شهور و سنين ولکن اکمه البيان

تاللّه لن يعرفَ الشّمسَ و لا أثرَها و ضيائَها و لو تطلع فی مقابلة عينه فی کلّ حين قل يا ملأ البيان إنّا اختصصنا کم لعرفان نفسنا بين العالمين و قرّبناکم الی شاطئ الأيمن عن يمين بقعة الفردوس المقام الّذی فيه تنطق النّار علی کلّ الالحان بانّه لا إله الّا أنا العليّ العظيم ايّاکم ان تحجبوا انفسکم عن هذه الشّمس الّتی استضائت عن افق مشيّة ربّکم الرّحمن بالضّياء الّذی احاط کلّ صغير و کبير ان افتحوا ابصارَکم لتَشهَدوها بعيونکم و لا تعلّقوا أبصارکم بذی بصر لانّ اللّه ما کلّف نفساً الّا وسعها و کذلک نَزّل فی کلّ الالواح علی النّبيين و المرسلين أن ادخلوا يا قوم فی هذا الفضاء الّذی ما قدّر له من اوّل و لا من آخر و فيه ارتفع نداء اللّه و تهبّ روائح قدسه المنيع و لا تَجعلوا اجسادکم عَرِيَةً عن رداءِ العزّ و لا قلوبکم عن ذکر ربّکم و لا سمعکم عن استماع نغماته الأبدع الأَمنع العزيز الأفصح البليغ

LIII

ای نصير ای عبد من

تَاللّه الحق غلام روحی با رحيق ابهی در فوق کلّ رؤوس اليوم ناظر و واقف که کرا نظر بر او افتد و من غير اشاره از کف بيضايش اخذ نموده بياشامد ولکن هنوز احدی فائز باين سلسال بيمثال سلطان لايزال نشده الّا معدودی وهم فی جنّة الاعلی فوق الجنان علی سُرر التّمکين هم مستقرّون تاللّه لن يسبقهم المرايا و لا مظاهر الأسماء و لا کلّ ما کان

و ما يکون ان انتم من العارفين ای نصير اين نه ايّامی است که عرفان عارفين و ادراک مدرکين فضلش را درک نمايد تا چه رسد بغافلين و محتجبين و اگر بصر را از حجبات اکبر مطهّر سازی فضلی مشاهده نمائی که از اوّل لا اوّل الی آخر لا آخر شبه و مثل و نِدّ و نظير و مثال از برايش نبينی ولکن لسان اللّه بچه بيان ناطق شود که محتجبان درک او نمايند و الاَبرار يشربون من رحيق القدس علی اسمی الأبهی من ملکوت الأعلی و لم يکن لدونهم من نصيب

LIV

فو نفسه المحبوب ما اردت ان اکون رئيساً لمن علی الأرض بل القی عَلَيهم ما امرت به من لدن عزيز جميل لينقطعهم عن شئونات الأرض و يصعدهم الی مقرّ الّذی انقطعت عنه عرفان المشرکين ثمّ ادراک المعرضين

LV

يا ارض الطّاء ياد آر هنگامی را که مقرّ عرش بودی و انوارش از در و ديوارت ظاهر و هويدا چه مقدار از نفوس مقدّسه مطمئنّه که بحبّت جان دادند و روان ايثار نمودند طوبی از برای تو و از برای نفوسی که در تو ساکنند هر صاحب شمّی عَرف مقصود را از تو مييابد در تو پديد آمد آنچه مستور بود و از تو ظاهر شد آنچه پوشيده و پنهان کدام عاشق صادق را ذکر نمايم که در تو جان داد و در خاکت پنهان شد نفحات قميص الهی از تو قطع نشده و نخواهد شد ما ذکر مينمائيم ترا و مظلومان و مظلوماتی که در تو مستورند انّا نذکر اُختی اظهاراً لعنايتی و ابرازاً لوفائی بمظلوميّت کبری بحق راجع

شد ما اطّلع بذلک الّا علمی المحيط ای ارض طاء حال هم از فضل الهی محلّ و مقرّ دوستان حقّی طوبی لهم و للّذين هاجروا اليک فی سبيل اللّه مالک هذا اليوم البديع طوبی از برای نفوسی که بذکر و ثنای حق ناطقند و بخدمت امر مشغول ايشانند آن نفوسی که در کتب قبل مذکورند . امير المؤمنين عليه بهائی در وصفشان فرموده طوبا هم افضل من طوبانا قد نَطَق بالصّدق و انا من الشّاهدين اگر چه حال اين مقامات مستور است ولکن يد قدرت البتّه مانع را بر دارد و ظاهر فرمايد آنچه را که سبب و علّت روشنی چشم عالم است شکر نمائيد حق جلّ جلاله را که باين عنايت بديعه فائز شديد و بطراز بيان رحمن مزيّن قدر وقت را بدانيد و بآنچه سزاوار است تمسّک نمائيد انّه لهو النّاصح المشفق العليم

LVI

يا ارض الطّآء لا تحزنی من شیء قد جعلک اللّه مطلع فرح العالمين لو يشآء يبارک سريرک بالّذی يحکم بالعدل و يجمع اغنام اللّه الّتی تفرّقت من الذّئاب انّه يواجه اهل البهآء بالفرح و الانبساط الا انّه من جوهر الخلق لدی الحقّ عليه بهآء اللّه و بهآء من فی ملکوت الامر فی کلّ حين افرحی بما جعلک اللّه افق النّور بما ولد فيک مطلع الظّهور و سميّت بهذا الاسم الّذی به لاح نيّر الفضل و اشرقت السّموات و الأرضون سوف تنقلب فيک الاُمور و يحکم

عليک جمهور النّاس انّ ربّک لهو العليم المحيط اطمئنّی بفضل ربّک انّه لا تنقطع عنک لحظات الألطاف سوف يأخذک الأطمينان بعد الاضطراب کذلک قضی الأمر فی کتاب بديع

LVII

اَن يا محمّد اذا خرجت من ساحة العرش ان اقصد زيارة البيت من قبل ربّک و اذا حضَرتَ تلقآء الباب قف و قل يا بيت اللّه الأعظم اَينَ جمال القدم الّذی به جعلک اللّه قبلة الامم و آية ذکره لمن فی السّموات و الأرضين يا بيت اللّه اَينَ الايّام الّتی کنت فيها موطأ قدميه و اَينَ الايّام الّتی ارتفعت منک نغمات الرّحمن فی کلّ الاحيان و اين طرازک الّذی منه استضاء من فی الاکوان اين الايّام الّتی کنت عرشاً لاستقرار هيکل القدم و اين الايّام الّتی کنت مصباح الفلاح بين الأرض و السّمآء و تتضوّع منک نفحات السّبحان فی کلّ صباح و مسآء يا بيت اللّه اين شمس العظمة و الأقتدار الّتی کانت مشرقة من افقک و اين مطلع عناية ربّک المختار الّذی کان مستوياً عليک مالی يا عرش اللّه اری تغيّر حالک و اضطربت ارکانک و غلق بابک علی وجه من ارادک و مالی اراک الخراب اسمعت محبوب العالمين تحت سيوف الاحزاب طوبی لک و لوفائک بما اقتديت موليک فی احزانه و بلاياه اشهد بانّک المنظر الاکبر و المقرّ الاطهر و منک مرّت نسمة السّبحان علی من فی الاکوان و استفرحت قلوب المخلصين فی

غرفات الجنان و اليوم ينوح بما ورد عليک الملأ الأعلی و سکّان مدائن الاسمآء انّک لم تزل کنت مظهر الأسمآء و الصّفات و مسرح لحظات مالک الأرضين و السّموات قد ورد عليک ما ورد علی التّابوت الّذی کانت فيه السّکينة طوبی لمن يعرف لحن القول فيما اراد مالک البريّة و طوبی للّذين يستنشقون منک نفحات الرّحمن و يعرفُونَ قدرک و يحفظون حرمتک و يراعون شأنک فی کلّ الاحيان نسئل اللّه بان يفتح بصر الّذين غفلوا عنک و ما عرفوا قدرک لعرفانک و عرفان من رفعک بالحقّ انّهم قوم عمون و اليوم لا يعرفون انّ ربّک لهو العزيز الغفور اشهد بک امتحن اللّه عباده طوبی لمن اقبل اليک و يزورک و ويل للّذين انکروا حقّک و اعرضوا عنک و ضيّعوا قدرک و هتکوا حرمتک يا بيت اللّه ان هتک المشرکون ستر حرمتک لا تحزن قد زيّنک اللّه بطراز ذکره بين الأرض و السّمآء و انّه لا يهتک ابداً انّک تکون منظر ربّک فی کلّ الاحيان و يسمع ندآء من يزورک و يطوف حولک و يدعوه بک انّه هُو الغفور الرّحيم يا الهی اسئلک بهذا البيت الّذی تغيّر فی فراقک و ينوح لهجرک و ما ورد عليک فی ايّامک بان تغفر لی و لابوی و ذوی قرابتی وَ المؤمنين من اخوانی ثمّ اقض لی حوائجی کلّها بجودک يا سلطان الأسمآء انّک انت اکرم الاکرمين و مولی العالمين .

LVIII

و اذکر ما نزّل فی ارض السرّ فی السّنة الاولی لعبدنا المهدی و اخبرناه به فيما يرد علی البيت من بعد لئلّا يحزنه ما ورد مِن قبل من الّذی اعتدی و سرق عند ربّک علم السّموات و الأرضين قلنا و قولنا الحقّ ثمّ اعلم بانّ ليس هذا اوّل وهن نزل علی بيتی و قد نزل من قبل بما اکتسبت ايدی الظّالمين و سينزل عليه من الذّلة ما تجری به الدّموع عن کلّ بصر بصير کذلک القيناک بما هو المستور فی حجب الغيب و ما اطّلع به احد الّا اللّه العزيز الحميد ثمّ تمضی ايّام يرفعه اللّه بالحق و يجعله علماً فی الملک بحيث يطوف فی حوله ملأ عارفون هذا قول ربّک من قبل ان يأتی يوم الفزع قد اخبر ناک به فی هذا اللّوح لئلّا يحزنک ما ورد علی البيت بما اکتسبت ايدی المعتدين و الحمد للّه العليم الحکيم .

LIX

هر منصفی شهادت داده و ميدهد که اين مظلوم از اوّل ظهور کلّ را بافق اعلی دعوت نموده و از شقاوت و بغضا و بغی و فحشاء منع فرموده معذلک اهل اعتساف وارد آوردند آنچه را که قلم از ذکرش عاجز و قاصر است حق حيات و راحت از برای کلّ خواسته ولکن عباد در قتل احبّا

و سفک دم مطهّرش فتوی داده‌اند و مطالع اين ظلم جهلائی هستند که باسم علم معروفند بشأنی بر اعراض قيام نموده‌اند که نفسی را که عالم از برای خدّام درگهش خلق شده او را بظلم مبين در سجن محکم متين حبس نموده‌اند ولکن اللّه بدّل السّجن بالجنّة العليا و الفردوس الاعلی رغماً لهم و للّذين کفروا بهذا النّبأ العظيم و آنچه از اسباب ظاهره موجود شد منع ننموديم نفوسی که با اين مظلوم معاشر بوده‌اند کلّ گواهی ميدهند که ساحت اقدس مقدّس از اسباب ظاهره بوده ولکن در سجن قبول نموديم آنچه را که مشرکين اراده منع آن نمودند و اگر نفسی يافت شود و بيتی از ذهب و يا فضّه و يا فوق اين دو از جواهر نفيسه بنا نمايد اذن داده و ميدهيم انّه يفعل ما يشاء و يحکم ما يريد و اذن داده شد که در اين ارض بناهای عاليه ترتيب دهند و باسم حقّ جلّ جلاله اراضی طيّبه طاهره که بنهر اردن متّصل است و يا حول او اخذ نمايند ليظهر ما کان مسطورا من القلم الأعلی فی کتب القبل و ما اراده اللّه ربّ العالمين فی هذا الظّهور الأمنع الأقدس العزيز البديع قلنا من قبل اوسعی ذيلک يا اورشليم ان اعرفوا يا اهل البهاء ثمّ اشکروا ربّکم المبيّن المبين اگر حکمتهای بالغه الهی ظاهر شود کلّ عدل محض را مشاهده مينمايند و بيقين مبين باوامرش تمسّک ميجويند و تشبّث مينمايند قد قدّرنا فی الکتاب خيراً کثيراً لمن اعرض عن الفحشاء متمسّکاً بالتقوی انّه لهو المعطی الکريم

LX

ليس ذلّتی سجنی لعمری انّه عزّ لی بل الذّلّة عمل احبّآئی الّذين ينسبون انفسهم الينا و يتّبعون الشّيطان فی اعمالهم الا انّهم من الخاسرين لمّا قضی الأمر و اشرق نيّر الآفاق من شطر العراق امرناهم بما يقدّسهم عن العالمين منهم من اَخَذَ الهوی و اعرض عمّا امر و منهم من اتّبع الحقّ بالهدی و کان من المهتدين قل الّذين ارتکبوا الفحشآء و تمسّکوا بالدّنيا انّهم ليسوا من اهل البهآء هم عبادٌ لو يردون وادياً من الذّهب يمرّون عنه کمرّ السّحاب و لا يلتفتون اليه ابداً الا انّهم منّی ليجدنّ من قميصهم الملأ الاعلی عرف التّقديس

و لو يردن عليهم ذوات الجمال باحسن الطّراز لا ترتدّ اليهنّ ابصارهم بالهوی اولئک خلقوا من التّقوی کذلک يعلّمکم قلم القدم من لدن ربّکم العزيز الوهّاب

LXI

عالم منقلب است و انقلاب او يوماً فيوماً در تزايد و وجه آن بر غفلت و لا مذهبی متوجّه و اين فقره شدّت خواهد نمود و زياد خواهد شد بشأنی که ذکر آن حال مقتضی نه و مدّتی بر اين نهج ايّام ميرود و اذا تمّ الميقات يظهر بغتةً ما يرتعد به فرائص العالم اذاً ترتفع الاعلام و تغرّد العنادل علی الأفنان

LXII

نسخه اصل لوح مبارک هنوز پيدا نشده است

LXIII

يا ايّها النّاظر الی الوجه اذا رأيت سواد مدينتی قف و قل يا ارض الطآء قد جئتک من شطر السجن بنبأ اللّه المهيمن القيّوم قل يا امّ العالم و مطلع النّور بين الاُمم ابشّرک بعناية ربّک و اکبّر عليک من قبل الحق علّام الغيوب اشهد فيک ظهر الاسم المکنون و الغيب المخزون و بک لاح سرّ ما کان و ما يکون يا ارض الطّآء يذکرک مولی الأسمآء فی مقامه المحمود قد کنت مشرق امر اللّه و مطلع الوحی و مظهر الأسم الاعظم الّذی به اضطربت الافئدة و القلوب کم من مظلوم استشهد فيک فی سبيل اللّه و کم من مظلومة دفنت فيک بظلم ناح به عباد مکرمون

LXIV

انّا اردنا ان نذکر الفردوس الأعلی و المدينة المبارکة النّورآء الّتی فيها تضوّع عرف المحبوب و انتشرت آياته و ظهرت بيّناته و نصبت اعلامه و ارتفع خبآئه و فصّل فيها کلّ امر حکيم تلک مدينة فيها سطعت رائحه الوصال و انجذب بها المخلصون الی المقرّ القرب و القدس و الجمال طوبی لقاصد قصد و فاز و شرب رحيق اللّقآء من بحر عناية ربّه العزيز الحميد يا ارض المقصود قد جئتک من قبل اللّه و ابشّرک بفضله و رحمته و اکبّر عليک من لدنه انّه لهو الفضّال الکريم طوبی لنفس توجّهت اليک و وجدت منک عرف اللّه ربّ العالمين النّور عليک و البهآء عليک بما جعلک اللّه فردوساً لعباده و الأرض المقدّسة المبارکة الّتی انزل اللّه ذکرها فی کتب النّبيّين و المرسلين يا ارض النّورآء بک ارتفع علم انّه لا اله الّا هو و فيک نصبت راية انّنی انا الحقّ علّام الغيوب ينبغی لکلّ مُقبل ان يفتخر بک و بما فيک من افنانی و اوراقی و آثاری و اوليائی و احبّائی الّذين اقبلوا بالاستقامة الکبری الی مقامی المحمود

LXV

ثمّ ذکّر حين الّذی وردت فی المدينة و ظنّوا وکلاء السّلطان بانّک لن تعرف اصولهم و تکون من الجاهلين قل ای و ربّی لا اعلم حرفاً الّا ما علّمنی اللّه بجوده و انّا نقرّ بذلک و نکون من المقرّين قل ان کان اصولکم من عند انفسکم لن نتّبعها ابداً و بذلک امرت من لدن حکيم خبير و کذلک کنت من قبل و نکون من بعد بحول اللّه و قوّته و انّ هذا لصراط حقّ مستقيم و ان کان من عند اللّه فاتوا برهانکم ان کنتم من الصّادقين قل انّا اثبتنا کلّ ما ظنّوا فيک و عملوا بک فی کتاب الّذی لن يغادر فيه حرف من عمل العاملين قل يا ايّها الوکلاء ينبغی لکم بان تتّبعوا اصول اللّه فی انفسکم و تدعوا اصولکم و تکوننّ من المهتدين و هذا خير لکم عمّا عندکم ان انتم من العارفين و ان لن تتّبعوا اللّه فی امره لن يقبل اعمالکم علی قدر نقير و قطمير فسوف تجدون ما ا کتسبتم فی الحيوة الباطلة و تجزون بما عملتم فيها و انّ هذا لصدق يقين فکم من عباد عملوا کما عملتم و کانوا اعظم منکم و رجعوا کلّهم الی التّراب و قضی عليهم ما قضی ان انتم فی امر اللّه لمن المتفکّرين و ستلحقون بهم و تدخلون بيت الّتی لن تجدوا فيها لانفسکم لا من نصير و لا من حميم و تسئلون عمّا فعلتم فی ايّامکم و فرّطتم فی امر اللّه و استکبرتم علی اوليائه بعد الّذی وردوا عليکم بصدق مبين و انتم شاورتم فی امرهم و اخذتم حکم انفسکم و ترکتم حکم اللّه المهيمن القدير قل ا تأخذون اصولکم و تضعون اصول اللّه ورآء

ظهورکم و انّ هذا لظلم علی انفسکم و انفس العباد لو تکوننّ من العارفين قل ان کان اصولکم علی العدل فکيف تأخذون منها ما تهوی به هويکم و تدعون ما کان مخالفاً لأنفسکم ما لکم کيف تکوننّ من الحاکمين ا کان من اصولکم بان تعذّبوا الّذی جائکم بأمرکم و تخذلوه و تؤذُوه فی کلّ يوم بعد الّذی ما عصيکم فی اقلّ من آن و يشهد بذلک کلّ من سکن فی العراق و من ورائهم کلّ ذی علم عليم فانصفوا فی انفسکم يا ايّها الوکلاء بأيّ ذنب اطردتمونا و بأيّ جرم اخرجتمونا بعد الّذی استأجرناکم و ما اجرتمونا فو اللّه هذا لظلم عظيم الّذی لن يقاس بظلم فی الارض و کان اللّه علی ما اقول شهيد فاعلموا بأنّ الدّنيا و زينتها و زخرفها سيفنی و يبقی الملک للّه الملک المهيمن العزيز القدير ستمضی ايّامکم و کلّ ما انتم تشتغلون به و به تفتخرون علی النّاس و يحضرکم ملائکة الأمر علی مقرّ الّذی ترجف فيه ارکان الخلائق و تقشعرّ فيه جلود الظّالمين و تسئلون عمّا اکتسبتم فی الحيوة الباطلة و تجزون بما فعلتم و هذا من يوم الّذی يأتيکم و السّاعة الّتی لا مردّ لها و شهد بذلک لسان صدق عليم

LXVI

ان يا ملأ المدينة اتّقوا اللّه و لا تفسدوا فی الأرض و لا تتّبعوا الشّيطان ثمّ اتّبعوا الحقّ فی هذه الايّام القليل ستمضی ايّامکم کما مضت علی الّذينهم کانوا قبلکم و ترجعون الی التّراب کما رجعوا اليه آبائکم و کانوا من الرّاجعين ثمّ اعلموا بانّا ما نخاف من احد الّا اللّه وحده و ما توکّلی

الّا عليه و ما اعتصامی الّا به و ما نريد الّا ما اراد لنا و انّ هذا لهو المراد لو انتم من العارفين انّی انفقت روحی و جسدی للّه ربّ العالمين من عرف اللّه لن يعرف دونه و من خاف اللّه لن يخاف سواه و لو يجتمع عليه کلّ من فی الأرض اجمعين و ما نقول الّا بما امرت و ما نتّبع الّا الحقّ بحول اللّه و قوّته و انّه يجزی الصّادقين ثمّ اذکر يا عبد ما رأيت فی المدينة حين ورودک ليبقی ذکرها فی الأرض و يکون ذکری للمؤمنين فلمّا وردنا المدينة وجدنا رؤسائها کالأطفال الّذين يجتمعون علی الطّين ليلعبوا به و ما وجدنا منهم من بالغ لنعلّمه ما علّمنی اللّه و نلقی عليه من کلمات حکمة منيع و لذا بکينا عليهم بعيون السّرّ لارتکابهم بما نهوا عنه و اغفالهم عمّا خلقوا له و هذا ما اشهدناه فی المدينة و اثبتناه فی الکتاب ليکون تذکرة لهم و ذکری للآخرين . قل ان کنتم تريدون الدّنيا و زخرفها ينبغی لکم بان تطلبوها فی الايّام الّتی کنتم فی بطون امّهاتکم لانّ فی تلک الايّام فی کلّ آنٍ تقرّبتم الی الدّنيا و تبعّدتم عنها ان کنتم من العاقلين فلمّا ولدتم و بلغ اشدّکم اذاً تبعّدتم عن الدّنيا و تقرّبتم الی التّراب فکيف تحرصون فی جمع الزّخارف علی انفسکم بعد الّذی فات الوقت عنکم و مضت الفرصة فتنبّهوا يا ملأ الغافلين اسمعوا ما ينصحکم به هذا العبد لوجه اللّه و ما يريد منکم من شیء و يرضی بما قضی اللّه له و يکون من الرّاضين يا قوم قد مضت من ايّامکم اکثرها و ما بقت الّا ايّام معدودة اذاً دعوا ما اخذتم من عند انفسکم ثمّ خذوا احکام اللّه بقوّة لعلّ تصلون الی ما اراد اللّه لکم و تکوننّ من الرّاشدين و لا تفرحوا بما اوتيتم من زينة الأرض و لا تعتمدوا عليها فاعتمدوا

بذکر اللّه العليّ العظيم . فسوف يفنی اللّه ما عندکم اتّقوا اللّه و لا تنسوا عهد اللّه فی انفسکم و لا تکوننّ من المحتجبين ايّاکم ان لا تستکبروا علی اللّه و احبّائه ثمّ اخفضوا جناحکم للمؤمنين الّذين آمنوا باللّه و آياته و تشهد قلوبهم بوحدانيّته و السنتهم بفردانيّته و لا يتکلّمون الّا بعد اذنه کذلک ننصحکم بالعدل و نذکرکم بالحقّ لعلّ تکوننّ من المتذکّرين و لا تحملوا علی النّاس ما لا تحملوه علی انفسکم و لن ترضوا لاحد ما لا ترضونه لکم و هذا خير النّصح لو انتم من السّامعين ثمّ احترموا العلمآء بينکم الّذين يفعلون ما علموا و يتّبعون حدود اللّه و يحکمون بما حکم اللّه فی الکتاب فاعلموا بانّهم سرج الهداية بين السّموات و الأرضين انّ الّذين لن تجدوا للعلمآء بينهم من شأن و لا من قدر اولئک غيّروا نعمة اللّه علی انفسهم قل فارتقبوا حتّی يغيّر اللّه عليکم انّه لايعزب عن علمه من شیء يعلم غيب السّموات و الأرض و انّه بکلّ شیء عليم و لا تفرحوا بما فعلتم او تفعلون و لا بما وردتم علينا لأنّ بذلک لن يزداد شأنکم لو انتم تنظرون فی اعمالکم بعين اليقين و کذلک لن ينقص عنّا من شیء بل يزيد اللّه اجرنا بما صبرنا فی البلايا و انّه يزيد اجر الصّابرين فاعلموا بأنّ البلايا و المحن لم يزل کانت موکّلة لاصفياء اللّه و احبّائه ثمّ لعباده المنقطعين الّذين لا تلهيهم التّجارة و لا بيع عن ذکر اللّه و لا يسبقونه بالقول و هم بامره لمن العاملين کذلک جرت سنّة اللّه من قبل و يجری من بعد فطوبی للصّابرين الّذين يصبرون فی البأسآء و الضّرّآء و لن يجزعوا من شیء و کانوا علی مناهج الصّبر لمن السّالکين

فسوف يظهر اللّه قوما يذکرون ايّامنا و کلّ ما ورد علينا و يطلبون حقّنا عن الّذين هم

ظلمونا بغير جرم و لا ذنب مبين و من ورائهم کان اللّه قائماً عليهم و يشهد ما فعلوا و يأخذهم بذنبهم و انّه اشدّ المنتقمين و کذلک قصصنا لکم من قصص الحقّ و القينا عليکم ما قضی اللّه من قبل لعلّ تتوبون اليه فی انفسکم و ترجعون اليه و تکوننّ من الرّاجعين و تتنبّهون فی افعالکم و تستيقظون عن نومکم و غفلتکم و تتدارکون مافات عنکم و تکوننّ من المحسنين فمن شآء فليقبل قولی و من شاء فليعرض و ما عليّ الّا بان اذکرکم فيما فرّطتم فی امر اللّه لعلّ تکوننّ من المتذکّرين اذاً فاسمعوا قولی ثمّ ارجعوا الی اللّه و توبوا اليه ليرحمکم اللّه بفضله و يغفر خطاياکم و يعفو جريراتکم و انّه سبقت رحمته غضبه و احاط فضله کلّ من دخل فی قمص الوجود من الاوّلين و الآخرين

LXVII

قد ظهر فی هذا الظّهور ما لا ظهر فی ازل الآزال و من المشرکين من رأی و قال هذا ساحرٌ افتری علی اللّه اَلا انّهم قوم مدحضون ان يا قلم القدم و اذکر للاُمم ما ظهر فی العراق اذ جآء رسول من معشر العلمآء و حضر تلقاءَ الوجه و سئل من العلوم اجبناه بعلمٍ من لدنّا انّ ربّک لعلّام الغيوب قال نشهد عندک من العلوم ما لا احاطه احد انّه لا يکفی المقام الّذی ينسبونه النّاس اليک فأتنا بما يعجز عن الاتيان بمثله من علی الأرض کلّها کذلک قضی الأمر فی محضر ربّک العزيز الودود فانظر ما ذا تری اذاً انصعق فلمّا افاق قال امنت باللّه العزيز المحمود اذهب

الی القوم قل فاسئلوا ما شئتم انّه لهو المقتدر علی ما يشاء لا يعجزه ما کان و ما يکون قل يا معشر العلمآء ان اجتمعوا علی امرٍ ثمّ اسئلوا ربّکم الرّحمن ان اظهر لکم بسلطان من عنده آمنوا و لا تکوننّ من الّذينهم يکفرون قال الآن طلع فجر العرفان و تمّت حجّة الرّحمن قام و رجع الی القوم بامرٍ من لدی اللّه العزيز المحبوب قضت ايّام معدودات و ما رَجَع الينا الی ان ارسل رسولاً آخر اَخبَرنا بانّ القوم اعرضوا عمّا ارادوا و هم قوم صاغرون کذلک قضی الأمر فی العراق انّی شهيد علی ما اقول و انتشر هذا الامر فی الاقطار و ما استشعر احد کذلک قضينا ان انتم تعلمون لعمری من سئل الآيات فی القرون الخالية اذا اظهرنا له کفر باللّه ولکنّ النّاس اکثرهم غافلون انّ الّذين فتحت ابصارهم بنور العرفان يجدون نفحات الرّحمن و يقبلون اليه الا انّهم هم المخلصون

LXVIII

يا ثمرتی و يا ورقتی عليک بهائی و رحمتی محزون

مباش از آنچه وارد شده اگر در دفتر عالم نظر نمائی مشاهده کنی آنچه را که همّ و غم را رفع نمايد يا ثمرتی دو امر از آمر حقيقی ظاهر و اين در مقامات قضا و قدر است اطاعتش لازم و تسليم واجب اجليست محتوم و همچنين اجليست بقول خلق معلّق امّا اوّل بايد بآن تسليم نمود چه که حتم است ولکن حق قادر بر تغيير و تبديل آن بوده و هست ولکن ضرّش اعظم است از قبل لذا تفويض و توکّل محبوب و امّا اجل معلّق بمسئلت و دعا رفع شده و ميشود

انشاء اللّه آن ثمره و من معها از آن محفوظند " قولی الهی الهی اودعت عندی امانة من عندک و اخذتَها بارادتک ليس لامتک هذه ان تقول لِمَ و بِمَ لانّک محمود فی فعلک و مطاع فی امرک ای ربّ انّ امتک هذه متوجّهة اِلی فضلک و عطائک قدّر لها ما يقرّبها اليک و ينفعها فی کلّ عالم من عوالمک انّک انت الغفور الکريم لا اله الّا انت الآمر القديم صلّ اللّهمّ يا الهی علی الّذين شربوا رحيق حبّک امام الوجوه رغماً لاعدائک و اقرّوا و اعترفوا بوحدانيّتک و فردانيّتک و بما ارتعدت به فرائص جبابرة خلقک و فراعنة بلادک اشهد انّ سلطانک لا يفنی و ارادتک لا تتغيّر قدّر للّذين اقبلوا اليک و لامائک اللّائی تمسّکن بحبلک ما ينبغی لبحر کرمک و سمآء فضلک انت الّذی يا الهی وصفت نفسک بالغناء و عبادک بالفقر بقولک يا ايّها الّذين آمنوا انتم الفقرآء الی اللّه و اللّه هو الغنيّ الحميد فلمّا اعترفت بفقری و غنائک ينبغی ان لا تجعلنی محرومةً عنه انّک انت المهيمن العليم الحکيم .

LXIX

ان اذکری ما ظهر من امّ الاشرف الّذی فدی نفسه فی ارض الزّاء الا انّه فی مقعد صدق عند مقتدر قدير اذا اراد المشرکون ان يقتلوه بالظّلم ارسلوا اليه امّه لتنصحه لعلّ يتوب و يتّبع الّذين کفروا باللّه ربّ العالمين اذا حضرت تلقاءَ وجه ابنها تکلّمت بما ناحت به قلوب

العشّاق ثمّ اهل ملأ الأعلی و ربّک علی ما اقول شهيد و عليم قالت ابنی ابنی ان افد نفسک فی سبيل ربّک ايّاک ان تکفر بالّذی سجد لوجهه من فی السّموات و الأرضين يا بنيّ ان استقم علی امر ربّک ثمّ اقبل الی محبوب العالمين عليها صلواتی و رحمتی و تکبيری و بهائی و انّی بنفسی لاکون دية ابنها و اذاً فی سرادق عظمتی و کبريائی يستضیء بوجه تستضیءُ منه الحوريّات فی الغرفات ثمّ اهل الفردوس و اهل مدائن القدس لو يراه احد يقول إِنْ هذا الّا ملک کريم

LXX

قد اضطرب النّظم من هذا النّظم الاعظم و اختلف التّرتيب بهذا البديع الّذی ما شهدت عين الأبداع شبهه اغتسموا فی بحر بيانی لعلّ تطّلعون بما فيه من لئالئ الحکمة و الاسرار ايّاکم ان توقّفوا فی هذا الامر الّذی به ظهرت سلطنة اللّه و اقتداره اسرعوا اليه بوجوه بيضآء هذا دين اللّه من قبل و من بعد من اراد فليقبل و من لم يرد فانّ اللّه لغنيّ عن العالمين قل هذا لقسطاس الهدی لمن فی السموات و الأرض و البرهان الاعظم لو انتم تعرفون قل به ثبت کلّ حجّة فی الأعصار لو انتم توقنون قل به استغنی کلّ فقير و تعلّم کلّ عالم و عرج من اراد الصّعود الی اللّه ايّاکم ان تختلفوا فيه کونوا کالجبال الرّواسخ فی امر ربّکم العزيز الودود

LXXI

يا اهل الأرض اذا غربت شمس جمالی و سترت سمآء هيکلی لا تضطربوا قومُوا علی نصرة امری و ارتفاع کلمتی بين العالمين انّا معکم فی کلّ الاحوال و ننصرکم بالحقّ انّا کنّا قادرين مَن عرفنی يقوم علی خدمتی بقيام لا تقعده جنود السّموات و الأرضين انّ النّاس نيام لو انتبهوا سرعوا بالقلوب الی اللّه العليم الحکيم و نبذوا ما عندهم و لو کان کنوز الدّنيا کلّها ليذکرهم موليهم بکلمة من عنده کذلک ينبّئکم من عنده علم الغيب فی لوح ما ظهر فی الأمکان و ما اطّلع به الّا نفسه المهيمنة علی العالمين قد اخذهم سکر الهوی علی شأن لا يرون مولی الوری الّذی ارتفع ندائه من کلّ الجهات لا اله الّا انا العزيز الحکيم قل لا تفرحوا بما ملکتموه فی العشيّ و فی الاشراق يملکه غيرکم کذلک يخبرکم العليم الخبير قل هل رأيتم لما عندکم من قرار او وفآءٍ لا و نفسی الرّحمن لو انتم من المنصفين تمرّ ايّام حيوتکم کما تمرّ الارياح و يطوی بساط عزّکم کما طوی بساط الاوّلين تفکّروا يا قوم اين ايّامکم الماضية و اين اعصارکم الخالية طوبی لايّام مضت بذکر اللّه و لأَوقاتٍ صرفت فی ذکره الحکيم لعمری لا تبقی عزّة الأعزّاء و لا زخارف الاغنياء و لا شوکة الاشقياء سيفنی الکلّ بکلمة من عنده انّه لهو المقتدر العزيز القدير لا ينفع النّاس ما عندهم من الاثاث و ما ينفعهم غفلوا عنه سوف ينتبهون و لا يجدون مافات عنهم فی ايّام ربّهم العزيز الحميد لو يعرفون ينفقون ما عندهم لتذکر اسمائهم لدی العرش الا انّهم من الميّتين

LXXII

قل يا قوم لا يأخذکم الاضطراب اذا غاب ملکوت ظهوری و سکنت امواج بحر بيانی انّ فی ظهوری لحکمة و فی غيبتی حکمة اخری ما اطّلع بها الّا اللّه الفرد الخبير و نريکم من افقی الابهی و ننصر من قام علی نصرة امری بجنود من الملأ الأعلی و قبيل من الملائکة المقرّبين يا ملأ الارض تاللّه الحق قد انفجرت من الأحجار الانهار العذبة السّائغة بما اخذتها حلاوة بيان ربّکم المختار و انتم من الغافلين دعوا ما عندکم ثمّ طيروا بقوادم الانقطاع فوق الأبداع کذلک يأمرکم مالک الاختراع الّذی بحرکة قلمه قلب العالمين هل تعرفون من ايّ افق يناديکم ربّکم الأبهی و هل علمتم من أيّ قلم يأمرکم ربّکم مالک الاسمآء لا و عمری لو عرفتم لترکتم الدّنيا مقبلين بالقلوب الی شطر المحبوب و اخذکم اهتزاز الکلمة علی شأن يهتزّ منه العالم الاکبر و کيف هذا العالم الصّغير کذلک هطلت من سمآء عنايتی امطار مکرمتی فضلاً من عندی لتکونوا من الشّاکرين

ايّاکم ان تفرّقکم شئونات النّفس و الهوی کونوا کالأصابع فی اليد و الارکان للبدن کذلک يعظکم قلم الوحی ان انتم من الموقنين فانظروا فی رحمة اللّه و الطافه انّه يأمرکم بما ينفعکم بعد اذ کان غنيّاً عن العالمين لن تضرّنا سيّئاتکم کما لا تنفعنا حسناتکم انّما ندعوکم لوجه اللّه يشهد بذلک کلّ عالم بصير

LXXIII

معلوم آنجناب بوده که کلّ اسماء و صفات و جميع اشياء از آنچه ظاهر و مشهود است و از آنچه باطن و غير مشهود بعد از کشف حجبات عن وجهها لن يبقی منها اِلّا آية اللّه الّتی اودَعها اللّهُ فيها و هی باقية اِلی ما شاء اللّه ربّک و ربّ السّموات و الأرضين تا چه رسد بمؤمن که مقصود از آفرينش وجود و حيات او بوده و چنانچه اسم ايمان از اوّل لا اوّل بوده و اِلی آخر لا آخر خواهد بود و همچنين مؤمن باقی و حيّ بوده و خواهد بود و لم يزل و لا يزال طائف حول مشيّت اللّه بوده و اوست باقی ببقاء اللّه و دائم بدوام او و ظاهر بظهور او و باطن بامر او و اين مشهود است که اعلی افق بقا مقرّ مؤمنين باللّه و آيات او بوده ابداً فنا به آن مقعد قدس راه نجويد کذلک نلقی عليک من آيات ربّک لتستقيم علی حبّک و تکونَ من العارفين

LXXIV

کلّما يخرج من فمه انّه لمحيی الأبدان لو انتم من العارفين کلّما انتم تشهدون فی الأرض انّه قد ظهر بامره العالی المتعالی المحکم البديع اذا استشرق عن افق فمه شمس اسمه الصّانع بها تظهر الصّنايع فی کلّ الأعصار و انّ هذا لحقّ يقين و يستشرق هذا الاسم علی کلّ ما يکون و تظهر

منه الصّنايع باسباب الملک لو انتم من الموقنين کُلّما تشهدون ظهورات الصُنعيّة البَديعة کلّها ظهر من هذا الاسم و سيظهر من بعد ما لا سمعتموه من قبل کذلک قدّر فی الالواح و لا يعرفها الّا کلّ ذی بصرٍ حديد و کذلک حين الّذی تستشرق عن افق البيان شمس اسمی العلّام يحمل کلّ شیء من هذا الاسم بدايع العلوم علی حدّه و مقداره و يظهر منه فی مَدَی الايّام بامرٍ من لدن مقتدر عليم و کذلک فانظر فی کلّ الاسمآء و کن علی يقين منيع قل انّ کلّ حرف تخرج من فم اللّه انّها لامّ الحروفات و کذلک کلّ کلمة تظهر من معدن الأمر انّها لامّ الکلمات و انّ لوحه لامّ الالواح فطوبی للعارفين

LXXV

باسمم حجبات غليظه را بردريد و اصنام تقليد را بقوّت توحيد بشکنيد و بفضای رضوان قدس رحمن وارد شويد نفس را از آلايش ما سوی اللّه مطهّر نمائيد و در موطن امر کبری و مقرّ عصمت عظمی آسايش کنيد بحجاب نفس خود را محتجب مسازيد چه که هر نفسی را کامل خلق نمودم تا کمال صنعم مشهود آيد پس در اين صورت هر نفسی بنفسه قابل ادراک جمال سبحان بوده و خواهد بود چه اگر قابل اين مقام نباشد تکليف از او ساقط و در محضر حشر اکبر بين يدی اللّه اگر از نفسی سؤال شود که چرا بجمالم مؤمن نشده و از نفسم اعراض نموده و او متمسّک شود بجميع اهل عالم و معروض دارد

که چون احدی اقبال ننمود و کلّ را معرض مشاهده نمودم لذا اقتدا بايشان نموده از جمال ابديّه دور مانده‌ام هرگز اين عذر مسموع نيايد و مقبول نگردد چه که ايمان هيچ نفسی بدون او معلّق نبوده و نخواهد بود اين است از اسرار تنزيل که در کل کتب سماوی بلسان جليل قدرت نازل فرمودم و بقلم اقتدار ثبت نمودم پس حال قدری تفکّر نمائيد تا ببصر ظاهر و باطن بلطافت حکمتيّه و جواهر آثار ملکوتيّه که در اين لوح منيعه ابديه بخطاب محکمه مبرمه نازل فرمودم مشاهده نموده ادراک نمائيد و خود را از مقرّ قصوی و سدره منتهی و مکمن عزّ ابهی دور مگردانيد آثار حق چون شمس بين آثار عباد او مشرق و لائح است و هيچ شأنی از شئون او بدون او مشتبه نگردد از مشرق علمش شموس علم و معانی مشرق و از رضوان مدادش نفحات رحمن مرسل فهنيئاً للعارفين

LXXVI

ان يا عبد ان استمع ما يوحی اليک عن جهة عرش ربّک العليّ العظيم بانّه لا اله الّا هو قد خلق الخلق لعرفان نفسه الرّحمن الرّحيم و ارسل اِلی کلّ مدينة رسولاً من عنده ليبشّرهم برضوان اللّه و يقرّبهم الی مقعد الأمن مقرّ قدس رفيع و من النّاس من اهتدی بهدی اللّه و فاز بلقائه و شرب من ايدی التّسليم سلسبيل الحيوان و کان من الموقنين و منهم من قام علی الأعراض و کفر بآيات اللّه المقتدر العزيز العليم و قضت القرون و انتهت الی سيّد الايّام

يوم الّذی فيه اشرقت شمس البيان عن افق الرّحمن و طلع جمال السّبحان باسم علی عظيم اذاً قام الکلّ علی الاعراض و منهم من قال انّ فی هذه الايّام رجل افتری علی اللّه العزيز القديم و منهم من قال به جنّة کما تکلّم بذلک احد من العلماء فی محضری و کنّا من الشّاهدين و منهم من قال ما نطق علی الفطرة بل سرق کلمات اللّه و رکبها بکلمات نفسه و بما خرج من افواههم قد بکت عيون العظمة و هم کانوا علی مقاعدهم لمن الفرحين و قال يا قوم تاللّه قد جئتکم بامر اللّه ربّکم و ربّ آبائکم الاوّلين و يا قوم لا تنظروا اِلی ما عندکم فانظروا بما نزل من عند اللّه و انّه خير لکم عن کلّ شیء ان انتم من العارفين و يا قوم فارجعوا البصر الی ما عندکم من حجّة اللّه و برهانه و ما نزل يومئذ ليظهر لکم الحقّ بآيات واضح مُبين و يا قوم لا تتبّعوا خطوات الشّيطان ان اتّبعوا ملة الرّحمن و کونوا من المؤمنين هل بعد ظهور اللّه ينفع احداً شیء لا فو نفسی المقتدر العليم الحکيم کلّما زاد فی النّصح زادوا فی البغضاء اِلی ان قتلوه فی الظّلم الا لعنة اللّه علی الظّالمين و آمن به قليل النّاس و قليل من عبادنا الشّاکرين و وصّی هؤلاء فی کلّ الألواح بل فی کلّ سطر جميل بان لا يعتکفوا حين الظّهور بشیءٍ عمّا خلق بين السّموات و الأرضين و قال يا قوم انّنی قد اظهرت نفسی لنفسه ما نزل البيان الّا لاثبات امره اتّقوا اللّه و لا تعترضوا به کما اعترضوا عليّ ملأ الفرقان و اذا سمعتم ذکره فاسعوا اليه و خذوا ما عنده لأنّ دونه لن يغنيکم لو تمسّکوا بحُجج الاوّلين و الآخرين فلمّا قضت اشهر معلومات و سنين معدودات قد شقّت سمآء القضاء و اتی جمال عليّ

بالحقّ علی غمام الأسماء بقميص اُخری اذاً قاموا علی النّفاق بهذا النّور المشرق عن شطر الآفاق و نقضوا الميثاق و کفروا به و حاربوا بنفسه و جادلوا بآياته و کذّبوا ببرهانه و کانوا من المشرکين الی ان قاموا علی قتله کذلک کان شأن هؤلاء الغافلين شهدوا انفسهم عجزاء عن ذلک قامُوا علی المکر و يأتون فی کلّ حين بمکر جديد ليضيع به امر اللّه قل ويل لکم بذلک يضيع انفسکم و انّ ربّکم الرّحمن لغنيّ عن العالمين و لن يزيده شیء و لن ينقصه امر ان آمنتم فلانفسکم و ان کفرتم يرجع اليکم و کان ذيله مُقدّساً عن دنس المشرکين . ان يا عبد المؤمن باللّه تاللّه لو أريد ان اذکر لک ما ورد عليّ لن تحمله النّفوس و لا العقول و کان اللّه علی ذلک شهيد و انّک انت فاحفظ نفسک و لا تعقّب هؤلاء و کن فی امر ربّک لمن المتفکّرين ان اعرف ربّک بنفسه لا بدونه لانّ دونه لن يکفيک بشیءٍ و يشهد بذلک کلّ الأشياء ان انت من السّامعين ان اخرج عن خلف الحجاب باذن ربّک العزيز الوهّاب ثمّ خذ کأس البقاء باسم ربّک العليّ الأعلی بين الأرض و السمآء ثمّ اشرب منها و لا تکن من الصّابرين تاللّه حين الّذی يصل الکأس الی شفتاک ليقولنّ اهل ملأ الأعلی بأن هنيئاً لک يا ايّها العبد الموقن باللّه و اهل مداين البقاء بأن مريئاً لک يا ايّها الشّارب من کأس حبّه و ينادی لسان الکبرياء بأن بشری لک يا ايّها العبد بما فزت بما لا فاز به الّا الّذينهم انقطعوا عن کلّ من فی السّموات و الأرض و کانوا من المنقطعين

LXXVII

و امّا ما سئلت عن الفطرة فاعلم بانّ کلّ النّاس قد خلقوا علی فطرة اللّه المهيمن القيّوم و قدّر لکلّ نفس مقادير الأمر علی ما رقم فی الواح عزّ محفوظ ولکن يظهرُ کلّ ذلک بارادات انفسکم کما انتم فی اعمالکم تشهدون مثلاً فانظر فيما حرّم علی العباد فی الکتاب من شیء کما انتم فی البيان تنظرون بحيث احلّ اللّه فيه ما اراد بامره و حرّم ما شاء بسلطانه قل کلّ ذلک فی الکتاب افلا تشهدون ولکنّ النّاس بعد علمهم عمّا نهوا عنه هم يرتکبون هل ينسب هذا الی اللّه او اِلی انفسهم ان انتم تنصفون قل ما من حسنة الّا من عند اللّه و ما من سيّئة الّا من انفسکم افلا تعرفون و هذا ما نزل فی کلّ الالواح ان انتم تعلمون بلی انّه عالم باعمالکم قبل ظهورها کما هو عالم بعد ظهورها و انّه مامن اله الّا هو له الخلق و الأمر و کلّ عنده فی الواح قدس مکنون و هذا العلم لم يکن علّة الفعل فی خلقه کما انّ علمکم بشیءٍ لم يکن علّة لظهوره فيما اردتم او تريدون و علمتم او تعلمون

LXXVIII

و اينکه سؤال از خلق شده بود بدانکه لم يزل خلق بوده و لايزال خواهد بود لا لاوّله بداية و لا لآخره نهاية اسم الخالق بنفسه يطلب المخلوق و کذلک اسم الربّ يقتضی المربوب و

اينکه در کلمات قبل ذکر شده کان الهاً و لا مألوه و ربّا و لا مربوب و امثال ذلک معنی آن در جميع احيان محقّق و اين همان کلمه ايست که ميفرمايد کان اللّه و لم يکن معه من شیء و يکون بمثل ما قد کان و هر ذی بصری شهادت ميدهد که الآن ربّ موجود و مربوب مفقود يعنی آن ساحت مقدّس است از ما سوی و آنچه در رتبه ممکن ذکر ميشود محدود است بحدودات امکانيّه و حق مقدّس از آن ، لم يزل بوده و نبوده با او احدی نه اسم و نه رسم و نه وصف و لايزال خواهد بود مقدس از کلّ ما سويه مثلاً ملاحظه کن در حين ظهور مظهر کلّيّه قبل از آنکه آن ذات قدم خود را بشناساند و بکلمه امريّه تنطّق فرمايد عالم بوده و معلومی با او نبوده و همچنين خالق بوده و مخلوقی با او نه چه که در آن حين قبض روح از کلّ ما يصدق عليه اسم شیء ميشود و اينست آن يومی که ميفرمايد لِمَن الملک اليوم و نيست احدی مجيب

LXXIX

و امّا ماسئلت من العوالم فاعلم بأنّ للّه عوالم لا نهاية بما لا نهاية لها و ما احاط بها احد الّا نفسه العليم الحکيم تفکّر فی النّوم و انّه آية الاعظم بين النّاس لو تکوننّ من المتفکّرين مثلاً انّک تری فی نومک امراً فی ليل و تجده بعينه بعد سنة او سنتين او ازيد من ذلک او اقلّ و لو يکون العالم الّذی انت رأيت فيه ما رأيت هذا العالم الّذی تکون فيه فيلزم

ما رأيت فی نومک يکون موجودا فی هذا العالم فی حين الّذی تراه فی النّوم و تکون من الشّاهدين مع انّک تری امراً لم يکن موجودا فی العالم و يظهر من بعد اذاً حقّق بانّ عالم الّذی انت رأيت فيه ما رأيت يکون عالماً آخر الّذی لا له اوّل و لا آخر و انّک ان تقول هذا العالم فی نفسک و مطويّ فيها بامر من لدن عزيز قدير لحق و لو تقول بانّ الرّوح لمّا تجرّد عن العلايق فی النّوم سيّره اللّه فی عالم الّذی يکون مستوراً فی سرّ هذا العالم لحقّ و انّ للّه عالم بعد عالم و خلق بعد خلق و قدّر فی کلّ عالم ما لا يحصيه احد الّا نفسه المحصی العليم و انّک فکّر فيما القيناک لتعرف مراد اللّه ربّک و ربّ العالمين و فيه کنز اسرار الحکمة و انّا ما فصّلناه لحزن الّذی احاطنی من الّذين خلقوا بقولی ان انتم من السّامعين

LXXX

و امّا ماسئلت بنی نوع انسانی بعد از موت ظاهری غير از انبياء و اولياء آيا همين تعيّن و تشخّص و ادراک و شعوری که قبل از موت در او موجود است بعد از موت هم باقيست يا زائل ميشود و بر فرض بقا چگونه است که در حال حيات فی الجمله صدمه که بمشاعر انسانی وارد ميشود از قبيل بيهوشی و مرض شديد شعور و ادراک از او زائل ميشود و موت که انعدام ترکيب و عناصر است چگونه ميشود که بعد او تشخّص و شعوری متصوّر شود با آنکه آلات بتمامها از هم پاشيده . انتهی .

معلوم آنجناب بوده که روح در رتبه خود قائم و مستقرّ است و اينکه در مريض ضعف مشاهده ميشود بواسطه اسباب مانعه بوده والّا در اصل ضعف بروح راجع نه مثلاً در سراج ملاحظه نمائيد مضیء و روشن است ولکن اگر حائلی مانع شود در اين صورت نور او ممنوع مع آنکه در رتبه خود مضیء بوده ولکن باسباب مانعه اشراق نور منع شده و همچنين مريض در حالت مرض ظهور قدرت و قوّت روح بسبب اسباب حائله ممنوع و مستور ولکن بعد از خروج از بدن بقدرت و قوّت و غلبه ظاهر که شبه آن ممکن نه و ارواح لطيفه طيّبه مقدّسه بکمال قدرت و انبساط بوده و خواهند بود مثلاً اگر سراج در تحت فانوس حديد واقع شود ابداً نور او در خارج ظاهر نه مع آنکه در مقام خود روشن بوده در آفتاب خلف سحاب ملاحظه فرمائيد که در رتبه خود روشن و مضیء است ولکن نظر بسحاب حائله نور او ضعيف مشاهده ميشود و همين آفتاب را روح انسانی ملاحظه فرمائيد و جميع اشيا را بدن او که جميع بدن بافاضه و اشراق آن نور روشن و مضیء ولکن اين ماداميست که اسباب مانعه حائله منع ننمايد و حجاب نشود و بعد از حجاب ظهور نور شمس ضعيف مشاهده ميشود چنانچه ايّامی که غمام حائلست اگر چه ارض بنور شمس روشن است ولکن آن روشنی ضعيف بوده و خواهد بود و بعد از رفع سحاب انوار شمس بکمال ظهور مشهود و در دو حالت شمس در رتبه خود علی حدّ واحد بوده همچنين است آفتاب نفوس که باسم روح مذکور شده و ميشود و همچنين ملاحظه در ضعف وجود ثمره نمائيد در اصل شجره که قبل از خروج از شجر مع آنکه در شجر است بشأنی ضعيف که ابداً مشاهده نميشود

و اگر نفسی آن شجره را قطعه قطعه نمايد ذرّه از ثمر و صورت آن نخواهد يافت ولکن بعد از خروج از شجر بطراز بديع و قوّت منيع ظاهر چنانچه در اثمار ملاحظه ميشود و بعضی از فواکه است که بعد از قطع از سدره لطيف ميشود

LXXXI

و امّا ما سئلت عن الرّوح و بقائه بعد صعوده فاعلم انّه يَصْعَدُ حين ارتقائه اِلی ان يحضرَ بين يدی اللّه فی هيکل لا تغيّره القرون و الأعصار و لا حوادث العالم و ما يظهر فيه و يکون باقياً بدوام ملکوت اللّه و سلطانه و جبروته و اقتداره و منه تظهر آثارُ اللّه و صفاتُه و عناية اللّه و الطافُه اِنّ القلم لا يقدر ان يتحرَّک علی ذکر هذا المقام و علوّه و سموّه علی ما هو عليه و تُدخلُهُ يد الفضل الی مقام لا يُعرَفُ بالبيان و لا يذکَرُ بما فی الامکان طوبی لروح خرج من البدن مقدّساً عن شبهات الاُمم انّه يتحرّک فی هواء ارادة ربّه و يدخل فی الجنّة العليا و تَطُوفُه طَلعاتُ الفردوس الأعلی و يعاشر انبياء اللّه و اوليائه و يتکلّم معهم و يقصّ عليهم ما ورد عليه فی سبيل اللّه ربّ العالمين لو يطّلع احد علی ما قدّر له فی عوالم اللّه ربّ العرش و الثّری ليشتعل فی الحين شوقاً لذاک المقام الأمنع الأرفع الأقدس الأبهی .

بلسان پارسی بشنو يا عبدَ الوهّاب عليک بهائی اينکه سؤال از بقای روح نمودی

اين مظلوم شهادت ميدهد بر بقای آن و اينکه سؤال از کيفيّت آن نمودی انّه لا يُوصَفُ و لا ينبغی ان يذکر الّا علی قدر معلوم انبياء و مرسلين محض هدايت خلق بصراط مستقيم حق آمده‌اند و مقصود آنکه عباد تربيت شوند تا در حين صعود با کمال تقديس و تنزيه و انقطاع قصد رفيق اعلی نمايند لعمر اللّه اشراقات آن ارواح سبب ترقّيات عالم و مقامات امم است ايشانند مايه وجود و علّت عظمی از برای ظهورات و صنايع عالم بهم تمطر السّحاب و تنبت الأرض هيچ شيئی از اشيا بی سبب و علّت و مبدأ موجود نه و سبب اعظم ارواح مجرّده بوده و خواهد بود و فرق اين عالم با آن عالم مثل فرق عالم جنين و اين عالم است باری بعد از صعود بين يدی اللّه حاضر ميشود بهيکلی که لايق بقا و لايق آن عالم است اين بقاء بقاء زمانی است نه بقاء ذاتی چه که مسبوق است بعلّت و بقاء ذاتی غير مسبوق و آن مخصوص است بحق جلّ جلاله طوبی للعارفين اگر در اعمال انبياء تفکّر نمائی بيقين مبين شهادت ميدهی که غير اين عالم عالمها است حکمای ارض چنانچه در لوح حکمت از قلم اعلی نازل اکثری بآنچه در کتب الهی نازل قائل و معترفند ولکن طبيعيّين که بطبيعت قائلند درباره انبيا نوشته‌اند که ايشان حکيم بوده‌اند و نظر بتربيت عباد ذکر مراتب جنّت و نار و ثواب و عذاب نموده‌اند حال ملاحظه نمائيد جميع در هر عالمی که بوده و هستند انبيا را مقدّم بر کلّ ميدانند بعضی آن جواهر مجرّده را حکيم ميگويند و برخی من قبل اللّه ميدانند حال امثال اين نفوس اگر عوالم الهی را منحصر باين عالم ميدانستند هرگز خود را بدست اعدا نميدادند و عذاب و مشقّاتی که شبه و مثل نداشته تحمّل نمی فرمودند

LXXXII

اينکه از حقيقت نفس سؤال نموديد انّها آية الهيّة و جوهرة ملکوتيّة الّتی عجز کلّ ذی علم عن عرفان حقيقتها و کلّ ذی عرفان عن معرفتها انّها اوّل شیء حکی عن اللّه موجده و اقبل اليه و تمسّک به و سجد له در اين صورت بحق منسوب و باو راجع و من غير آن بهوی منسوب و باو راجع اليوم هر نفسی شبهات خلق او را از حق منع ننمود و ضوضاء علماء و سطوت امراء او را محجوب نساخت او از آيات کبری لدی اللّه مالک الوری محسوب و در کتاب الهی از قلم اعلی مسطور طوبی لمن فاز بها و عرف شأنها و مقامها در مراتب نفس از امّاره و لوّامه و ملهمه و مطمئنّه و راضيه و مرضيّه و امثال آن از قبل ذکر شده و کتب قوم مشحون است از اين اذکار قلم اعلی اقبال بذکر اين مراتب نداشته و ندارد نفسی که اليوم للّه خاضع است و باو متمسّک کلّ الاسمآء اسمائها و کلّ المقامات مقاماتها و در حين نوم تعلّق به شیء خارج نداشته و ندارد و در مقام خود ساکن و مستريح جميع امور باسباب ظاهر و باهر و باسباب مقامات سير و ادراک و مشاهده مختلف ميشود در بصر ملاحظه نمائيد جميع اشياء موجوده از ارض و سمآء و اشجار و انهار و جبال کلّ را مشاهده مينمايد و بيک سبب جزئی از جميع محروم تعالی من خلق الاسباب و تعالی من علّق الامور بها کلّ شیء من الأشياء باب لمعرفته و آية لسلطانه و ظهور من اسمائه و دليل لعظمته و اقتداره و سبيل الی صراطه المستقيم

ان النّفس علی ما هی عليه آية من آيات اللّه و سرّ من اسرار اللّه اوست آيت کبری و مخبری که خبر ميدهد از عوالم الهی در او مستور است آنچه که عالم حال استعداد ذکر آنرا نداشته و ندارد ان انظر اِلی نفس اللّه القائمة علی السّنن و النّفس الامّارة الّتی قامت علی الأعراض و تنهی النّاس عن مالک الأسماء و تأمرهم بالبغی و الفحشاء الا انّها فی خسران مبين و اينکه سؤال نموديد روح بعد از خراب بدن بکجا راجع ميشود اگر بحق منسوب است برفيق اعلی راجع لعمر اللّه بمقامی راجع ميشود که جميع السن و اقلام از ذکرش عاجز است هر نفسی که در امر اللّه ثابت و راسخ است بعد از صعود جميع عوالم از او کسب فيض مينمايند اوست مايه ظهور عالم و صنايع او و اشياء ظاهره در او بامر سلطان حقيقی و مربّی حقيقی در خمير ملاحظه نمائيد که محتاجست بمايه و ارواح مجرّده مايه عالمند تفکّر و کن من الشّاکرين اين مقامات و همچنين مقامات نفس در الواح شتّی ذکر شده اوست آيتی که از دخول و خروج مقدّس است و اوست ساکن طائر و سائر قاعد شهادت ميدهد بر عالمی که از برای او اوّل و آخر است و همچنين بر عالمی که مقدّس از اوّل و آخر است در اين ليل امری مشاهده مينمائی بعد از بيست سنه او ازيد او اقلّ بعينه آنرا مشاهده مينمائی حال ملاحظه کن اين چه عالمی است تفکّر فی حکمة اللّه و ظهوراته در آثار صنع ملاحظه نما و تفکّر کن خاتم انبياء ميفرمايد زدنی فيک تحيّراً و ما ذکرت فی انتهاء عالم الاجسام عرفان اين مقام معلّق است بابصار ناظرين در مقامی متناهی و در مقامی مقدّس

از آن حق لم يزل بوده و خواهد بود و همچنين خلق الّا انّ الثّانی مسبوق بالعلّة در اين صورت حکم توحيد ثابت و محقّق و اينکه از افلاک سؤال نموديد اوّلاً بايد معلوم شود که مقصود از ذکر افلاک و سمآء که در کتب قبل و بعد مذکور چيست و همچنين ربط و اثر آن بعالم ظاهر بچه نحو جميع عقول و افئده در اين مقام متحيّر و مبهوت ما اطّلع بها الّا اللّه وحده حکما که عمر دنيا را بچندين هزار سال تعبير نموده‌اند در اين مدّت سيّارات را احصاء ننموده‌اند چه مقدار اختلاف در اقوال قبل و بعد ظاهر و مشهود و لکلّ ثوابت سيّارات و لکلّ سيّارة خلق عجز عن احصائه المحصون يا ايّها الناظر الی وجهی امروز افق اعلی مشرق و نداء اللّه مرتفع قد انزلنا فی الالواح ليس اليوم يوم السّؤال ينبغی لمن سمع النّداء من الأفق الأعلی يقوم و يقول لبّيک لبّيک يا اله الأسمآء و لبّيک لبّيک يا فاطر السّمآء اشهد انّ بظهورک ظهر ما کان مکتوباً فی کتب اللّه و مسطوراً فی صحف المرسلين .

LXXXIII

ملاحظه در نفس ناطقه که وديعه ربّانيه است در انفس انسانيّه نمائيد مثلاً در خود ملاحظه نما که حرکت و سکون و اراده و مشيّت و دون آن و فوق آن و همچنين سمع و بصر و شمّ و نطق و ما دون آن از حواسّ ظاهره و باطنه جميع بوجود آن موجودند چنانچه اگر نسبت او از بدن اقلّ من آن مقطوع شود

جميع اين حواسّ از آثار و افعال خود محجوب و ممنوع شوند و اين بسی واضح و معلوم بوده که اثر جميع اين اسباب مذکوره منوط و مشروط بوجود نفس ناطقه که آيه تجلّی سلطان احديّه است بوده و خواهد بود چنانچه از ظهور او جميع اين اسمآء و صفات ظاهر و از بطون آن جميع معدوم و فانی شوند حال اگر گفته شود او بصر است او مقدّس از بصر است چه که بصر باو ظاهر و بوجود او قائم و اگر بگوئی سمع است مشاهده ميشود که سمع بتوجّه باو مذکور و کذلک دون آن از کلّ ما يجری عليه الأسماء و الصّفات که در هيکل انسانی موجود و مشهود است و جميع اين اسمآء مختلفه و صفات ظاهره از اين آيه احديّه ظاهر و مشهود ولکن او بنفسها و جوهريّتها مقدّس از کلّ اين اسمآء و صفات بوده بلکه دون آن در ساحت او معدوم صرف و مفقود بحت است و اگر الی ما لا نهايه بعقول اوّليّه و آخريّه در اين لطيفه ربّانيّه و تجلّی عزّ صمدانيّه تفکّر نمائی البتّه از عرفان او کما هو حقّه خود را عاجز و قاصر مشاهده نمائی و چون عجز و قصور خود را از بلوغ بعرفان آيه موجوده در خود مشاهده نمودی البتّه عجز خود و عجز ممکنات را از عرفان ذات احديّه و شمس عزّ قدميّه بعين سِرّ و سَر ملاحظه نمائی و اعتراف بر عجز در اين مقام از روی بصيرت منتهی مقام عرفان عبد است و منتهی بلوغ عباد

LXXXIV

حقّ را مقدّس از کلّ مشاهده کن اوست مجلّی بر کلّ و مقدّس از کلّ اصل معنی توحيد اينست که حقّ وحده را مهيمن بر کلّ و مجلّی بر مرايای موجودات مشاهده نمائيد کلّ را قائم به او و مستمد از او دانيد اينست معنی توحيد و مقصود از آن بعضی از متوهّمين باوهام خود جميع اشياء را شريک حق نموده‌اند و مع ذلک خود را اهل توحيد شمرده‌اند لا و نفسه الحقّ آن نفوس اهل تقليد و تقييد و تحديد بوده و خواهند بود توحيد آنست که يک را يک دانند و مقدّس از اعداد شمرند نه آنکه دو را يک دانند و جوهر توحيد آنکه مطلع ظهور حقّ را با غيب منيع لا يُدرک يک دانی باين معنی که افعال و اعمال و اوامر و نواهی او را از او دانی من غير فصل و وصل و ذکر و اشاره اينست منتهی مقامات مراتب توحيد طوبی لمن فاز به و کان من الرّاسخين

LXXXV

ای بندگان سزاوار اينکه در اين بهار جان فزا از باران نيسان يزدانی تازه و خرم شويد خورشيد بزرگی پرتو افکنده و ابر بخشش سايه گسترده با بهره کسی که خود را بی بهره نساخت و دوست را در اين جامه بشناخت بگو ای مردمان چراغ يزدان روشن است آنرا ببادهای

نافرمانی خاموش منمائيد روز ستايش است بآسايش تن و آلايش جان مپردازيد اهريمنان در کمينگاهان ايستاده‌اند آگاه باشيد و بروشنی نام خداوند يکتا خود را از تيرگيها آزاد نمائيد دوست بين باشيد نه خود بين بگو ای گمراهان پيک راستگو مژده داد که دوست ميآيد اکنون آمد چرا افسرده‌ايد آن پاک پوشيده بی پرده آمد چرا پژمرده‌ايد آغاز و انجام جنبش و آرام آشکار امروز آغاز در انجام نمودار و جنبش از آرام پديدار اين جنبش از گرمی گفتار پروردگار در آفرينش هويدا شد هر که اين گرمی يافت بکوی دوست شتافت و هر که نيافت بيفسرد افسردنی که هرگز برنخاست امروز مردِ دانش کسی است که آفرينش او را از بينش باز نداشت و گفتار او را از کردار دور ننمود مرده کسی که از اين باد جانبخش در اين بامداد دلکش بيدار نشد و بسته مردی که گشاينده را نشناخت و در زندان آز سرگردان بماند ای بندگان هر که از اين چشمه چشيد بزندگی پاينده رسيد و هر که ننوشيد از مردگان شمرده شد بگو ای زشتکاران آز شما را از شنيدن آواز بی نياز دور نمود او را بگذاريد تا راز کردگار بيابيد و او مانند آفتاب جهانتاب روشن و پديدار است بگو ای نادانان گرفتاری ناگهان شما را از پی کوشش نمائيد تا بگذرد و بشما آسيب نرساند اسم بزرگ خداوند که ببزرگی آمده بشناسيد اوست داننده و دارنده و نگهبان

LXXXVI

و امّا ما سئلت من الأرواح و اطّلاع بعضها علی بعض بعد صعودها فاعلم انّ اهل البهآء الّذين استقرّوا علی السّفينة الحمرآء اولئک يعاشرون و يؤانسون و يجالسون و يطيرون و يقصدون و يصعدون کانّهم نفس واحدة الا انّهم هم المطّلعون و هم النّاظرون و هم العارفون کذلک قضی الأمر من لدن عليم حکيم اهل بها که در سفينه الهيّه ساکنند کلّ از احوال يکديگر مطلع و با هم مأنوس و مصاحب و معاشر اين مقام منوط بايقان و اعمال نفوس است نفوسی که در يک درجه واقفند مطّلعند از کميّات و کيفيّات و درائج و مقامات يکديگر و نفوسی که در تحت اين نفوس واقعند کما هو حقّه بر مراتب و مقامات نفوس عاليه از خود اطّلاع نيابند لکلّ نصيب عند ربّک طوبی لنفس توجّه الی اللّه و استقام فی حبّه الی ان طار روحه اِلی اللّه الملک المقتدر الغفور الرّحيم و امّا ارواح کفّار لعمری حين الاحتضار يعرفون مافات عنهم و ينوحون و يتضرّعون و کذلک بعد خروج ارواحهم من ابدانهم اين بسی معلوم و واضح است که کلّ بعد از موت مطّلع بافعال و اعمال خود خواهند شد قسم بآفتاب افق اقتدار که اهل حق را در آن حين فرحی دست دهد که ذکر آن ممکن نه و همچنين اصحاب ضلال را خوف و اضطراب و وحشتی رو نمايد که

فوق آن متصوّر نه نيکوست حال نفسی که رحيق لطيف باقی ايمان را از يد عنايت و الطاف مالک اديان گرفت و آشاميد

اليوم بايد احبّای الهی ناظر بظهور و ما يظهر منه باشند بعضی روايات قبليّه اصلی نداشته و ندارد و آنچه هم ملل قبل ادراک کرده‌اند و در کتب ذکر نموده‌اند اکثر آن بهوای نفس بوده چنانچه مشاهده نموده‌ايد که آنچه در دست ناس موجود است از معانی و تأويلات کلمات الهيّه اکثری بغير حق بوده چنانچه بعد از خرق حجاب بعضی معلوم و واضح شد و تصديق نمودند که کلمه از کلمات الهيّه را ادراک ننموده بودند مقصود آنکه اگر احبّای الهی قلب و سمع را از آنچه از قبل شنيده‌اند طاهر نمايند و بتمام توجّه بمطلع امر و ما ظهر من عنده ناظر شوند عند اللّه احبّ بوده احمد و کن من الشّاکرين کبّر من قبلی احبّائی الّذين اختصّهم اللّه لحبّه و جعلهم من الفائزين و الحمد للّه ربّ العالمين .

LXXXVII

و اينکه سؤال شده بود که چگونه ذکر انبيای قبل از آدم ابو البشر و سلاطين آن ازمنه در کتب تواريخ نيست عدم ذکر دليل بر عدم وجود نبوده و نيست نظر بطول مدّت و

انقلابات ارض باقی نمانده و از اين گذشته قبل از آدم ابو البشر قواعد تحرير و رسومی که حال مابين ناس است نبوده و وقتی بود که اصلاً رسم تحرير نبود قسم ديگر معمول بوده و اگر تفصيل ذکر شود بيان بطول انجامد ملاحظه در اختلاف بعد از آدم نمائيد که در ابتدا اين السن معروفه مذکوره در ارض نبوده و همچنين اين قواعد معموله بلسانی غير اين السن مذکوره تکلّم مينمودند و اختلاف السن در ارضی که ببابل معروفست از بعد وقوع يافت لذا آن ارض ببابل ناميده شد ای تبلبل فيها اللّسان ای اختلف و بعد لسان سريانی مابين ناس معتبر بوده و کتب الهی از قبل بآن لسان نازل تا ايّامی که خليل الرّحمن از افق امکان بانوار سبحانی ظاهر و لائح گشت آنحضرت حين عبور از نهر اردن تکلّم بلسان و سمّی عبرانيّاً چون در عبور خليل الرّحمن بآن تنطّق فرمود لذا عبرانی ناميده شد و کتب و صحف الهيّه بعد بلسان عبرانی نازل و مدّتی گذشت و بلسان عربی تبديل شد حال ملاحظه نمائيد بعد از آدم چه قدر لسان و بيان و قواعد خطّيّه مختلف شده تا چه رسد بقبل از آدم مقصود از اين بيانات آنکه لم يزل حق در علوّ امتناع و سموّ ارتفاع خود مقدّس از ذکر ما سويه بوده و خواهد بود و خلق هم بوده و مظاهر عزّ احديّه و مطالع قدس باقيه در قرون لا اوّليه مبعوث شده‌اند و خلق را بحق دعوت فرموده‌اند ولکن نظر باختلافات و تغيير احوال عالم بعضی اسمآء و اذکار باقی نمانده در کتب ذکر طوفان مذکور و در آن حادثه آنچه بر روی ارض بوده

جميع غرق شده چه از کتب تواريخ و چه غيره همچنين انقلابات بسيار شده که سبب محو بعضی امور محدثه گشته و از اين مراتب گذشته در کتب تواريخ موجوده در ارض اختلاف مشهود است و نزد هر ملّتی از ملل مختلفه از عمر دنيا ذکری مذکور و وقايعی مسطور بعضی از هشت هزار سال تاريخ دارند و بعضی بيشتر و بعضی دوازده هزار سال و اگر کسی کتاب جوک ديده باشد مطّلع ميشود که چه مقدار اختلاف ما بين کتب است انشاء اللّه بايد بمنظر اکبر ناظر شد و توجّه را از جميع اين اختلافات و اذکار برداشت .

LXXXVIII

فاعلموا بانّ اصل العدل و مبدئه هو ما يأمر به مظهر نفس اللّه فی يوم ظهوره لو انتم من العارفين قل انّه لميزان العدل بين السّموات و الأرضين و انّه لو يأتی بامر يفزع من فی السّموات و الأرض انّه لعدلٌ مبينٌ و انّ فزع الخلق لم يکن الّا کفزع الرّضيع من الفطام لو انتم من النّاظرين لو اطّلع النّاس باصل الأمر لم يجزعوا بل استبشروا و کانوا من الشّاکرين

LXXXIX

فاعلم بانّک کما ايقنتَ بان لانفاد لکلماته تعالی ايقن بان لمعانيها لانفاد ايضاً

ولکن عند مبيّنها و خزنة أسرارها و الّذين ينظرون الکتب و يتَّخذون منها ما يعترضون به علی مطلع الولاية انّهم اموات غير أحياء و لو يمشون و يتکلّمون و يأکلون و يشربون فآه آه لو يظهر ما کُنِزَ فی قلب البهآء عمّا علَّمه ربّه مالک الأسماء لينصعِقُ الَّذين تراهم علی الأرض کم من معان لا تحويها قمص الالفاظ و کم منها ليست لها عبارة و لم تُعطَ بيانٌ و لا اشارةٌ و کم منها لا يمکن بيانه لعدم حضور أَوانها کما قيل ( لا کلّ ما يعلم يقال و لا کلّ ما يقال حان وقته و لا کلّ ما حان وقته حضر أهلُه ) و منها ما يتوقّف ذکره علی عرفان المشارق الّتی فيها فصّلنا العلوم و اظهرنا المکتوم نسأل اللّه أن يوفّقک و يؤيّدک علی عرفان المعلوم لِتَنقطعَ عن العلوم لأنّ طلب العلم بعد حصول المعلوم مذموم تمسّک باصل العلم و مَعدِنِه لِتَری نفسکَ غنيّاً عن الّذين يدَّعون العلم من دون بيّنة و لا کتاب منير

XC

آنچه در آسمانها و زمين است محالّ بروز صفات و اسمای الهی هستند چنانچه در هر ذرّه آثار تجلّی آن شمس حقيقی ظاهر و هويداست که گويا بدون ظهور آن تجلّی در عالم ملکی هيچ شيئی بخلعت هستی مفتخر نيايد و بوجود مشرّف نشود چه آفتابهای معارف که در ذرّه مستور شده و چه بحرهای حکمت که در قطره پنهان گشته خاصّه انسان که از بين موجودات باين خلع تخصيص يافته و باين

شرافت ممتاز گشته چنانچه جميع صفات و اسمای الهی از مظاهر انسانی بنحو اکمل و اشرف ظاهر و هويدا است و کلّ اين اسماء و صفات راجع به اوست اينست که فرموده " الانسان سرّی و انا سرّه " و آيات متواتره که مدلّ و مشعر بر اين مطلب رقيق لطيف است در جميع کتب سماويّه و صحف الهيّه مسطور و مذکور است چنانچه ميفرمايد : (1) " سَنُرِيهِم آياتِنَا فی الآفاقِ وَ فِی أنفُسِهِمْ " و در مقام ديگر ميفرمايد : (2) " وَ فِی انفُسکُم اَفلا تُبصرُونَ " و در مقام ديگر ميفرمايد : (3) " وَ لا تَکُونُوا کالّذِينَ نَسُوا اللّه فأنسَاهُم انفُسَهُمْ " چنانچه سلطان بقا روح من فی سرادق العماء فداه ميفرمايد " من عرف نفسه فقد عرف ربّه . "

باری از اين بيانات معلوم شد که جميع اشياء حاکی از اسمآء و صفات الهيّه هستند . هر کدام بقدر استعداد خود مدلّ و مشعرند بر معرفت الهيّه بقسمی که احاطه کرده است ظهورات صفاتيّه و اسمائيّه همه غيب و شهود را اينست که ميفرمايد : " ايکون لغيرک من الظّهور ما ليس لک حتی يکون هو المظهر لک عميت عين لاتراک " و باز سلطان بقا ميفرمايد : " ما رأيت شيئاً الّا و قد رأيت اللّه فيه او قبله او بعده " و در روايت کميل " نور اشرق من صبح الازل فيلوح علی هياکل التّوحيد آثاره " و انسان که اشرف و اکمل مخلوقاتست اشدّ دلالة و اعظم حکاية است از ساير معلومات و اکمل انسان و افضل و الطف او مظاهر شمس حقيقتند بلکه ما سوای ايشان موجودند باراده ايشان و متحرّکند بافاضه ايشان

______________________________________________________________ )۱( - سوره حم سجده )فصّلت( -آيه ۵۳ )۲( - سورة الذّاريات -آيه ۲۱ ) ۳( - سورة الحشر -آيه ۱۹

XCI

و از جمله ادلّه بر اثبات اين امر آنکه در هر عهد و عصر که غيب هويّه در هيکل بشريّه ظاهر ميشد بعضی از مردمی که معروف نبودند و علاقه بدنيا و جهتی نداشته‌اند بضياء شمس نبوّت مستضیء و بانوار قمر هدايت مهتدی ميشدند و بلقاء اللّه فائز ميگشتند لهذا اين بود که علمای عصر و اغنيای عهد استهزاء مينمودند چنانچه از لسان آن گمراهان ميفرمايد : (1) " فَقالَ الْملأ الّذينَ کَفَرُوا مِنْ قَوْمِه ما نَراک إِلّا بشراً مِثْلَنَا و ما نَرَاک اتَّبَعَکَ إلّا الّذين همْ أرَاذِلُنا باَدِی الرّأيِ وَ ما نَری لَکُمْ عَلَينا مِن فَضْلٍ بَلْ نَظُنّکم کَاذِبينَ . " اعتراض مينمودند و بآن مظاهر قدسيّه ميگفتند که : " متابعت شما نکرده مگر اراذل ما که اعتنائی بشأن آنها نيست . " و مقصودشان اين بوده که علماء و اغنياء و معارف قوم بشما ايمان نياوردند و باين دليل و امثال آن استدلال بر بطلان من له الحق مينمودند . و امّا در اين ظهور اظهر و سلطنت عظمی جمعی از علمای راشدين و فضلای کاملين و فقهای بالغين از کأس قرب و وصال مرزوق شدند و بعنايت عظمی فائز گشتند و از کون و امکان در سبيل جانان گذشتند همه اينها مهتدی و مقرّ و مذعن گشتند برای آن شمس ظهور بقسمی که اکثری از مال و عيال گذشتند

_________________________________________________________ )۱( - سوره هود -آيه ۲۷

و برضای ذی الجلال پيوستند و از سر جان برای جانان برخاستند و انفاق نمودند بجميع آنچه مرزوق گشته بودند بقسمی که سينه‌هاشان محلّ تيرهای مخالفين گشت و سرهاشان زينت سنان مشرکين چنانچه ارضی نماند مگر آنکه از دم اين ارواح مجرّده آشاميد و سيفی نماند مگر آنکه بگردنهاشان ممسوح گشت و دليل بر صدق قولشان فعلشان بس آيا شهادت اين نفوس قدسيّه که باين طريق جان در راه دوست دادند که همه عالم از ايثار دل و جانشان متحيّر گشتند کفايت نميکند برای اين عبادی که هستند و انکار بعضی عباد که دين را بدرهمی دادند و بقا را بفنا تبديل نمودند و کوثر قرب را بچشمه‌های شور معاوضه کردند و بجز اخذ اموال ناس مرادی نجويند چنانچه مشاهده ميشود کلّ بزخارف دنيا مشغول شده‌اند و از ربّ اعلی دور مانده ، حال انصاف دهيد که شهادت اينها مقبول و مسموع است که قولشان و فعلشان موافق و ظاهرشان و باطنشان مطابق بنحويکه " تاهت العقول فی افعالهم و تحيّرت النّفوس فی اصطبارهم و بما حملت اجسادهم " و يا شهادت اين معرضين که بجز هوای نفس نَفَسی برنيارند و از قفس ظنونات باطله نجاتی نيافته‌اند و در يوم سر از فراش برندارند مگر چون خفاش ظلمانی در طلب دنيای فانيه کوشند و در ليل راحت نشوند مگر در تدبيرات امورات دانيه کوشند بتدبير نفسانی مشغول گشته و از تقدير الهی غافل شده‌اند روز بجان در تلاش معاشند و شب در تزئين اسباب فراش آيا در هيچ شرع و ملّتی جائز است که باعراض اين نفوس محدوده متمسّک شوند و از اقبال و

تصديق نفوسی که از جان و مال و اسم و رسم و ننگ و نام در رضای حق گذشته‌اند اغفال نمايند

و بچه عشق و حبّ و محبّت و ذوق که جان رايگان در سبيل سبحان انفاق نمودند چنانچه بر همه واضح و مبرهن است با وجود اين چگونه اين امر را سهل شمرند آيا در هيچ عصر چنين امر خطيری ظاهر شده و آيا اگر اين اصحاب مجاهد فی اللّه نباشند ديگر که مجاهد خواهد بود و آيا اينها طالب عزّت و مکنت و ثروت بودند و آيا مقصودی جز رضای حق داشتند و اگر اين همه اصحاب با اين آثار عجيبه و افعال غريبه باطل باشند ديگر که سزاوار است که دعوی حق نمايد قسم بخدا که همين فعلشان برای جميع من علی الارض حجّت کافی و دليل وافی است لو کان النّاس فی اسرار الامر يتفکّرون " و سيعلم الّذين ظلموا أَيَّ منقلب ينقلبون )1( . " حال ملاحظه فرمائيد با اين شهدای صادق که نصّ کتاب شاهد بر صدق قول ايشان است چنانچه ديده‌ايد که همه جان و مال و زن و فرزند و کلّ ما يملک را انفاق نموده‌اند و باعلی غرف رضوان عروج فرمودند شهادت اين طلعات عاليه و انفس منقطعه بر تصديق اين امر عالی متعالی مقبول نيست و شهادت اين گروه که برای ذهب از مذهب گذشته‌اند و برای جلوس بر صدر از اوّل ما صدر احتراز جسته‌اند بر بطلان اين نور لائح جائز و مقبولست با اينکه جميع مردم ايشان را شناخته‌اند و اينقدر ادراک نموده‌اند که از ذرّه از اعتبار ظاهری ملکی در سبيل دين الهی نميگذرند تا چه رسد بجان و مال و غيره _______________________________________________________ )۱( - سورة الشّعراء - آ يه ۲۲۷

XCII

کتاب الهی ظاهر و کلمه ناطق ولکن نفوسی که باو متمسّک و سبب و علّت انتشار گردند مشاهده نميشود الّا قليل و آن قليل اکسير احمر است از برای نحاس عالم و درياق اکبر از برای صحّت بنی آدم حيات باقيه منوط بقبول اين امر اعزّ ابدع اعلی است ای دوستان الهی بشنويد ندای مظلوم را و بآنچه سبب ارتفاع امر الهی است تمسّک نمائيد انّه يهدی من يشاء اِلی صراطه المستقيم اين امريست که ضعيف از او بطراز قوّت ظاهر و فقير باکليل غنا مزيّن بکمال روح و ريحان بمشورت تمسّک نمائيد و باصلاح عالم و انتشار امر مالک قدم عمر گرانمايه را مصروف داريد انّه يأمر الکلّ بالمعروف و ينهی عن کلّ ما يضيع به مقام الانسان

XCIII

کلّ اشياء در مقامی آيات الهی بوده و خواهند بود علی قدر مراتبها در مقام تجلّی سلطان مجلّی در ملکوت اسمآء و صفات از برای کلّ اثبات آيتيّت ميشود در اين صورت غير آيات چيزی مشهود نه تا قرب و بُعد تصوّر شود

و اگر دست قدرت الهيّه آيتيّت اشياء را اخذ نمايد لا تری فی الملک من شیء چقدر

پاک و مقدّس است پروردگار تو و چقدر عظيم است سلطنت و غلبه او آيات تکوينيّه و آفاقيّه که مظاهر اسمآء و صفات او تعالی شأنه هستند در يک مقام مقدّسند از قرب و بعد تا چه رسد بذاته تعالی مقصود شاعر از اين بيت که :

دوست نزديکتر از من بمن است وين عجبتر که من از وی دورم حق فرموده که من بانسان نزديکترم از رگ گردن او باو لذا ميگويد با وجود آنکه تجلّی حضرت محبوب از رگ گردن من بمن نزديکتر است مع ايقان من باين مقام و اقرار من باين رتبه من از او دورم يعنی قلب که مقرّ استواء رحمانی است و عرش تجلّی ربّانی از ذکر او غافل است و بذکر غير مشغول از او محجوب و بدنيا و آلای آن متوجّه و حقّ بنفسه قرب و بعد ندارد مقدّس است از اين مقامات و نسبت او بکلّ علی حدّ سواء بوده اين قرب و بعد از مظاهر ظاهر اين مسلّم است که قلب عرش تجلّی رحمانی است چنانچه در احاديث قدسيّه قبليّه اين مقام را بيان فرموديم لا يسعنی ارضی و لا سمائی ولکن يسعنی قلب عبدی المؤمن و قلب که محلّ ظهور ربّانی و مقرّ تجلّی رحمانی است بسا ميشود که از مُجلّی غافل است در حين غفلت از حق بعيد است و اسم بعيد بر او صادق و در حين تذکّر بحق نزديک است و اسم قريب بر او جاری و ديگر ملاحظه نما که بسا ميشود که انسان از خود غافل است ولکن احاطه علميّه حق لازال محيط و اشراق تجلّی شمس مجلّی ظاهر و مشهود لذا البتّه او اقرب بوده و خواهد بود چه که او عالم و ناظر و محيط و انسان غافل

و از اسرار ما خلق فيه محجوب

و از ذکر اينکه کلّ اشياء آيات الهی بوده توهّم نرود که نعوذ باللّه خلق از سعيد و شقی و مشرک و موحّد در يک مقامند و يا آنکه حق جلّ و عزّ را با خلق نسبت و ربط بوده چنانچه بعضی از جهّال بعد از ارتقاء بسموات اوهام خود توحيد را آن دانسته‌اند که کلّ آيات حقّند من غير فرق و از اين رتبه هم بعضی تجاوز نموده‌اند و آيات را شريک و شبيه نموده‌اند سبحان اللّه انّه واحِدٌ فی ذاته و واحدٌ فی صفاته ما سواه معدوم عند تجلّی اسم من اسمائه و ذکر من اذکاره و کيف نفسه فو اسمی الرّحمن که قلم اعلی از ذکر اين کلمات مضطرب و متزلزلست از برای قطره فانيه نزد تموّجات بحر اعظم باقی چه شأن مشاهده ميشود حدوث و عدم را تلقاء قِدم چه ذکری بوده استغفر الله العظيم از اين چنين عقايد و اذکار بگو ای قوم موهوم را با قيّوم چه مناسبت و خلق را با حق چه مشابهت که باثر قلم او خلق شده‌اند و اين اثر هم از کلّ مقدّس و منزّه و مبرّا و از اين مقام گذشته در مقام آيات ملاحظه کن که شمس يکی از آيات الهی است آيا ميشود او را با ظلمت در يک مقام ملاحظه نمود لا فو نفسه الحق لا يتکلّم احد بذلک الّا من ضاق قلبه و زاغ بصره بگو در خود ملاحظه کنيد اظفار و چشم هر دو از شماست آيا اين دو نزد شما در يک رتبه و يک شأن بوده اگر گفته شود بلی قل کذّبتم بربّی الأبهی چه که آنرا قطع ميکنيد و اين را مثل جان عزيز داريد تجاوز از رتبه و مقام جائز نه حفظ مراتب لازم يعنی هر شيئی در مقام خود مشاهده شود بلی وقتی

که شمس اسم مؤثّرم بر کلّ اشياء تجلّی فرمود در هر شیء اثر و ثمری علی قدر مقدور ظاهر چنانچه ملاحظه ميشود که سمّ با اينکه مهلک است معذلک در مقام خود اثری و نفعی از او مشهود و اين اثر در اشياء از اثر اين اسم مبارک است سبحان خالق الاسماء و الصّفات شجر يابس را بسوزانند و شجره طريّه رطبيّه را در ظلّش مأوی گيرند و از اثمارش متنعّم شوند در احيان مظاهر الهيّه اکثری از بريّه بامثال اين کلمات نالايقه ناطق چنانچه در کتب الهيّه و صحف مُنزله تفصيل آن نازل توحيد آنست که در کلّ آيه تجلّی حق مشاهده کنند نه آنکه خلق را حق دانند مثلاً تجلّی شمس اسم ربّ را در کلّ ملاحظه نمائيد چه که در کلّ آثار تجلّی اين اسم مشهود است و تربيت کلّ منوط باو و تربيت هم دو قسم است يک قسم آن محيط بر کلّ است و کلّ را تربيت ميفرمايد و رزق ميدهد چنانچه خود را ربّ العالمين فرموده و قسم ديگر مخصوص بنفوسی است که در ظلّ اين اسم در اين ظهور اعظم وارد شده‌اند ولکن نفوس خارجه از اين مقام محروم و از مائده احديّه که از سماء فضل اين اسم اعظم نازل ممنوعند چه نسبت است آن نفوس را مع اين نفوس لو کشف الغطاء لينصعق من فی الاکوان من مقامات الّذين توجّهوا الی اللّه و انقطعوا فی حبّه عن العالمين و موحّد در اين دو طايفه تجلّی اين دو اسم را ملاحظه مينمايد بقسمی که مذکور شد چه که اگر اخذ تجلّی شود کلّ هالک خواهند بود و همچنين در تجلّی شمس اِسمِ احد ملاحظه کن که بر کلّ اشراق فرموده يعنی در کلّ آيه توحيد الهی ظاهر چنانچه کلّ مدلّند بر حق و سلطنت او و وحدت او و قدرت او و اين تجلّی رحمت اوست که سبقت

گرفته کلّ را ولکن نفوس مشرکه از اين تجلّی غافل و از شريعه قرب و لقا محروم چنانچه مشاهده ميشود جميع ملل مختلفه بوحدانيّت او مقرّ و بفردانيّت او معترف اگر آيهء توحيد الهی در آن نفوس نميبود هرگز مُقرّ باين کلمه مبارکهء لا اله الّا هو نبودند معذلک غافل و بعيدند و عند اللّه از موحّدين محسوب نه چه که سلطان مجلّی را ادراک ننموده‌اند و در مقامی اين تجلّی که در مشرکين ظاهر اثر اشراق موحّدين است لا يعرف ذلک الّا اولو الالباب ولکن موحّدين مظاهر اين اسمند در رتبه اوّليّه و ايشانند که خمر احديّه را از کأس الوهيّه نوشيدند و بشطر اللّه توجّه نموده‌اند کجا است نسبت اين نفوس مقدّسه با آن نفوس بعيده انشاءاللّه ببصر حديد در جميع اشياء آيه تجلّی سلطان قِدم مشاهده نمائی و آن ذات اطهر اقدس را از کلّ مقدّس و مبرّا بينی اينست اصل توحيد و جوهر تفريد کان اللّه و لم يکن معه من شیء و الآن يکون بمثل ما قد کان لا اله الّا هو الفرد الواحد المقتدر العليّ العظيم .

XCIV

امّا ما ذکرت فی الإلهين ايّاک ايّاک ان

لا تشرک باللّه ربّک لم تزل کان واحداً احداً فرداً صمداً وتراً باقياً دائماً قيّوماً ما اتّخذ لنفسه شريکاً فی الملک و لا وزيرا و لا شبيها و لا نسبة و لا مثالاً و يشهد بذلک کلّ الذّرات و عن ورائها الّذينهم کانوا فی الافق الابهی

علی منظر الأعلی و کانت اسمائهم حينئذٍ لدی العرش مذکورا ان اشهد فی نفسک بما شهد اللّه لذاته بذاته بانّه لا اله الّا هو و انّ ما سواه مخلوق بامره و منجعل باذنه و محکوم بحکمه و مفقود عند شئونات عزّ فردانيّته و معدوم لدی ظهورات عزّ وحدانيّته و انّه لم يزل و لا يزال کان متوحّداً فی ذاته و منفرداً فی صفاته و واحداً فی افعاله و انّ الشّبيه وصف خلقه و الشّريک نعت عباده سبحان نفسه من ان يوصف بوصف خلقه و انّه کان وحده فی علوّ الارتفاع و سموّ الامتناع و لن يطير اِلی هوآء قدس عرفانه اطيار افئدة العالمين مجموعاً و انّه قد خلق الممکنات و ذرء الموجودات بکلمة امره و ما خلق بکلمة الّتی ظهرت من قلم الّذی حرّکه انامل ارادته کيف يکون شريکا او دليلا عليه سبحانه من ان يشار باشارة احدٍ او يعرف بعرفان نفسٍ و ما دونه فقراء لدی بابه و عجزاء عند ظهور عزّه و ارقّاء فی ملکه و انّه کان عن العالمين غنيّاً و کلّما ينسب العباد بالعبوديّة لاسمه المعبود او ينسب المخلوق الی اسمه الخالق هذا من فضله عليهم من دون استحقاقهم بذلک و يشهد بذلک کلّ موقن بصيرا .

XCV

از برای نعمت مراتب لا نهايه بوده و

خواهد بود در کتاب پروردگار تو و پروردگار عالميان اوّل نعمتی که بهيکل انسانی عنايت شد خرد بوده و هست و مقصود از او عرفان حق جلّ جلاله بوده

اوست مدرک و اوست هادی و اوست مبيّن و در رتبه ثانيه بصر است چه که آگاهی عقل از گواهی بصر بوده و خواهد بود و همچنين سمع و فؤاد و ساير نعمتها که در هيکل انسانی ظاهر و مشهود است تعالی تعالی قادری که اين قوا را در شخص انسانی خلق فرمود و ظاهر ساخت در هر کدام آثار عظمت و قدرت و قوّت و احاطه حق جلّ جلاله ظاهر و مشهود است در قوّه لامسه تفکّر نما که جميع بدن را احاطه نموده مقرّ سمع و بصر واحد و مقرّ او تمام بدن جلّت عظمته و کبر سلطانه اين در مقام انسان ذکر شد ولکن نعمت کلّيه حقيقيّه الهيّه نفس ظهور است که جميع نعمتهای ظاهره و باطنه طائف حول اوست در حقيقت اوّليه مائده سمائيّه او بوده و خواهد بود اوست حجّت اعظم و برهان اقوم و نعمت اتمّ و رحمت اسبق و عنايت اکمل و فضل اکبر هر نفسی اليوم اقبال نمود او بنعمت الهی فائز است ان اشکر ربّک بهذا الفضل العظيم و قل لک الحمد يا مقصود العارفين .

XCVI

قلم اعلی در کلّ حين ندا ميفرمايد ولکن اهل سمع کمياب الوان مختلفه دنيا اهل ملکوت اسما را مشغول نموده مع آنکه هر ذی بصر و ذی سمعی شهادت بر فنای آن داده و ميدهد جميع اهل ارض در اين عصر در حرکتند و سبب و علّت آنرا نيافته‌اند مشاهده ميشود اهل غرب بادنی شيئی که فی الحقيقه ثمری از او حاصل نه متمسّک ميشوند بشأنی که الوف الوف در سبيل ظهور و ترقّی آن جان داده

و ميدهند و اهل ايران مع اين امر محکم متين که صيت علوّ و سموّش عالم را احاطه نموده مخمود و افسرده‌اند ای دوستان قدر و مقام خود را بدانيد زحمات خود را بتوهّمات اين و آن ضايع منمائيد شمائيد انجم سمآء عرفان و نسائم سحرگاهان شمائيد مياه جاريه که حيات کلّ معلّق به آن است و شمائيد احرف کتاب بکمال اتحاد و اتفاق جهد نمائيد که شايد موفق شويد بانچه سزاوار يوم الهی است براستی ميگويم فساد و نزاع و ما يکرهه العقول لايق شأن انسان نبوده و نيست جميع همّت را در تبليغ امر الهی مصروف داريد هر نفسی که خود لايق اين مقام اعلی است بآن قيام نمايد والّا ان يأخذ وکيلاً لنفسه فی اظهار هذا الأمر الّذی به تزعزع کلّ بنيان مرصوص و اندکّت الجبال و انصعقت النّفوس اگر مقام اين يوم ظاهر آنی از او را بصد هزار جان طالب و آمل شوند تا چه رسد بارض و زخارف آن در جميع امور بحکمت ناظر باشيد و باو متشبّث و متمسّک انشاء اللّه کلّ موفّق شوند بما اراده اللّه و مؤيّد گردند بر عرفان مقامات اوليای او که بخدمت قائم و بثنا ناطقند عليهم بهآء اللّه و بهآء من فی السّموات و الارض و بهآء من فی الفردوس الأعلی و الجنّة العليا

XCVII

و بعضی از مشرکين از جمله شبهات که در اين ارض القاء نموده‌اند اينست که آيا ميشود ذهب نحاس شود قل ای و ربّی ولکن عندنا علمه نعلّم من نشاء بعلم من لدنّا و من کان فی ريب فليسئل اللّه ربّه بان يشهده و يکون من الموقنين و در رسيدن نحاس برتبه ذهبيّت همان دليلی است واضح بر عود ذهب بحالت اوّل لو هم يشعرون جميع فلّزات بوزن و صورت و مادّه يکديگر ميرسند ولکن علمه عندنا فی کتاب مکنون

XCVIII

قل يا معشر العلمآء لا تزنوا کتاب اللّه بما عندکم من القواعد و العلوم انّه لقسطاس الحق بين الخلق قد يوزن ما عند الأُمم بهذا القسطاس الأعظم و انّه بنفسه لو انتم تعلمون تبکی عليکم عين عنايتی لانّکم ما عرفتم الّذی دعوتموه فی العشيّ و الأشراق و فی کلّ اصيل و بکور توجّهوا يا قوم بوجوه بيضآء و قلوب نورآء الی البقعة المبارکة الحمرآء الّتی فيها تنادی سدرة المنتهی انّه لا اله الّا انا المهيمن القيّوم يا معشر العلمآء هل يقدر احد منکم ان يستنّ معی فی ميدان المکاشفةِ و العرفان او يجول فی مضمار الحکمة و التّبيان لا و ربّی الرّحمن کلّ من عليها فان و

هذا وجه ربّکم العزيز المحبوب يا قوم انّا قدّرنا العلوم لعرفان المعلوم و انتم احتجبتم بها عن مشرقها الّذی به ظهر کلّ امر مکنون لو عرفتم الاُفق الّذی منه اشرقت شمس الکلام لنبذتم الانام و ما عندهم و اقبلتم الی المقام المحمود قل هذه لسمآء فيها کنز امّ الکتاب لو انتم تعقلون هذا لهو الّذی به صاحت الصّخرة و نادت السّدرة علی الطّور المرتفع علی الأرض المبارکة الملک للّه الملک العزيز الودود انّا ما دخلنا المدارس و ما طالعنا المباحث اسمعوا ما يدعوکم به هذا الأمّيّ الی اللّه الأبديّ انّه خير لکم عمّا کنز فی الأرض لو انتم تفقهون

XCIX

قوّه و بنيه ايمان در اقطار عالم ضعيف شده درياق اعظم لازم سواد نحاس امم را اخذ نموده اکسير اعظم بايد يا حکيم آيا اکليل غلبه دارای آن قدرت بوده که اجزای مختلفه در شیء واحد را تبديل نمايد و بمقام ذهب ابريز رساند اگر چه تبديل آن صعب و مشکل بنظر ميآيد ولکن تبديل قوّه ناسوتی بقوّه ملکوتی ممکن نزد اين مظلوم آنچه اين قوّه را تبديل نمايد اعظم از اکسير است اين مقام و اين قدرت مخصوص است بکلمة اللّه

C

منادی احديّه از شطر الوهيّه ندا ميفرمايد ای احبّاء ذيل مقدّس را بطين دنيا ميالائيد و بما اراد النّفس و الهوی تکلّم مکنيد قسم به آفتاب افق امر که از سمآء سجن بکمال انوار و ضياء مشهود است مقبلين قبله وجود اليوم بايد از غيب و شهود مقدّس و منزّه باشند اگر بتبليغ مشغول شوند بايد بتوجّه خالص و کمال انقطاع و استغناء و علوّ همّت و تقديس فطرت توجّه باشطار بنفحات مختار نمايند ينبغی لهؤلآء ان يکون زادهم التّوکّل علی اللّه و لباسهم حبّ ربّهم العليّ الابهی تا کلمات آن نفوس مؤثّر شود نفوسی که اليوم بمشتهيات نفسيّه و زخارف دنيای فانيه ناظرند بغايت بعيد مشاهده ميشوند در اکثر احيان در ساحت رحمن بحسب ظاهر زخارفی نبوده طائفين حول در عسر عظيم بوده‌اند معذلک ابداً از مشرق قلم اعلی ذکر دنيا و يا کلمه که مُدلّ بر آن باشد اشراق ننموده و هر نفسی که موفّق شد و بساحت اقدس هديه ارسال نمود نظر بفضل قبول شده مع آنکه اگر جميع اموال ارض را بخواهيم تصرّف نمائيم احدی را مجال لِمَ و بِمَ نبوده و نخواهد بود هيچ فعلی اقبح از اين فعل نبوده و نيست که باسم حقّ ما بين ناس تکدّی شود بر آنجناب و اصحاب حقّ لازم که ناس را به تنزيه اکبر و تقديس اعظم دعوت نمايند تا رائحه قميص ابهی از احبّای او استنشاق شود ولکن بايد اولو الغنی بفقراء ناظر باشند چه که شأن صابرين از فقراء عند اللّه عظيم بوده و عَمری لا يعادله شأن الّا ما شاء اللّه

طوبی لفقير صبر و ستر و لغنيّ انفق و آثر انشاء اللّه بايد فقرا همّت نمايند و بکسب مشغول شوند و اين امريست که بر هر نفسی در اين ظهور اعظم فرض شده و از اعمال حسنه عند اللّه محسوب و هر نفسی عامل شود البتّه اعانت غيبيّه شامل او خواهد شد انّه يغنی من يشاء بفضله انّه علی کلّ شیء قدير

ای علی بگو باحبّای الهی که اوّل انسانيّت انصاف است و جميع امور منوط به آن قدری تفکّر در رزايا و بلايای اين مسجون نمائيد که تمام عمر در يَدِ اَعدا بوده و هر يوم در سبيل محبّت الهی ببلائی مبتلا تا آنکه امر اللّه ما بين عباد مرتفع شد حال اگر نفسی سبب شود و باوهام خود در تفريق ناس سرّاً و جهراً مشغول گردد او از اهل انصاف است لا و نفسه المهيمنة علی العالمين لعَمری ينوح قلبی و يدمع عينی لامر اللّه و للّذين يقولون ما لا يفقهون و يتوهّمون فی انفسهم ما لا يشعرون اليوم لايق آنکه کلّ باسم اعظم متشبّث شوند نيست مهرب و مفرّی جز او و ناس را متّحد نمايند اگر نفسی در اعلی علوّ مقام قائم باشد و از او کلماتی ظاهر شود که سبب تفريق ناس گردد از شاطی بحر اعظم و علّت توجّه بشطری جز مقام محمود مشهود که ظاهر است بحدود بشريّه جهاتيّه يشهد کلّ الاکوان بانّه محروم من نفحات الرّحمن قل ان انصفوا يا اولی الالباب من لا انصاف له لا انسانيّة له حقّ عالم است بکلّ نفوس و ما عندهم حلم حقّ سبب تجرّی نفوس شده چه که هتک استار قبل از ميقات نميفرمايد و نظر بسبقت رحمت ظهورات غضبيّه منع شده لذا اکثری از ناس آنچه سرّاً مرتکبند حقّ را از آن غافل دانسته‌اند لا و نفسه العليم

الخبير کلّ در مرات علميّه مشهود و مبرهن و واضح قل لک الحمد يا ستّار عيوب الضّعفآء و لک الحمد يا غفّار ذنوب الغفلآء ناس را از موهوم منع نموديم که بسلطان معلوم و ما يظهر من عنده عارف شوند حال بظنون و اوهام خود مبتلا مشاهده ميشوند لعمری انّهم هم الموهوم و لا يشعرون و ما يتکلّمون انّه هو الموهوم و لا يفقهون نسئل اللّه ان يوفّق الکلّ و يعرّفهم نفسه و انفسهم لعمری من فاز بعرفانه يطير فی هوآء حبّه و ينقطع عن العالمين و لا يلتفت الی من علی الأرض کلّها و کيف الّذين يتکلّمون باهوائهم ما لا اذن اللّه لهم بگو اليوم يوم اصغاست بشنويد ندای مظلوم را باسم حق ناطق باشيد و بطراز ذکرش مزيّن و بانوار حبّش مستنير اينست مفتاح قلوب و صيقل وجود و الّذی غفل عمّا جری من اصبع الارادة انّه فی غفلة مبين صلاح و سداد شرط ايمانست نه اختلاف و فساد بلّغ ما امرت به من لدن صادق امين انّما البهآء عليک يا ايّها الذّاکر باسمی و النّاظر الی شطری و النّاطق بثنآء ربّک الجميل .

CI

مقصود از کتابهای آسمانی و آيات الهی آنکه مردمان براستی و دانائی تربيت شوند که سبب راحت خود و بندگان شود هر امری که قلب را راحت نمايد و بر بزرگی انسان بيفزايد و ناس را راضی دارد مقبول خواهد بود مقام انسان بلند است اگر بانسانيّت مزيّن و الّا پست‌تر

از جميع مخلوق مشاهده ميشود بگو ای دوستان امروز را غنيمت شمريد و خود را از فيوضات بحر تعالی محروم ننمائيد از حق می طلبم جميع را بطراز عمل پاک و خالص در اين يوم مُبارک مزيّن فرمايد انّه هو المختار

CII

ای عباد براستی گفته ميشود و براستی بشنويد حق جلّ شأنه ناظر بقلوب عباد بوده و هست و دونِ آن از برّ و بحر و زخارف و الوان کلّ را بملوک و سلاطين و امرا واگذارده چه که لازال عَلَم يفعل ما يشاء اَمام ظهور بازغ و ساطع و متلألئ آنچه امروز لازمست اطاعت حکومت و تمسّک بحکمت فی الحقيقه زمام حفظ و راحت و اطمينان در ظاهر در قبضه اقتدار حکومت است حق چنين خواسته و چنين مقدّر فرموده اميد هست که يکی از ملوک لوجه اللّه بر نصرت اين حزب مظلوم قيام نمايد و بذکر ابدی و ثنای سرمدی فائز شود قد کتب اللّه علی هذا الحزب نصرة من نصرهم و خدمته و الوفاء بعهده بايد اين حزب در جميع احوال بر خدمت ناصر قيام نمايند و لازال بحبل وفا متمسّک باشند طوبی لمن سمع و عمل و ويل للتّارکين .

CIII

نسخهء اصل لوح مبارک هنوز پيدا نشده است

CIV

بگو ای اهل ارض " براستی بدانيد که بلای ناگهانی شما را در پی است و عقاب عظيمی از عقب گمان مبريد که آنچه را مرتکب شديد از نظر محو شده قسم بجمالم که در الواح زبرجدی از قلم جلی جميع اعمال شما ثبت گشته .

CV

يا معشر الملوک قد اتی المالک و الملک للّه المهيمن القيّوم اَلّا تعبدوا الّا اللّه و توجّهوا بقلوب نورآء اِلی وجه ربّکم مالک الاسمآء هذا امر لا يعادله ما عندکم لو انتم تعرفون انّا نريکم تفرحون بما جمعتموه لغيرکم و تمنعون انفسکم عن العوالم الّتی لم يحصها الّا لوحی المحفوظ قد شغلتکم الاموال عن المآل هذا لا ينبغی لکم لو انتم تعلمون طهّروا قلوبکم عن ذفر الدّنيا مسرعين الی ملکوت ربّکم فاطر الأرض و السّمآء الّذی به ظهرت الزّلازل و ناحت القبآئل الّا من نبذ الوری و اخذ ما امر به فی لوح مکنون هذا يوم فيه فاز الکليم بانوار القديم و شرب زلال الوصال من هذا القدح الّذی به سجّرت البحور قل تاللّه الحق انّ الطّور يطوف حول مطلع الظّهور و الرّوح ينادی من الملکوت هلمّوا و تعالوا يا ابنآء الغرور هذا يوم فيه سرع کوم اللّه شوقاً للقآئه و صاح الصّهيون قد اتی الوعد و ظهر ما هو المکتوب فی الواح اللّه المتعالی العزيز المحبوب يا معشر الملوک قد نزّل النّاموس الاکبر فی المنظر الانور و ظهر کلّ امر مستتر من لدن مالک القدر الّذی به اتت السّاعة و انشقّ القمر و فصّل کلّ امرٍ محتوم . يا معشر الملوک انتم المماليک قد ظهر المالک باحسن الطّراز و يدعوکم الی نفسه المهيمن القيّوم ايّاکم ان يمنعکم الغرور عن مشرق الظّهور او تحجبکم الدّنيا عن فاطر السمآء قوموا علی خدمة المقصود

الّذی خلقکم بکلمة من عنده و جعلکم مظاهر القدرة لما کان و ما يکون تاللّه لا نريد ان نتصرّف فی ممالککم بل جئنا لتصرّف القلوب انّها لمنظر البهآء يشهد بذلک ملکوت الاسمآء لو انتم تفقهون و الّذی اتّبع موليه انّه اعرض عن الدّنيا کلّها و کيف هذا المقام المحمُود دعوا البيوت ثمّ اقبلوا الی الملکوت هذا ما ينفعکم فی الآخرة و الاُولی يشهد بذلک مالک الجبروت لو انتم تعلمون طوبی لملک قام علی نصرة امری فی مملکتی و انقطع عن سوائی انّه من اصحاب السّفينة الحمرآء الّتی جعلها اللّه لأهل البهآء ينبغی لکلّ ان يعزّروه و يوقّروه و ينصروه ليفتح المدن بمفاتيح اسمی المهيمن علی من فی ممالک الغيب و الشّهود انّه بمنزلة البصر للبشر و الغرّة الغرّآء لجبين الأنشآء و رأس الکرم لجسد العالم انصروه يا اهل البهآء بالأموال و النّفوس .

CVI

رگ جهان در دست پزشک دانا است درد را می بيند و بدانائی درمان ميکند هر روز را رازی است و هر سر را آوازی درد امروز را درمانی و فردا را درمان ديگر امروز را نگران باشيد و سخن از امروز رانيد ديده ميشود گيتی را دردهای بيکران فرا گرفته و او را بر بستر ناکامی انداخته مردمانی که از باده خود بينی سرمست شده‌اند پزشک دانا را از او باز داشته‌اند اينست که خود و همه مردمان را گرفتار نموده‌اند نه درد ميدانند نه درمان ميشناسند راست را کژ

انگاشته‌اند و دوست را دشمن شمرده‌اند بشنويد آواز اين زندانی را بايستيد و بگوئيد شايد آنانکه در خوابند بيدار شوند بگو ای مردگان دست بخشش يزدانی آب زندگانی ميدهد بشتابيد و بنوشيد هر که امروز زنده شد هرگز نميرد و هر که امروز مرد هرگز زندگی نيابد

CVII

انّ ربّکم الرّحمن يحبّ اَن يری من فی الاکوان کنفسٍ واحدةٍ و هيکلٍ واحدٍ أَن اغتنموا فضل اللّه و رحمته فی تلک الايّام الّتی ما رأت عين الابداع شبهها طوبی لمن نبذ ما عنده ابتغاء لما عند اللّه نشهد انّه من الفآئزين

CVIII

انّا قد جعلنا ميقاتاً لکم فاذا تمّت الميقات و ما اقبلتم الی اللّه ليأخذنّکم عن کلّ الجهات و يرسل عليکم نفحات العذاب عن کلّ الاشطار و کان عذاب ربّک لشديد ..

CIX

يا کمال اليوم مقامات عنايات الهی مستور است چه که عرصه وجود استعداد ظهور آن را

نداشته و ندارد ولکن سوف يظهر امراً من عنده انّه لا تضعفه قوّة الجنود و لا سطوة الملوک ينطق بالحقّ و يدع الکلّ الی الفرد الخبير جميع از برای اصلاح عالم خلق شده‌اند لعمر اللّه شئونات درنده های ارض لايق انسان نبوده و نيست شأن انسان رحمت و محبّت و شفقت و بردباری با جميع اهل عالم بوده و خواهد بود بگو ای دوستان اين کوثر اصفی از اصبع عنايت مالک اسمآء جاری بنوشيد و باسمش بنوشانيد تا اوليای ارض بيقين مبين بدانند که حق از برای چه آمده و ايشان از برای چه خلق شده‌اند .

CX

حضرت موجود ميفرمايد ای پسران انسان دين اللّه و مذهب اللّه از برای حفظ و اتّحاد و اتّفاق و محبّت و الفت عالم است او را سبب و علّت نفاق و اختلاف و ضغينه و بغضا منمائيد اينست راه مستقيم و اُسّ محکم متين آنچه بر اين اساس گذاشته شود حوادث دنيا او را حرکت ندهد و طول زمان او را از هم نريزاند . انتهی

اميد هست که علما و امرای ارض متّحداً بر اصلاح عالم قيام نمايند و بعد از تفکّر و مشورت کامل بدرياق تدبير هيکل عالم را که حال مريض مشاهده ميشود شفا بخشند و بطراز صحّت مزيّن دارند و در جميع امور بايد رؤسا باعتدال ناظر باشند چو هر امری که از اعتدال تجاوز نمايد

از طراز اثر محروم مشاهده شود مثلاً حريّت و تمدّن و امثال آن مع آنکه بقبول اهل معرفت فائز است اگر از حدّ اعتدال تجاوز نمايد سبب و علّت ضرّ گردد

انشاء اللّه از همّت اولياء و حکمای ارض اهل عالم بما ينفعهم آگاه شوند غفلت تا کی اعتساف تا کی انقلاب و اختلاف تا کی اين خادم فانی متحيّر است جميع صاحب بصر و سمعند ولکن از ديدن و شنيدن محروم مشاهده ميشوند حبّ اين عبد به آنجناب خادم را بر آن داشت که باين اوراق مشغول شود و الّا فی الحقيقه ارياح يأس از جميع جهات در عبور و مرور است و انقلابات و اختلافات عالم يوماً فيوماً در تزايد آثار هرج و مرج مشاهده ميشود چه که اسبابی که حال موجود است بنظر موافق نميآيد از حق جلّ جلاله می طلبم که اهل ارض را آگاه نمايد و عاقبت را بخير منتهی فرمايد و بآنچه سزاوار است مؤيّد دارد

CXI

ای احزاب مختلفه باتّحاد توجّه نمائيد و بنور اتّفاق منوّر گرديد لوجه اللّه در مقرّی حاضر شويد و آنچه سبب اختلاف است از ميان برداريد تا جميع عالم بانوار نيّر اعظم فائز گردند و در يک مدينه وارد شوند و بر يک سرير جالس اين مظلوم از اوّل ايّام الی حين مقصودی جز آنچه ذکر شد نداشته و ندارد شکّی نيست جميع احزاب بافق اعلی متوجّهند و بامر حق عامل نظر بمقتضيات

عصر اوامر و احکام مختلف شده ولکن کلّ من عند اللّه بوده و از نزد او نازل شده و بعضی از امور هم از عناد ظاهر گشته باری بعضد ايقان اصنام اوهام و اختلاف را بشکنيد و باتّحاد و اتفاق تمسّک نمائيد اينست کلمه عليا که از اُمّ الکتاب نازل شده يشهد بذلک لسان العظمة فی مقامه الرّفيع

CXII

سالهاست نه ارض ساکن است و نه اهل آن گاهی بحرب مشغول و هنگامی ببلاهای ناگهانی معذّب بأساء و ضرّاء ارض را احاطه نموده معذلک احدی آگاه نه که سبب آن چيست و علّت آن چه اگر ناصح حقيقی کلمه فرموده آنرا بر فساد حمل نموده‌اند و از او نپذيرفته‌اند انسان متحيّر که چه گويد و چه عرض نمايد دو نفس ديده نميشود که فی الحقيقه در ظاهر و باطن متّحد باشند آثار نفاق در آفاق موجود و مشهود مع آنکه کلّ از برای اتّحاد و اتّفاق خلق شده‌اند . " حضرت موجود ميفرمايد " ای دوستان سراپرده يگانگی بلند شد بچشم بيگانگان يکديگر را مبينيد همه بار يک داريد و برگ يک شاخسار . انتهی

انشاء اللّه نور انصاف بتابد و عالم را از اعتساف مقدّس فرمايد اگر ملوک و سلاطين که مظاهر اقتدار حق جلّ جلاله‌اند همّت نمايند و بما ينتفع به مَنْ علی الارض قيام فرمايند

عالم را آفتاب عدل اخذ نمايد و منوّر سازد .

" حضرت موجود ميفرمايد " خيمه نظم عالم به دو ستون قائم و برپا مجازات و مکافات و در مقام ديگر ميفرمايد يا معشَر الأمرآء ليس فی العالم جندٌ اقوی من العدل و العقل

طوبی لمَلِکٍ يمشی و تمشی أمامَ وجهه راية العقل و عن ورائه کتيبةُ العدل انّه غرّة جبين السّلام بين الأنام و شامة وَجْنةِ الأمان فی الامکان . انتهی .

فی الحقيقه اگر آفتاب عدل از سحاب ظلم فارغ شود ارض غير ارض مشاهده گردد .

CXIII

ان يا سفير العجم فی المدينة ا زعمت بانّ الأمر کان بيدی او يبدّل امر اللّه بسجنی و ذلّی او بافقادی و افنائی فبئس ما ظننت فی نفسک و کنت من الظّانّين انّه ما من اله الّا هو يظهر امره و يعلو برهانه و يثبت ما اراد و يرفعه اِلی مقام الّذی ينقطع عنه ايديک و ايدی المعرضين هل تظنّ بانّک تعجزه فی شیء او تمنعه عن حکمه و سلطانه او يقدر ان يقوم مع امره کلّ من فی السّموات و الأرضين لا فو نفسه الحق لا يعجزه شیء عمّا خُلق اذاً فارجع عن ظنّک انّ الظّنّ لا يغنی من الحقّ شيئاً و کن من الرّاجعين اِلی اللّه الّذی خلقک و رزقک و جعلک سفير المسلمين ثمّ اعلم بانّه خلق کلّ من فی السّموات و الأرض بکلمة

امره و ما خلق بحکمه کيف يقوم معه فسبحان اللّه عما انتم تظنّون يا ملأ المبغضين إِنْ کان هذا الأمر حقّ من عند اللّه لن يقدر احد ان يمنعه و ان لم يکن من عنده يکفيه علمائکم و الّذينهم اتّبعوا اهوائهم و کانوا من المعرضين أَ ما سمعت ما قال مؤمن آل فرعون من قبل و حکی اللّه عنه لنبيّه الّذی اصطفيه بين خلقه و ارسله عليهم و جعله رحمة للعالمين قال و قوله الحق ا تقتلون رجلاً ان يقول ربّی اللّه و قد جائکم بالبيّنات من ربّکم ان يک کاذباً فعليه کذبه و ان يک صادقا يصبکم بعض الّذی يعدکم و هذا ما نزّل اللّه علی حبيبه فی کتابه الحکيم و انتم ما سمعتم امر اللّه و حکمه و ما استنصحتم بنصح الّذی نزل فی الکتاب و کنتم من الغافلين و کم من عباد قتلتموهم فی کلّ شهور و سنين و کم من ظلم ارتکبتموه فی ايّامکم و لم ير شبهها عين الأبداع و لن يخبر مثلها احد من المورّخين و کم من رضيع بقی من غير امّ و والد و کم من اب قتل ابنه من ظلمکم يا ملأ الظّالمين و کم من اخت ضجّت فی فراق اخيها و کم من امرئة بقت بغير زوج و معين و ارتقيتم فی الظّلم الی مقام الّذی قتلتم الّذی ما تحرّف وجهه عن وجه اللّه العليّ العظيم فياليت قتلتموه کما يقتل النّاس بعضهم بعضاً بل قتلتموه بقسم الّذی ما رأت بمثله عيون النّاس و بکت عليه السّمآءُ و ضجّت افئدة المقرّبين أَ ما کان ابن نبيّکم و أَ ما کان نسبته الی النّبيّ مشتهراً بينکم فکيف فعلتم به ما لا فعل احد من الاوّلين فو اللّه ما شهد عين الوجود بمثلکم تقتلون ابن نبيّکم ثمّ تفرحون علی مقاعدکم و تکوننّ من الفرحين و تلعنون الّذينهم کانوا من قبل و فعلوا

بمثل ما فعلتم ثمّ عن انفسکم لمن الغافلين اذاً فأَنصف فی نفسک انّ الّذين تسبّونهم و تلعنونهم هل فعلوا بغير ما فعلتم اولئک قتلوا ابن نبيّهم کما قتلتم ابن نبيّکم و جری منکم ما جری منهم فما الفرق بينکم يا ملأ المفسدين فلمّا قتلتموه قام احد من احبّائه علی القصاص و لم يعرفه احد و اختفی امره عن کلّ ذيروح و قضی منه ما امضی اذاً ينبغی بأنْ لا تلوموا احداً فی ذلک بل لوموا انفسکم فيما فعلتم ان انتم من المنصفين هل فعل احد من اهل الأرض بمثل ما فعلتم لا فو ربّ العالمين کلّ الملوک و السّلاطين يوقّرون ذريّة نبيّهم و رسولهم ان انتم من الشّاهدين و انتم فعلتم ما لا فعل احد و ارتکبتم ما احترقت عنه اکباد العارفين و مع ذلک ما تنبّهتم فی انفسکم و ما استشعرتم من فعلکم اِلی ان قمتم علينا من دون ذنب و لا جرم مبين أَ ما تخافون عن اللّه الّذی خلقکم و سوّيکم و بلغ اشدّکم و جعلکم من المسلمين اِلی متی لا تتنبّهون فی انفسکم و لا تتعقّلون فی ذواتکم و لا تقومون عن نومکم و غفلتکم و ما تکوننّ من المتنبّهين انت فکّر فی نفسک مع کلّ ما فعلتم و عملتم هل استطعتم ان تخمدوا نار اللّه او تطفئوا انوار تجلّيه الّتی استضائت منها اهل لجج البقاء و استجذبت عنها افئدة الموحّدين اما سمعتم يد اللّه فوق ايديکم و تقديره فوق تدبيرکم و انّه لهو القاهر فوق عباده و الغالب علی امره يفعل ما يشاء و لا يسئل عمّا شآء و يحکم ما يريد و هُو المقتدر القدير و ان توقنوا بذلک لم لا تنتهون اعمالکم و لا تکوننّ من السّاکنين و فی کلّ يوم تجدّدون ظلمکم کما قمتم عليّ فی تلک الايّام بعد الّذی ما دخلت

نفسی فی هذه الاُمور و ما کنت مخالفاً لکم و لا معارضا لأمرکم اِلی ان جعلتمونی مسجوناً فی هذه الأرض البعيد ولکن فاعلم ثمّ ايقن بأَنّ بذلک لن يبدّل امر اللّه و سنّته کما لم يبدّل من قبل عن کلّ ما اکتسبت ايديکم و ايدی المشرکين ثمّ اعلموا يا ملأ الاعجام بانّکم لو تقتلوننی يقوم اللّه احد مقامی و هذه من سنّة اللّه الّتی قد خلت من قبل و لن تجدوا لسنّته لا من تبديل و لا من تحويل اتريدون ان تطفئوا نور اللّه فی ارضه ابی اللّه الّا أَن يتمّ نوره ولو انتم تکرهوه فی انفسکم و تکوننّ من الکارهين و انت يا سفير تفکّر فی نفسک اقلّ من آن ثمّ أَنصف فی ذاتک بأيّ جرم افتريت علينا عند هؤلآء الوکلاء و اتّبعت هويک و اعرضت عن الصّدق و کنت من المفترين بعد الّذی ما عاشرتنی و ما عاشرتک و ما رأيتنی الّا فی بيت ابيک ايّام الّتی فيها يذکر مصائب الحسين (ع) و فی تلک المجالس لم يجد الفرصة احد ليفتح اللّسان و يشتغل بالبيان حتّی يعرف مطالبه او عقائده و انت تصدّقنی فی ذلک لو تکون من الصّادقين و فی غير تلک المجالس ما دخلت لترانی انت او يرانی غيرک مع ذلک کيف افتيت عليّ ما لا سمعت منّی اما سمعت ما قال عزّ و جلّ لا تقولوا لمن القی اليکم السّلام لست مُؤمنا و لا تطرد الّذين يدعون ربّهم بالغداة و العشيّ يريدون وجهه و انت خالفت حکم الکتاب بعد الّذی حسبت نفسک من المؤمنين و مع ذلک فو اللّه لم يکن فی قلبی بغضک و لا بغض احد من النّاس و لو اوردتم علينا ما لا يطيقه احد من الموحّدين و ما امری الّا باللّه و ما توکّلی الّا عليه

فسوف يمضی ايّامکم و ايّام الّذين هم کانوا اليوم علی غرور مبين و تجتمعون فی محضر اللّه و تسئلون عمّا اکتسبتم بايديکم و تجزون بها فبئس مثوی الظّالمين فو اللّه لو تطّلع بما فعلت لتبکی علی نفسک و تفرّ اِلی اللّه و تضجّ فی ايّامک اِلی ان يغفر اللّه لک و انّه لجواد کريم ولکن انت لن توفّق بذلک لمّا اشتغلت بذاتک و نفسک و جسمک اِلی زخارف الدّنيا الی ان يفارق الرّوح عنک اذاً تعرف ما القيناک و تجد اعمالک فی کتاب الّذی ما ترک فيه ذرّة من اعمال الخلايق اجمعين اذاً فاستنصح بنصحی ثمّ اسمع قولی بسمع فؤادک و لا تغفل عن کلماتی و لا تکن من المعرضين و لا تفتخر بما اوتيت فانظر اِلی ما نزل فی کتاب اللّه المهيمن العزيز فلمّا نسوا عمّا ذکروا به فتحنا عليهم ابواب کلّ شیء کما فتح عليک و علی امثالک ابواب الدّنيا و زخرفها اذاً فانتظر ما نزل فی آخر هذه الآية المبارکة و هذا وعد غير مکذوب من مقتدر حکيم و لم ادر بايّ صراط انتم تقيمون و عليه تمشون يا ملأ المبغضين انّا ندعوکم الی اللّه و نذکرکم بايّامه و نبشّرکم بلقائه و نقرّبکم اليه و نلقيکم من بدايع حکمته و انتم تطردوننا و تکفروننا بما وصفت لکم السنتکم الکذبة و تکوننّ من المدبرين و اذا اظهرنا بينکم ما اعطانا اللّه بجوده تقولون ان هذا الّا سحر مبين کما قالوا امم امثالکم من قبل ان انتم من الشّاعرين و لذا منعتم انفسکم عن فيض اللّه و فضله و لن تجدوه من بعد الی ان يحکم اللّه بيننا و بينکم و هُو احکم الحاکمين و منکم من قال انّ هذا هو الّذی ادّعی فی نفسه ما ادّعی فو اللّه هذا لبهتان عظيم و ما انا الّا عبد

آمنت باللّه و آياته و رسله و ملائکته و يشهد حينئذ لسانی و قلبی و ظاهری و باطنی بانّه هو اللّه لا اله الّا هو و ما سواه مخلوق بامره و مُنْجَعَلٌ بارادته لا اله الّا هو الخالق الباعث المحيی المميت ولکن انّی حدّثت نعمة الّتی انعمنی اللّه بجوده و ان کان هذا جرمی فاَنا اوّل المجرمين و اکون بين ايديکم مع اهلی فافعلوا ما شئتم و لا تکوننّ من الصّابرين لعلّ ارجع الی اللّه ربّی فی مقام الّذی يخلو فيه عن وجوهکم و هذا منتهی املی و بُغْيتی و کفی باللّه علی نفسی لعليم و خبير أَن يا سفير فاجعل محضرک بين يدی اللّه انّک ان لن تراه انّه يراک ثمّ انصف فی امرنا بايّ جرم قمت علينا و افتريتنا بين النّاس ان تکون من المنصفين قد خرجت من الطّهران بامر الملک و توجّهنا اِلی العراق باذنه الی ان وردنا فيه و کنّا من الواردين ان کنت مقصّراً لم اطلقنا و ان لم اکن مقصّراً لم اوردتم علينا ما لا اورد احد الی احد من المسلمين و بعد ورودی فی العراق هل ظهر منّی ما يفسد به امر الدّولة و هل شهد احد منّا مغايراً فاسئل اهلها لتکون من المستبصرين و کنّا فيه احدی عشر سنين الی ان جآء سفيرکم الّذی لن يحبّ القلم ان يجری علی اسمه و کان ان يشرب الخمر و يرتکب البغی و الفحشاء و فسد فی نفسه و افسد العراق و يشهد بذلک اکثر اهل الزّوراء لو تسئل عنهم و تکون من السّائلين و کان ان يأخذ اموال النّاس بالباطل و ترک کلّ ما امره اللّه به و ارتکب کلّ ما نهيه عنه الی ان قام علينا بما اتّبع نفسه و هويه و سلک منهج الظّالمين و کتب اليک ما کتب فی حقّنا و انت قبلت منه و اتّبعت هويه من دون بيّنة و لا برهان مبين و

ما تبيّنت و ما تفحّصت و ما تجسّست ليظهر لک الصّدق عن الکذب و الحقّ عن الباطل و تکون علی بصيرة منير فاسئل عنه عن السّفرآء الّذين کانوا فی العراق و عن ورائهم عن والی البلدة و مشيرها ليحصحص لک الحق و تکون من المطّلعين فو اللّه ما خالفناه فی شیء و لا غيره و اتّبعنا احکام اللّه فی کلّ شأن و ما کنّا من المفسدين و هو بنفسه يشهد بذلک ولکن يريد ان يأخذنا و يرجعنا الی العجم لارتفاع اسمه کما انت ارتکبت هذا الذّنب لأجل ذلک و انت و هو فی حّد سواء عند اللّه الملک العليم و لم يکن هذا الذّکر منّی اليک لتکشف عنی ضرّی او توسّط لی عند احد لا فو ربّ العالمين ولکن فصّلنا لک الاُمور لعلّ تتنبّه فی فعلک و لا ترد علی احد مثل ما وردت علينا و تکون من التّائبين اِلی اللّه الّذی خلقک و کلّ شیء و تکون علی بصيرة من بعد و هذا خير لک عمّا عندک و عن سفارتک فی هذه الايّام القليل ايّاک ان لا تغمض عيناک فی مواقع الانصاف و توجّه الی شطر العدل بقلبک و لا تبدّل امر اللّه و کن بما نزّل فی الکتاب لمن النّاظرين ان لا تتّبع هويک فی امر و اتّبع حکم اللّه ربّک المنّان القديم سترجع اِلی التّراب و لن يبقی نفسک و لا ما تسرّ به فی ايّامک و هذا ما ظهر من لسان صدق منيع أَ ما تذکّرت بذکر اللّه من قبل لتکون من المتذکّرين قال و قوله الحقّ منها خلقناکم و فيها نعيدکم و منها نخرجکم تارة اخری و هذا ما قدّره اللّه لمن علی الأرض من کلّ عزيز و ذليل و من خلق من التّراب و يعيد فيها و يخرج منها لا ينبغی له بان يستکبر علی اللّه و اوليائه و يفتخر عليهم و

يکون علی غرور عظيم بل ينبغی لک و لامثالک بان تبخعوا لمظاهر التّوحيد و تخفضوا جناح الذّلّ للمؤمنين الّذينهم افتقروا فی اللّه و انقطعوا عن کلّ ما تشتغل به انفس العباد و يبعدهم عن صراط اللّه العزيز الحميد و کذلک نلقی عليکم ما ينفعکم و ينفع الّذينهم کانوا علی ربّهم لمن المتوکّلين

CXIV

ان يا ايّها السّلطان اسمع قول من ينطق بالحقّ و لا يريد منک جزآء عمّا اعطاک اللّه و کان علی قسطاس حقّ مستقيم و يدعوک اِلی اللّه ربّک و يهديک سبل الرّشد و الفلاح لتکون من المفلحين ايّاک يا ايّها الملک لا تجمع فی حولک من هؤلآء الوکلاء الّذين لا يتّبعون الّا اهوائَهُم و نبذوا اماناتهم ورآء ظهورهم و کانوا علی خيانة مبين فاحسن علی العباد کما احسن اللّه لک و لا تدع النّاس و اُمورهم بين يدی هؤلآء اتّق اللّه و کن من المتّقين فاجتمع من الوکلاء الّذين تجد منهم روائح الايمان و العدل ثمّ شاورهم فی الامور و خذ احسنها و کن من المحسنين فاعلم و ايقن بانّ الّذی لن تجد عنده الدّيانة لن تکون عنده الأمانة و الصّدق و انّ هذا لحقّ يقين و من خان اللّه يخان السّلطان و لن يحترز عن شیءٍ و لن يَتَّقی فی امور النّاس و ما کان من المتّقين ايّاک ان لا تدع زمام الامُور عن کفک و لا تطمئنّ بهم و لا تکن من الغافلين انّ الّذين تجد قلوبهم الی غيرک فاحترز عنهم و لا تأمنهم علی امرک و امور المسلمين و لا تجعل الذّئب راعی اغنام اللّه و لا تدع محبّيه تحت ايدی المبغضين انّ الّذين

يخانون اللّه فی امره لن تطمع منهم الامانة و لا الدّيانة و تجنّب عنهم و کن فی حفظ عظيم لئلّا يرد عليک مکرهم و ضرّهم فاعرض عنهم ثمّ اقبل الی اللّه ربّک العزيز الکريم من کان للّه کان اللّه له و من يتوکّل عليه انّه هو يحرسه عن کلّ ما يضرّه و عن شرّ کلّ مکّار لئيم و انّک لو تسمع قولی و تستنصح بنصحی يرفعک اللّه اِلی مقام الّذی ينقطع عنک ايدی کلّ من علی الأرض اجمعين ان يا ملک اتّبع سنن اللّه فی نفسک و بارکانک و لا تتّبع سنن الظّالمين خذ زمام امرک فی کفّک و قبضة اقتدارک ثمّ استفسر عن کلّ الأمور بنفسک و لا تغفل عن شیءٍ و انّ فی ذلک لخير عظيم ان اشکر اللّه ربّک بما اصطفيک بين بريّته و جعلک سلطاناً للمسلمين و ينبغی لک بان تعرف قدر ما وهبک اللّه من بدايع جوده و احسانه و تشکره فی کلّ حين و شکرک ربّک هو حُبّک احبّائه و حفظک عباده و صيانتهم عن هؤلآء الخائنين لئلّا يظلمهم احد ثمّ اجر حکم اللّه بينهم لتکون فی شرع اللّه لمن الرّاسخين و انّک لو تجری انهار العدل بين رعيّتک لينصرک اللّه بجنود الغيب و الشّهادة و يؤيّدک علی امرک و انّه ما من اله الّا هو له الامر

و الخلق و انّ اليه يرجع عمل المخلصين و لا تطمئنّ بخزائنک فاطمئنّ بفضل اللّه ربّک ثمّ توکّل عليه فی اُمورک و کن من المتوکّلين فاستعن باللّه ثمّ استغن من غنائه و عنده خزائن السّموات و الأرض يعطی من يشآء و يمنع عمّن يشآء لا اله الّا هُو الغنيّ الحميد کلّ فقرآء لدی باب رحمته و ضعفآء لدی ظهور سلطانه و کلّ من جوده لمن السّائلين و لا تفرط فی الامور فاعمل بين خدّامک بالعدل ثمّ انفق عليهم

علی قدر ما يحتاجون به لاعلی قدر الّذی يکنزونه و يجعلونه زينةً لانفسهم و بيوتهم و يصرفونه فی امور الّتی لن يحتاجوا بها و يکوننّ من المسرفين فاعدل بينهم علی الخطّ الاستواء بحيث لن يحتاج بعضهم و لن يکنز بعضهم و انّ هذا لعدل مبين و لا تجعل الاعزّة تحت ايدی الاذلّة و لا تسلّط الادنی علی الاعلی کما شهدنا فی المدينة و کنّا من الشّاهدين و انّا لمّا وردنا المدينة وجدنا بعضهم فی سعة و غناء عظيم و بعضهم فی ذلّة و فقر مبين و هذا لا ينبغی لسلطنتک و لا يليق لشأنک اسمع نصحی ثمّ اعدل بين الخلق ليرفع اللّه اسمک بالعدل بين العالمين ايّاک ان لا تعمر هؤلآء الوکلاء و لا تخرب الرّعية اتّق من ضجيج الفقرآء و الابرار فی الاسحار و کن لهم کسلطان شفيق لانّهم کنزک فی الارض فينبغی لحضرتک بان تحفظ کنزک من ايدی هؤلآء السّارقين ثمّ تجسّس من امورهم و احوالهم فی کلّ حول بل کلّ شهر و لا تکن عنهم لمن الغافلين ثمّ انصب ميزان اللّه فی مقابلة عينيک ثمّ اجعل نفسک فی مقام الّذی کانّک تراه ثمّ وزّن اعمالک به فی کلّ يوم بل فی کلّ حين و حاسب نفسک قبل ان تحاسب فی يوم الّذی لن يستقرّ فيه رجل احد من خشية اللّه و تضطرب فيه افئدة الغافلين و ينبغی للسّلطان بان يکون فيضه کالشّمس يربّی کلّ شیء و يعطی کلّ ذيحقّ حقّه و هذا لم يکن منها بل بما قدّر من لدن مقتدر قدير و يکون رحمته کالسّحاب ينفق علی العباد کما ينفق السّحاب امطار الرّحمة علی کلّ ارض بامر من مدبّر عليم ايّاک ان لا تطمئنّ من احد فی امرک و لم يکن لک احد کمثلک علی نفسک کذلک نبيّن لک

کلمات الحکمة و نلقی عليک ما يقلبک عن شمال الظّلم الی يمين العدل و يهديک الی شاطئ قرب

منير کلّ ذلک من سيرة الملوک الّذين سبقوک فی الملک و کانوا ان يعدلوا بين النّاس و يسلکوا علی مناهج عدل قويم انّک ظلّ اللّه فی الارض فافعل ما يليق لهذا الشأن المتعالی العظيم و انّک ان تخرج عمّا القيناک و علّمناک لتخرج عن هذا الشأن الاعزّ الرّفيع فارجع الی اللّه بقلبک ثمّ طهّره عن الدّنيا و زخرفها و لا تدخل فيه حبّ المغايرين لانّک لو تدخل فيه حبّ الغير لن يستشرق عليه انوار تجلّی اللّه لانّ اللّه ما جعل لأحد من قلبين و هذا ما نزل فی کتاب قديم و لمّا جعله اللّه واحداً ينبغی لحضرتک بان لا تدخل فيه حبّين اذاً تمسّک بحبّ اللّه و اعرض عن حبّ ما سواه ليدخلک اللّه فی لجّة بحر احديّته و يجعلک من الموحّدين فو اللّه لم يکن مقصودی فيما القيناک الّا تنزيهک عن الأشياء الفانية و ورودک فی جبروت الباقية و تکون فيه باذن اللّه لمن الحاکمين 000 يا ايّها الملک فو اللّه ما اريد ان اشکو منهم فی حضرتک انّما اشکو بثّی و حزنی الی اللّه الّذی خلقنا و ايّاهم و کان علينا و عليهم لشاهد و وکيل بل اريد ان اذکّرهم باعمالهم لعلّ لا يفعلوا باحدٍ کما فعلوا بنا و لعلّ يکوننّ من المتذکّرين ستمضی بلايانا و اضطرارنا و الشدّة الّتی احاطتنا من کلّ الجهات و کذلک تمضی راحتهم و الرّخاء الّذی کانوا فيه و هذا من الحقّ الّذی لن ينکره احد من العالمين و سيقضی سکوننا علی التّراب بهذه الذّلة و جلوسهم علی السّرير العزّة

و يحکم اللّه بيننا و بينهم و هو خير الحاکمين و نشکر اللّه فی کلّ ما ورد علينا و نصبر فيما قضی و يقضی و عليه توکّلت و اليه فوّضت امری و انّه يوفّی اجور الصّابرين و المتوکّلين له الأمر و الخلق يعزّ من يشاء و يذلّ من يشاء و لا يسئل عمّا شاء و انّه لهو العزيز القدير اسمع يا سلطان ما القينا علی حضرتک ثمّ امنع الظّالمين عن ظلمهم ثمّ اقطع ايديهم عن رؤوس المسلمين فو اللّه ورد علينا ما لا يجری القلم علی ذکره الّا بان يحزن راقمه و لن تقدر ان تسمعهُ اذان الموحّدين و بلغ امرنا الی المقام الّذی بکت علينا عيون اعدائنا و من ورائهم کلّ ذی بصر بصير بعد الّذی توجّهنا اِلی حضرتک و امرنا النّاس بان يدخلوا فی ظلّک لتکون حصناً للموحّدين أَ خالفتک يا سلطان فی شیء او عصيتک فی امر او مع وزرائک الّذين کانوا ان يحکموا فی العراق باذنک لا فو ربّ العالمين ما عصيناک و لا ايّاهم فی اقلّ من لمح البصر و لا اعصيک من بعد انشاء اللّه و اراد و لو يرد علينا اعظم عمّا ورد و ندعو اللّه باللّيل و النّهار و فی کلّ بکور و اصيل ليوفّقک علی طاعته و اجراء حکمه و يحفظک من جنود الشّياطين اذاً فافعل ما شئت و ما ينبغی لحضرتک و يليق لسلطنتک و لا تنس حکم اللّه فی کلّ ما اردت او تريد و قل الحمد للّه ربّ العالمين

CXV

ای ذبيح در اکثری از الواح الهيّه از قلم امريّه نازل جميع احبّای الهی را وصيّت فرموديم که ذيل مقدّس را بطين اعمال ممنوعه و غبار اخلاق مردوده نيالايند و همچنين وصيّت فرموديم که بما نُزّل فی الألواح ناظر باشند اگر وصايای الهيّه را که از مشرق قلم رحمانی اشراق فرمود بگوش جان ميشنيدند و باصغای آن فائز ميگشتند حال اکثر من فی الامکان را بخلعت هدايت مزيّن مشاهده مينموديد ولکن قضی ما قضی حال کرّةً اخری در اين ورقه بيضاء لسان قدم در اين سجن اعظم ميفرمايد ای احبّای حق از مفازه ضيّقه نفس و هوی بفضاهای مقدّسه احديّه بشتابيد و در حديقه تقديس و تنزيه مأوی گيريد تا از نفحات اعماليّه کلّ بريّه بشاطی عزّ احديّه توجّه نمايند ابداً در امور دنيا و ما يتعلّق بها و رؤسای ظاهره آن تکلّم جائز نه حق جلّ و عزّ مملکت ظاهره را بملوک عنايت فرموده بر احدی جائز نه که ارتکاب نمايد امری را که مخالف رأی رؤسای مملکت باشد و آنچه از برای خود خواسته مدائن قلوب عباد بوده احبّای حق اليوم بمنزله مفاتيحند انشاء اللّه بايد کلّ بقوّت اسم اعظم آن ابواب را بگشايند اينست نصرت حق که در جميع زُبُر و الواح از قلم فالق الاصباح جاری شده و همچنين با ناس بمدارا حرکت نمايند و رفتار کنند و بکمال تقديس و تنزيه و صدق

و انصاف ظاهر شوند بشأنی که جميع ناس آن نفوس را امنآء اللّه فی العباد شمرند حال مشاهده کن در چه سمائی طير اوامر حق در طيرانست و در چه مقامی آن نفوس ضعيفه ساکن طوبی للّذين طاروا باجنحة الايقان فی الهوآء الّذی جری من قلم ربّک الرّحمن ای ذبيح نظر باعمال حق کن و قل تعالی تعالی قدرته الّتی احاطت العالمين و تعالی تعالی انقطاعه الّذی علا علی الخلائق اجمعين تعالی تعالی مظلوميّته الّتی احترقت بها افئدة المقرّبين . مع آنکه ببلای لا يحصی در دست اعداء مبتلا جميع رؤسای ارض را واحداً بعد واحد تبليغ نموديم آنچه که ارادة اللّه بآن تعلّق يافته بود لتعلم الأُمم انّ البلآء لا يمنع قلم القدم انّه يتحرّک باذن اللّه مصوّر الرّمم حال مع اين شغل اعظم لايق آنست که احبّاء کمر خدمت محکم کنند و بنصرت امر اللّه توجّه نمايند نه آنکه بارتکاب امور شنيعه مشغول شوند اگر قدری در افعال و اعمال ظاهره حق مشاهده نمائی تخرّ بوجهک علی التّراب و تقول يا ربّ الارباب اشهد انّک انت مولی الوجود و مُربّی الغيب و الشّهود و اشهد انّ قدرتک احاطت الکائنات لا تخوّفک جنود من علی الأرض و لا تمنعک سطوة من عليها و اشهد انّک ما اردت الّا حيوة العالم و اتّحاد اهله و نجاة من فيه حال قدری تفکّر نمائيد که دوستان حق در چه مقام بايد حرکت نمايند و در چه هوا طيران کنند اسئل اللّه ربّک الرّحمن فی کلّ الأحيان ان يوفّقهم علی ما اراد انّه لهو المقتدر العزيز العلّام ای ذبيح ضرّ اين مظلوم از سجن و تاراج و اسيری

و شهادت و ذلّت ظاهره نبوده و نيست بلکه ضرّ اعماليست که احبّای حق بآن عاملند و آنرا نسبت بحقّ ميدهند هذا ضرّی و نفسه المهيمنة علی العالمين و ضرّ اکبر آنکه هر يوم يکی از اهل بيان مدّعی امری شده بعضی متمسّک بغصنی از اغصان و بعضی مستقلّاً گفته‌اند آنچه گفته‌اند و عاملند آنچه عاملند ای ذبيح لسان عظمت ميفرمايد و نفسی الحقّ قد انتهت الظّهورات اِلی هذا الظّهور الاعظم و من يدّعی بعده انّه کذّاب مفتر نسئل اللّه ان يوفّقه علی الرّجوع ان تاب انّه لهو التّواب و ان اصرّ علی ما قال يبعث عليه من لا يرحمه انّه لهو المقتدر القدير مشاهده کن که اهل بيان آنقدر ادراک ننمودند که مظهر قبلم و مبشّر جمالم آنچه فرموده ناظراً الی الظّهور و قيامه علی الامر فرموده و الّا و نفسه الحق بکلمه از آنچه فرموده تکلّم نمينمودند اين جهّال امر غنيّ متعال را لعب اطفال دانسته‌اند هر روز بخيالی حرکت مينمايند و در مفازه سائرند لو کان الأمر کما يقولون کيف يستقرّ امر ربّک علی عرش السّکون تفکّر و کن من المتفرّسين تفکّر و کن من المتوسّمين تفکّر و کن من الرّاسخين تفکّر و کن من المطمئنّين علی شأن لو يدّعی کلّ البشر بکلّ ما يمکن او فوقه لا تتوجّه اليهم و تدعهم ورائک مقبلاً الی قبلة العالمين لعمری انّ الامر عظيم عظيم و اليوم عظيم عظيم طوبی لمن نبذ الوری ورائه متوجّهاً اِلی الوجه الّذی بنوره اشرقت السّموات و الأرضون ای ذبيح بصر حديد بايد و قلب محکم و رجل نحاس شايد تا بوساوس جنود نفسيّه نلغزد اينست حکم محکم که باراده مالک قدم از قلم اسم اعظم جاری و نازل شده احفظه کما تحفظ عينک و کن من الشّاکرين در ليالی

و ايّام بخدمت حق مشغول باش و از دونش منقطع لعمری ما تريه اليوم سيفنی و تجد نفسک فی اعلی المقام لو تکون مُستقيماً علی امر موليک انّ اليه منقلبک و مثويک .

CXVI

ان يا ملوک المسيحيّه اما سمعتم ما نطق به الروح بانّی ذاهب و آت فلمّا اَتی فی ظلل من الغمام لم ماتقرّبتم به لتفوزوا بلقائه و تکوننّ من الفائزين و فی مقام آخر يقول فاذا جآء روح الحقّ الاتی فهو يرشدکم و اذ جائکم بالحقّ ما توجّهتم اليه و کنتم بلعب انفسکم لمن اللّاعبين و ما استقبلتم اليه و ما حضرتم بين يديه لتسمعوا آيات اللّه من لسانه و تطّلعوا بحکمة اللّه العزيز الحکيم و بذلک منعت نسمات اللّه عن قلوبکم و نفحات اللّه عن فُؤادکم و کنتم فی وادی الشّهوات لمن المحبرين فو اللّه انتم و ما عندکم ستفنی و ترجعون اِلی اللّه و تسئلون عمّا اکتسبتم فی ايّامکم فی مقرّ الّذی تحشر فيه الخلائق اجمعين

ان يا ايّها الملوک قد قضت عشرين من السّنين و کنّا فی کلّ يوم منها فی بلاء جديد و ورد علينا ما لا ورد علی احد قبلنا ان انتم من السّامعين بحيث قتلونا و سفکوا دمائنا و اخذوا اموالنا و هتکوا حرمتنا و انتم سمعتم اکثرها و ما کنتم من المانعين بعد الّذی ينبغی لکم بان تمنعوا الظّالم عن ظلمه و تحکموا بين النّاس بالعدل ليظهر عدالتکم بين الخلائق اجمعين انّ اللّه

قد اودع زمام الخلق بايديکم لتحکموا بينهم بالحقّ و تأخذوا حقّ المظلوم عن هولآء الظّالمين و ان لن تفعلوا بما اُمرتم فی کتاب اللّه لن يذکر اسمائکم عنده بالعدل و انّ هذا لغبن عظيم أَ تأخذون حکم انفسکم و تدعون حکم اللّه العليّ المتعالی القادر القدير دعوا ما عندکم و خذوا ما أمرکم اللّه به ثمّ ابتغوا الفضل من عنده و انّ هذا لسبيل مستقيم ثمّ التفتوا الينا و بما مسّتنا البأسآء و الضّرآء و لا تغفلوا عنّا فی اقلّ من آن ثمّ احکموا بيننا و بين اعدائنا بالعدل و انّ هذا لخير مبين کذلک نقصّ عليکم من قصصنا و بما قضی علينا لتکشفوا عنّا السّوء فمن شاء فليکشف و من لم يشاء انّ ربّی لخير ناصر و معين اَن يا عبد ذکّر العباد بما القيناک و لا تخف من احد و لا تکن من الممترين فسوف يرفع اللّه امره و يعلو برهانه بين السّموات و الأرضين فتوکّل فی کلّ الامور علی ربّک و توجّه اليه ثمّ اعرض عن المنکرين فاکف باللّه ربّک ناصراً و معين انّا کتبنا علی نفسنا نصرک فی الملک و ارتفاع امرنا و لو لن يتوجّه اليک احد من السّلاطين .

CXVII

و در مقامی حضرت موجود در سبب و علّت اوّليّه سکون و راحت امم و عمار عالم ميفرمايد : لابدّ بر اينست مجمع بزرگی در ارض برپا شود و ملوک و سلاطين در آن مجمع مفاوضه در صلح اکبر نمايند و آن اينست که دول عظيمه برای آسايش عالم بصلح محکم متشبّث شوند و اگر مَلِکی بر

ملکی برخيزد جميع متّفقاً بر منع قيام نمايند در اين صورت عالم محتاج مهمّات حربيّه و صفوف عسکريّه نبوده و نيست الّا عَلی قدر يحفظون به ممالکَهم و بُلدانَهم اينست سبب آسايش دولت و رعيّت و مملکت انشاء اللّه ملوک و سلاطين که مرايای اسم عزيز الهيند باين مقام فائز شوند و عالم را از سطوت ظلم محفوظ دارند عنقريب جميع اهل عالم بيک لسان و يک خط مزيّن در اين صورت هر نفسی بهر بلدی توجّه نمايد مثل آنست که در بيت خود وارد شده اين امور لازم و واجب هر ذی بصر و سمعی بايد جهد نمايد تا اسباب آنچه ذکر شد از عالم الفاظ و اقوال بعرصه شهود و ظهور آيد امروز انسان کسی است که بخدمت جميع من علی الأرض قيام نمايد " حضرت موجود ميفرمايد : " طوبی لمن اصبح قائما علی خدمة الاُمم و در مقام ديگر ميفرمايد : ليس الفخر لمن يحبّ الوطن بل لمن يحبّ العالم . انتهی . فی الحقيقه عالم يک وطن محسوب است و من علی الارض اهل آن

CXVIII

اتّقوا اللّه يا ايّها الملوک و لا تتجاوزوا عن حدود اللّه ثمّ اتّبعوا بما اُمرتم به فی الکتاب و لا تکوننّ من المتجاوزين ايّاکم ان لا تظلموا علی احد قدر خردل و اسلکوا سبيل العدل و انّه لسبيل مستقيم ثمّ اصلحوا ذات بينکم و قلّلوا فی العساکر ليقلّ مصارفکم و تکوننّ من المستريحين و ان

ترتفعوا الاختلاف بينکم لن تحتاجوا الی کثرة الجيوش الّا علی قدر الّذی تحرسون بها بلدانکم و ممالککم اتّقوا اللّه و لا تسرفوا فی شیء و لا تکوننّ من المسرفين و علمنا بانّکم تزدادون مصارفکم فی کلّ يوم و تحملونها علی الرعيّة و هذا فوق طاقتهم و انّ هذا لظلم عظيم اعدلوا يا ايّها الملوک بين النّاس و کونوا مظاهر العدل فی الأرض و هذا ينبغی لکم و يليق لشأنکم لو انتم من المنصفين ايّاکم ان لا تظلموا علی الّذينهم هاجروا اليکم و دخلوا فی ظلّکم اتّقوا اللّه و کونوا من المتّقين لا تطمئنّوا بقدرتکم و عساکرکم و خزائنکم فاطمئنّوا باللّه بارئکم ثمّ استنصروا به فی اُمورکم و ما النّصر الّا من عنده ينصر من يشآء بجنود السّموات و الأرضين ثمّ اعلموا بانّ الفقراء امانات اللّه بينکم ايّاکم ان لا تخانوا فی اماناته و لا تظلموهم و لا تکوننّ من الخائنين ستسئلون عن امانته فی يوم الّذی تنصب فيه ميزان العدل و يعطی کلّ ذيحقّ حقّه و يوزن فيه کلّ الاعمال من کلّ غنيّ و فقير و ان لن تستنصحوا بما انصحناکم فی هذا الکتاب بلسان بدع مبين يأخذکم العذاب من کلّ الجهات و يأتيکم اللّه بعدله اذاً لا تقدرون ان تقوموا معه و تکوننّ من العاجزين فارحموا علی انفسکم و انفس العباد ثمّ احکموا بينهم بما حکم اللّه فی لوح قدس منيع الّذی قدّر فيه مقادير کلّ شیءٍ و فصّل فيه من کلّ شیءٍ تفصيلا و ذکری لعباده الموقنين ثمّ استبصروا فی امرنا و تبيّنوا فيما ورد علينا ثمّ احکموا بيننا و بين اعدائنا بالعدل و کونوا من العادلين و ان لن تمنعوا الظّالم عن ظلمه و لن تأخذوا حقّ المظلوم فبأيّ شیءٍ تفتخرون بين العباد و تکوننّ من المفتخرين

ايکون افتخارکم بأن تأکلوا و تشربوا و تجتمعوا الزّخارف فی خزائنکم او التزيّن باحجار الحمر و الصّفر و لؤلؤ بيض ثمين و لو کان الافتخار بهذه الاشياء الفانية فينبغی

للتّراب بان يفتخر عليکم لانّه يبذل و ينفق عليکم کلّ ذلک من مقدّر قدير و قدّر اللّه کلّ ذلک فی بطنه و يخرج لکم من فضله اذاً فانظروا فی شأنکم و ما تفتخرون به ان انتم من النّاظرين لا فو الّذی فی قبضته جبروت الممکنات لم يکن الفخر لکم الّا بان تتّبعوا سنن اللّه فی انفسکم و لا تدعوا احکام اللّه بينکم مهجوراً و تکوننّ من الرّاشدين

CXIX

يا معشر الامرآء لما صرتم سحاباً لوجه الشّمس و منعتموها عن الاشراق ان استمعوا ما ينصحکم به القلم الاعلی لعلّ تستريح به انفسکم ثمّ الفقراء و المساکين نسئل اللّه بان يؤيّد الملوک علی الصّلح انّه لهو القادر علی ما يريد يا معشر الملوک انّا نراکم فی کلّ سنةٍ تزدادون مصارفکم و تحملونها علی الرّعية ان هذا الّا ظلم عظيم اتّقوا زفرات المظلوم و عبراته و لا تحملوا علی الرعيّة فوق طاقتهم و لا تخربوهم لتعمير قصورکم ان اختاروا لهم ما تختارونه لانفسکم کذلک نبيّن لکم ما ينفعکم ان انتم من المتفرّسين انّهم خزائنکم ايّاکم ان تحکموا عليهم ما لا حکم به اللّه و ايّاکم ان تسلّموها بايدی السّارقين بهم تحکمون و تأکلون و تغلبون و عليهم تستکبرون ان هذا الّا امر عجيبٌ لمّا

نبذتم الصّلح الاکبر عن ورائکم تمسّکوا بهذا الصّلح الاصغر لعلّ به تصلح امورکم و الّذين فی ظلّکم علی قدر يا معشر الآمرين ان اصلحوا ذات بينکم اذاً لا تحتاجون بکثرة العساکر و مهمّاتهم الّا علی قدر تحفظون به ممالککم و بلدانکم ايّاکم ان تدعوا ما نصحتم به من لدن عليم امين ان اتّحدوا يا معشر الملوک به تسکن ارياح الاختلاف بينکم و تستريح الرّعية و من حولکم ان انتم من العارفين ان قام احدٌ منکم علی الآخر قوموا عليه ان هذا الّا عدل مبين

CXX

يا اصحاب المجلس فی هناک و ديار اخری تدبّروا و تکلّموا فيما يصلح به العالم و حاله لو انتم من المتوسّمين فانظروا العالم کهيکل انسان انّه خلق صحيحاً کاملاً فاعترته الامراض بالاسباب المختلفة المتغايرة و ما طابت نفسه فی يوم بل اشتدّ مرضه بما وقع تحت تصرّف اطبّآء غير حاذقة الّذين رکبوا مطيّة الهوی و کانوا من الهآئمين و ان طاب عضو من اعضائه فی عصر من الاعصار بطبيب حاذق بقيت اعضآء اخری فيما کان کذلک ينبّئکم العليم الخبير و اليوم نريه تحت ايدی الّذين اخذهم سکر خمر الغرور علی شأن لا يعرفون خير انفسهم فکيف هذا الامر الاوعر الخطير ان سعی احد من هؤلآء فی صحّته لم يکن مقصوده الّا بان ينتفع به اسماً کان او رسماً لذا لا يقدر علی برئه الّا علی قدر مقدور و الّذی جعله اللّه الدّرياق الاعظم و السّبب الاتمّ لصحّته هو اتّحاد من علی الأرض علی امر واحدٍ و شريعة واحدة هذا لا يمکن ابداً الّا بطبيبٍ حاذقٍ کاملٍ مؤيّدٍ لعمری هذا لهو الحقّ و ما بعده الّا الضّلال المبين

CXXI

قل يا ملأ المغلّين موتوا بغيظکم قد اشرقت شمس العظمة عن افق الامر و استضاء بضيائها کلّ الوجود و انتم غفلتم عنها و کنتم من الغافلين اذاً فارحموا علی انفسکم و لا تکفروا بالّذی آمنتم به و لا تکوننّ من المسرفين تاللّه الحقّ ان تکفروا بهذا الأمر فقد يضحک عليکم کلّ الملک لانّکم استدللتم بينهم فی اثبات امرکم بآيات اللّه المهيمن المقتدر العزيز العليم فلمّا نزلت مرّةً اخری بسلطنته العظمی اذاً کفرتم بها فويلٌ لکم يا ملأ الغافلين ا ظننتم فی انفسکم بانّکم مکسف الشمس و ضيائها لا فو نفسی لن تقدرنّ و لن تستطيعنّ و لو يجتمع عليها انتم و ما دونکم عمّا خلق بين السّموات و الأرضين خافوا عن اللّه و لا تبطلوا اعمالکم ثمّ اسمعوا کلمات اللّه و لا تکوننّ من المحتجبين قل تاللّه انّی لن اُريد لنفسی شيئاً بل اُريد نصر اللّه و امره و کفی بنفسه علی ما اقول شهيد و انتم لو تطهّرنّ ابصارکم لتشهدنّ فعلی شهيداً علی قولی ثمّ قولی دليلاً علی فعلی عمت عيونکم أَ ما رأيتم قدرة اللّه و سلطنته ثمّ عظمته و کبريائه فويل لکم يا معشر المغلّين اسمعوا قولی و لا تصبروا اقلّ مِن آن و کذلک امرکم جمال الرّحمن لعلّ تنقطعنّ عمّا عندکم و تصعدنّ اِلی هواء الّذی تشهدنّ فی ظلّ الامر کلّ العالمين قل لا مهرب لاحد و لا ملجأ لنفس و لا عاصم اليوم من قهر اللّه و سطوته الّا بعد امره و هذا امره قد ظهر علی هيکل الغلام فتبارک اللّه من هذا المنظر المشرق

العزيز البديع خلّصوا انفسکم عن دونی ثمّ توجّهوا اِلی وجهی و انّ هذا خير لکم عمّا عندکم و يشهد بذلک لسان اللّه علی لسانی الناطق العالم العليم قل أَ زعمتم بأنّ باقبالکم يزيده شيئاً لا فو نفسی او باعراضکم ينقص عنه شیء لا فو ذاتی الغالب الممتنع المنيع ان اخرقوا حجبات الاسمآء و ملکوتها فَو جمالی قد ظهر سلطان الأسمآء الّذی بامره خلقت الاسمآء من اوّل الّذی لا اوّل له و يخلقها کيف يشاء و انّه لهو المقتدر الحکيم ايّاکم ان لا تعرّوا اجسادکم عن خلع الهدی ثمّ اشربوا عن کأس الّتی يحرّکها غلمان الظّهور فوق رؤوسکم و کذلک امرکم الّذی کان ارحم بکم من انفسکم و لن يطلب منکم اجرا و لا جزاء ان امره الّا علی الّذی ارسله بالحق و جعله لنفسه حجّة علی الخلايق اجمعين و اظهره بکلّ الآيات اذاً فارتدّوا ابصارکم لتشهدوا ما نطق عليکم لسان القدم لعلّ تکوننّ من المطّلعين هل سمعتم من آبائکم او آباء آبائکم اِلی ان ينتهيَ الی آدم الاولی بأن اتی احد علی ظلل الأمر بسلطان لائح مبين و حرک عن يمينه ملکوت اللّه و عن يساره جبروت القدم و عن قدّامه جنود اللّه المقتدر الغالب القدير و تکلّم فی کلّ حين بآيات الّتی تعجز عن عرفانها افئدة العارفين و لم يکن من عند اللّه اذاً تبيّنوا ثمّ تکلّموا علی الصّدق الخالص ان انتم من ذی لسان صادق منيع قل قد نزّل معادل ما نزّل علی عليّ من قبل و مَن کان فی ريب علی ما نطق عليه الرّوح حينئذٍ ينبغی له بان يحضر تلقاء العرش ليسمع آيات اللّه و يکون علی بصيرة منير قل تاللّه قد تمّت نعمة اللّه و بلغت کلمته و لاح وجهه و احاط سلطانه و ظهر امره و سبق احسانه العالمين .

CXXII

انسان طلسم اعظم است ولکن عدم تربيت او را از آنچه با اوست محروم نموده بيک کلمه خلق فرمود و بکلمه اخری بمقام تعليم هدايت نمود و بکلمه ديگر مراتب و مقاماتش را حفظ فرمود " حضرت موجود ميفرمايد " انسان را بمثابه معدن که دارای احجار کريمه است مشاهده نما بتربيت جواهر آن بعرصه شهود آيد و عالم انسانی از آن منتفع گردد . انتهی اگر نفسی در کتب منزله از سمآء احديّه بديده بصيرت مشاهده نمايد و تفکر کند ادراک مينمايد که مقصود آنست جميع نفوس نفس واحده مشاهده شوند تا در جميع قلوب نقش خاتم المُلْکُ للّه منطبع شود و شموس عنايت و اشراقات انجم فضل و رحمت جميع را احاطه نمايد حقّ جلّ جلاله از برای خود چيزی اخذ ننموده نه از اطاعت عالم باو نفعی راجع و نه از ترک آن نقصی وارد در هر آن طير ملکوت بيان باين کلمه ناطق جميع را از برای تو خواستم و تو را از برای خود اگر علمای عصر بگذارند و مَنْ علی الأرض رائحه محبّت و اتّحاد را بيابند در آن حين نفوس عارفه بر حرّيّت حقيقی آگاه شوند راحت اندر راحت مشاهده نمايند آسايش اندر آسايش اگر ارض بانوار آفتاب اين مقام منوّر شود اذاً يصدق ان يقال لا تری فيها عوجاً و لا أَمتاً

CXXIII

اين الّذين کانوا قبلکم و تطوف فی حولهم ذوات الجمال ان اعتبروا يا قوم و لا تکوننّ من الغافلين سوف يأتی دونکم و يتصرّف فی اموالکم و يسکن فی بيوتکم اسمعوا قولی و لا تکوننّ من الجاهلين لکلّ نفس ينبغی ان يختار لنفسه ما لا يتصرّف فيه غيره و يکون معه فی کلّ الاحوال تاللّه انّه لحبّ اللّه ان انتم من العارفين عمّروا بيوتا لا تخربها الأمطار و تحفظکم من حوادث الزّمان کذلک يعلّمکم هذا المظلوم الفريد .

CXXIV

توحيد بديع مقدس از تحديد و عرفان موجودات ساحت عزّ حضرت لايزالی را لايق و سزاست که لَم يَزَل و لايزال در مکمن قدس اجلال خود بوده و فی ازل الآزال در مقعد و مقرّ استقلال و استجلال خود خواهد بود چه قدر غنی و مستغنی بوده ذات منزّهش از عرفان ممکنات و چه مقدار عالی و متعالی خواهد بود از ذکر سکّان ارضين و سماوات از علوّ جود بحت و سموّ کرم صرف در کلّ شیء ممّا يشهد و يری آيه عرفان خود را وديعه گذارده تا هيچ شيئی از عرفان حضرتش علی مقداره و مراتبه محروم نماند و آن آيه مرآت جمال اوست در آفرينش و هر قدر

سعی و مجاهده در تلطيف اين مرآت ارفع امنع شود ظهورات اسماء و صفات و شئونات علم و آيات در آن مرآت منطبع و مرتسم گردد علی مقام يشهد کلّ شیء فی مقامه و يعرف کلّ شیء حدّه و مقداره و يسمع عن کلّ شیء علی انّه لا اله الّا هو

و اين مرآت اگر چه بمجاهدات نفسانی و توجّهات روحانی از کدورات ظلمانی و توهّمات شيطانی بحدائق قدس رحمانی و حظائر انس ربّانی تقرب جويد و واصل گردد ولکن نظر بآنکه هر امری را وقتی مقدّر است و هر ثمری را فصلی معيّن لهذا ظهور اين عنايت و ربيع اين مکرمت فی ايّام اللّه بوده اگر چه جميع ايّام را از بدايع فضلش نصيبی علی ماهی عليه عنايت فرموده ولکن ايّام ظهور را مقامی فوق ادراک مدرکين مقرّر داشته چنانچه اگر جميع قلوب من فی السّموات و الأرض در آن ايّام خوش صمدانی بآن شمس عزّ ربّانی مقابل شوند و توجّه نمايند جميع خود را مقدّس و منير و صافی مشاهده نمايند فتعالی من هذا الفضل الّذی ما سبقه من فضل فتعالی من هذه العناية الّتی لم يکن لها شبه فی الابداع و لا لها نظير فی الاختراع فتعالی عمّا هم يصفون او يذکرون اين است که در آن ايّام احدی محتاج باحدی نبوده و نخواهد بود چنانچه ملاحظه شد که اکثری از قاصدين حرم ربّانی در آن يوم الهی بعلوم و حکمتی ناطق شدند که بحرفی از آن دون آن نفوس مقدّسه اطّلاع نيافته و نخواهد يافت اگر چه بالف سنه بتعليم و تعلّم مشغول شوند اينست که احبّای الهی در ايّام ظهور شمس ربّانی از کلّ علوم مستغنی و بی نياز بوده‌اند بلکه ينابيع علم و حکمت از قلوب و فطرتشان من غير تعطيل و تأخير جاری و ساريست .

CXXV

ای برادر من شخص مجاهد که اراده نمود قدم طلب و سلوک در سبيل معرفت سلطان قدم گذارد بايد در بدايت امر قلب را که محلّ ظهور و بروز تجلّی اسرار غيبی الهی است از جميع غبارات تيره علوم اکتسابی و اشارات مظاهر شيطانی پاک و منزّه فرمايد و صدر را که سرير ورود و جلوس محبّت محبوب ازلی است لطيف و نظيف نمايد و همچنين دل را از علاقه آب و گِل يعنی از جميع نقوش شبحيّه و صور ظليّه مقدّس گرداند بقسمی که آثار حبّ و بغض در قلب نماند که مبادا آن حبّ او را بجهتی بی دليل ميل دهد و يا بغض او را از جهتی منع نمايد چنانچه اليوم اکثری باين دو وجه از وجه باقی و حضرت معانی باز مانده‌اند و بی شبان در صحراهای ضلالت و نسيان ميچرند و بايد در کلّ حين توکّل بحقّ نمايد و از خلق اعراض کند و از عالم تراب منقطع شود و بگسلد و بربّ الارباب دربندد و نفس خود را بر احدی ترجيح ندهد و افتخار و استکبار را از لوح قلب بشويد و بصبر و اصطبار دل بندد و صمت را شعار خود نمايد و از تکلّم بيفايده احتراز کند چه زبان ناری است افسرده و کثرت بيان سمّی است هلاک کننده نار ظاهری اجساد را محترق نمايد و نار لسان ارواح و افئده را بگدازد اثر آن نار بساعتی فانی شود و اثر اين نار بقرنی باقی ماند و غيبت را ضلالت شمرد و بآن عرصه هرگز قدم نگذارد زيرا غيبت سراج منير قلب را

خاموش نمايد و حيات دل را بميراند بقليل قانع باشد و از طلب کثير فارغ مصاحبت منقطعين را غنيمت شمارد و عزلت از متمسّکين و متکبّرين را نعمت شمرد در اسحار باذکار مشغول شود و بتمام همت و اقتدار در طلب آن نگار کوشد غفلت را بنار حبّ و ذکر بسوزاند و از ما سوی الله چون برق درگذرد و بر بی نصيبان نصيب بخشد و از محرومان عطا و احسان دريغ ندارد رعايت حيوان را منظور نمايد تا چه رسد بانسان و اهل بيان و از جانان جان دريغ ندارد و از شماتت خلق از حق احتراز نجويد و آنچه برای خود نمی پسندد برای غير نپسندد و نگويد آنچه را وفا نکند و از خاطئان در کمال استيلا درگذرد و طلب مغفرت نمايد و بر عاصيان قلم عفو درکِشد و بحقارت ننگرد زيرا حسن خاتمه مجهول است ای بسا عاصی که در حين موت بجوهر ايمان موفق شود و خمر بقا چشد و بملأ اعلی شتابد و بسا مطيع و مؤمن که در وقت ارتقای روح تقليب شود و باسفل درکات نيران مقرّ يابد . باری مقصود از جميع اين بيانات متقنه و اشارات محکمه آنست که سالک و طالب بايد جز خدا را فنا داند و غير معبود را معدوم شمرد و اين شرائط از صفات عالين و سجيّهء روحانيّين است که در شرائط مجاهدين و مشی سالکين در مناهج علم اليقين ذکر يافت و بعد از تحقق اين مقامات برای سالک فارغ و طالب صادق لفظ مجاهد در باره او صادق ميايد و چون بعمل " (1) و الّذين جاهدوا فينا " مؤيّد شد البتّه ببشارت " (2) لنهدينّهم سُبلنا " مستبشر خواهد شد و چون سراج ___________________________________________________ (1) - سورة العنکبوت - آيه ۶۹ (2) - سورة العنکبوت - آيه ۶۹

طلب و مجاهده و ذوق و شوق و عشق و وله و جذب و حبّ در قلب روشن شد و نسيم محبّت از شطر احديّه وزيد ظلمت ضلالت شک و ريب زائل شود و انوار علم و يقين همه ارکان وجود را احاطه نمايد در آن حين بشير معنوی ببشارت روحانی از مدينه الهی چون صبح صادق طالع شود و قلب و نفس و روح را بصور معرفت از نوم غفلت بيدار نمايد و عنايات و تأييدات روح القدس صمدانی حيات تازه جديد مبذول دارد بقسمی که خود را صاحب چشم جديد و گوش بديع و قلب و فؤاد تازه می بيند و رجوع بآيات واضحه آفاقيّه و خفيّات مستوره انفسيّه مينمايد و بعين اللّه بديعه در هر ذرّه بابی مفتوح مشاهده نمايد برای وصول بمراتب عين اليقين و حق اليقين و نور اليقين و در جميع اشياء اسرار تجلّی وحدانيّه و آثار ظهور صمدانيّه ملاحظه کند قسم بخدا که اگر سالک سبيل هدی و طالب معارج تُقی باين مقام بلند اعلی واصل گردد رائحه حقّ را از فرسنگهای بعيده استنشاق نمايد و صبح نورانی هدايت را از مشرق کلّ شیء ادراک کند و هر ذرّه و هر شیء او را دلالت بر محبوب و مطلوب نمايد و چنان مميّز شود که حقّ را از باطل چون شمس از ظلّ فرق گذارد مثلاً اگر نسيم حق از مشرق ابداع وزد و او در مغرب اختراع باشد البتّه استشمام کند و همچنين جميع آثار حق را از کلمات بديعه و اعمال منيعه و افعال لميعه از افعال و اعمال و آثار ما سوی امتياز دهد چنانچه اهل لؤلؤ لؤلؤ را از حجر و انسان ربيع را از خريف و حرارت را از

برودت و دماغ جان چون از زکام کون و امکان پاک شد البتّه رائحه جانان را از منازل بعيده بيابد و از اثر آن رائحه بمصر ايقان حضرت منّان وارد شود و بدايع حکمت حضرت سُبحانی را در آن شهر روحانی مشاهده کند و جميع علوم مکنونه را از اطوار ورقه شجره آن مدينه استماع نمايد و از تراب آن مدينه تسبيح و تقديس ربّ الارباب بگوش ظاهر و باطن شنود و اسرار رجوع و اياب را بچشم سرّ ملاحظه فرمايد چه ذکر نمايم از آثار و علامات و ظهورات و تجلّيات که بامر سلطان اسماء و صفات در آن مدينه مُقدّر شده بی آب رفع عطش نمايد و بی نار حرارت محبّت اللّه بيفزايد در هر گياهی حکمت بالغه معنوی مستور است و بر شاخسار هر گل هزار بلبل ناطقه در جذب و شور از لاله های بديعش سِرّ نار موسوی ظاهر و از نفحات قدسيّه‌اش نفخه روح القدس عيسوی باهر بی ذهب غنا بخشد و بی فنا بقا عطا فرمايد در هر ورقش نعيمی مکنون و در هر غرفه‌اش صد هزار حکمت مخزون و مجاهدين فی اللّه بعد از انقطاع از ما سوی چنان بآن مدينه انس گيرند که آنی از آن منفک نشوند دلائل قطعيّه را از سنبل آن محفل شنوند و براهين واضحه را از جمال گُل و نوای بلبل اخذ نمايند و اين مدينه در رأس هزار سنه او ازيد او اقلّ تجديد شود و تزئين يابد و آن مدينه کتب الهيّه است در هر عهدی مثلاً در عهد موسی توراة بود و در زمن عيسی انجيل و در عهد محمّد رسول اللّه فرقان و در اين عصر بيان و در عهد من يبعثه اللّه کتاب او که رجوع کلّ کتب بآن است و مهيمن است بر جميع کُتب .

CXXVI

ما در هر کجا باشيم و هر چه بر ما وارد شود بايد حزب اللّه بکمال استقامت و اطمينان بافق اعلی ناظر باشند و باصلاح عالم و تربيت امم مشغول گردند آنچه وارد شده و بشود سبب و علّت ارتفاع آمر بوده و هست خذوا امر اللّه و تمسّکوا به انّه نزل من لدن آمر حکيم با کمال شفقت و رحمت اهل عالم را بما ينتفع به انفسهم دلالت کرديم و راه نموديم قسم به آفتاب حقيقت که از اعلی افق عالم اشراق نموده حزب اللّه جز عمار و اصلاح عالم و تهذيب امم مقصودی نداشته و ندارند با جميع ناس بصدق و صفا بوده‌اند ظاهرشان عين باطن و باطن نفس ظاهر حقيقت امر پوشيده و پنهان نه اَمام وجوه ظاهر و هويدا نفس اعمال گواه اين مقال امروز هر صاحب بصری انوار صبح ظهور را مشاهده کند و هر صاحب سمعی ندای مکلّم طور را اصغا نمايد امواج بحر رحمت الهی بکمال اوج ظاهر بشأنيکه مشرق آيات و مطلع بيّنات با جميع احزاب بی پرده و حجاب جالس و مؤانس چه مقدار از اهل آفاق بنفاق داخل و بوفاق خارج باب فضل بر وجوه کلّ مفتوح با عاصی و مطيع در ظاهر بيک قسم معاشر که شايد بدکاران بدريای بخشش بی پايان پی برند تجلّيات اسم ستّار بقسمی ظاهر که بدکار گمان مينمود از اخيار محسوب هيچ قاصدی محروم نماند و هيچ مقبلی ممنوع نه

ای دوستان باخلاق مرضيّه و اعمال طيّبه حقّ جلّ جلاله را نصرت نمائيد اليوم هر نفسی اراده نصرت نمايد بايد بما له ناظر نباشد بل بما عند اللّه ليس له ان ينظر الی ما ينفعه بل بما ترتفع به کلمة اللّه المطاعة قلب بايد از شئونات نفس و هوی مقدّس باشد چه که سلاح فتح و سبب اوّليّه نصر تقوی اللّه بوده و هست اوست درعی که هيکل امر را حفظ ميکند و حزب اللّه را نصرت مينمايد لازال رايت تقوی مظفّر بوده و از اقوی جُنود عالم محسوب بها فتح المقرّبون مدن القلوب باذن اللّه ربّ الجنود

CXXVII

قل يا قوم لا تنظروا اِليّ الّا بعينی ان تريدنّ ان تعرفنّ اللّه و قدرته و من دون ذلک لن تعرفونی و لو تفکّروا فی امری بدوام الملک و تنظرون الأشياء ببقاء اللّه الملک القادر الباقی الحکيم کذلک بيّنّا الأمر لعلّ النّاس يستشعرون فی انفسهم و يکوننّ من العارفين و انّک فانظر شأن هؤُلآء بعد الّذی شهدوا کلّهم بانّی فديت نفسی و اهلی فی سبيل اللّه و حفظاً لايمانهم و کنت بين الاعداء فی ايّام الّتی اضطربت کلّ النّفوس و ستروا وجوههم عن الاحباب و الاعداء و کانوا بحفظ انفسهم من المشتغلين و اظهرنا الامر و بلّغناه الی مقام کلّ اعترفوا بسلطنة اللّه و قدرته الّا الّذين کان فی صدورهم غلّ الغلام و کانوا من المشرکين و مع هذا الظّهور الّذی احاط الممکنات و هذا الاشراق

الّذی ما سمعوا شبهه فی الآفاق اعترضوا عليّ ملأ البيان و منهم من اعرض عن الصّراط و کفر بالّذی آمن به و بغی علی اللّه المقتدر المهيمن العليّ العظيم و منهم من توقّف لدی الصّراط و علّق امر اللّه بساذجه بتصديق الّذی خلق بقولی و بذلک حبط اعماله و ما کان من الشاعرين و منهم من قاس نفس اللّه بنفسه و غرّته الاسمآء الی مقام حارب بوجهی و افتی علی قتلی و نسبنی بکلّ ما کان فی نفسه اذا اشکر فی بثّی و حُزنی الّذی خلقنی و ارسلنی و احمده فی قضاياه و فی وحدتی ثمّ ابتلائی بين هؤلاء الغافلين و صبرت و اصبر فی الضّراء متّکلاً علی اللّه و اقول ای ربّ فاهد العباد الی شطر جودک و مواهبک و لا تحرمهم عن بدايع فضلک و الطافک لانّهم لا يعلمون ما اردت لهم من رحمتک الّتی سبقت العالمين ای ربّ هؤلآء ضعفاءٌ فی الجهر و ايتام فی السّرّ و انّک انت الکريم ذو الفضل المتعالی العظيم لا تقهر يا الهی عليهم ثمّ انظرهم الی ميقات الّتی ينبغی لبدايع رحمتک لعلّ يرجعنّ اليک و يَستغفرنّ عمّا ارتکبوا فی جنبک و انّک انت الغفور الرّحيم

CXXVIII

قل يا قوم هل ينبغی لاحد ان ينسب نفسه الی ربّه الرّحمن و يرتکب فی نفسه ما يرتکبه الشّيطان لا فو طلعة السّبحان لو انتم من العارفين قدّسوا قلوبکم عن حبّ الدّنيا ثمّ السنکم عن ذکر ما سويه ثمّ ارکانکم عن کلّ ما يمنعکم عن اللّقاء و يقرّبکم اِلی ما يأمرکم به الهوی اتّقوا اللّه يا قوم و کونوا من

المتّقين قل يا قوم انتم ان تقولوا ما لا تفعلوا فما الفرق بينکم و بين الّذين هم قالوا اللّه ربّنا فلمّا جائهم علی ظلل القدس اذاً کفروا به و کانوا من المنکرين خلّصوا انفسکم عن الدّنيا و زخرفها ايّاکم ان لا تقربوا بها لانّها يأمرکم بالبغی و الفحشاء و يمنعکم عن صراط عزّ مستقيم ثمّ اعلموا بانّ الدّنيا هی غفلتکم عن موجدکم و اشتغالکم بما سويه و الآخرة ما يقرّبکم الی اللّه العزيز الجميل و کلّما يمنعکم اليوم عن حبّ اللّه انّها لهی الدّنيا ان اجتنبوا منها لتکوننّ من المفلحين انّ الّذی لن يمنعه شیء عن اللّه لا بأس عليه لو يزيّن نفسه بحلل الأرض و زينتها و ما خلق فيها لانّ اللّه خلق کلّ ما فی السّموات و الأرض لعباده الموحّدين کلوا يا قوم ما احلّ اللّه عليکم و لا تحرموا انفسکم عن بدايع نعمائه ثمّ اشکروه و کونوا من الشّاکرين يا ايّها المهاجر اِلی اللّه بلّغ النّاس رسالات ربّک لعلّ يمنعهم عن شطر النّفس و الهوی و يذکّرهم بذکر اللّه العليّ العظيم قل يا قوم اتّقوا اللّه و لا تسفکوا الدّماء و لا تتعرّضوا مع نفس و کونوا من المحسنين ايّاکم ان لا تفسدوا فی الارض بعد اصلاحها و لا تتّبعوا سبل الغافلين و منکم من اراد ان يبلّغ امر مولاه فلينبغی له بان يبلّغ اوّلا نفسه ثمّ يبلّغ النّاس ليجذب قوله قلوب السّامعين و من دون ذلک لن يؤثّر قوله فی افئدة الطّالبين ايّاکم يا قوم لا تکوننّ من الّذين يأمرون النّاس بالبرّ و ينسون انفسهم اولئک يکذّبهم کلّما يخرج من افواههم ثمّ حقايق الاشياء ثمّ ملئکة المقرّبين و ان يؤثّر قول هؤلآء فی احد هذا لم يکن منهم بل بما قدّر فی الکلمات من لدن مقتدر حکيم

و مثلهم عند اللّه کمثل السّراج يستضیء منه العباد و هو يحترق فی نفسه و يکون من المحترقين قل يا قوم لاترتکبوا ما يضيّع به حرمتکم و حرمة الامر بين العباد و تکوننّ من المفسدين و لا تقربوا ما ينکره عقولکم ان اجتنبوا الاثم و انّه حرّم عليکم فی کتاب الّذی لن يمسّه الّا الّذين طهّرهم اللّه عن کلّ دنس و جعلهم من المطهّرين ان اعدلوا علی انفسکم ثمّ علی النّاس ليظهر آثار العدل من افعالکم بين عبادنا المخلصين ايّاکم ان لا تخانوا فی اموال النّاس کونوا امنآء بينهم و لا تحرموا الفقراء عمّا آتاکم اللّه من فضله و انّه يجزی المنفقين ضعف ما انفقوا انّه ما من اله الّا هو له الخلق و الأمر يعطی من يشاء و يمنع عمّن يشاء و انّه لهو المعطی الباذل العزيز الکريم قل يا ملأ البهاء بلّغوا امر اللّه لأَنّ اللّه کتب لکلّ نفس تبليغ امره و جعله افضل الاعمال لأَنّها لن يقبل الّا بعد عرفان اللّه المهيمن العزيز القدير و قدّر التّبليغ بالبيان لا بدونه کذلک نزل الامر من جبروت اللّه العليّ الحکيم ايّاکم ان لا تحاربوا مع نفس بل ذکّروها بالبيان الحسنة و الموعظة البالغة ان کانت متذکّرة فلها و الّا فاعرضوا عنها ثمّ اقبلوا الی شطر القدس مقرّ قدس منير و لا تجادلوا للدّنيا و ما قدّر فيها باحد لانّ اللّه ترکها لاهلها و ما اراد منها الّا قلوب العباد و انّها يسخّر بجنود الوحی و البيان کذلک قدّر الامر من انامل البهآء علی لوح القضاء من لدن مقضیٍ عليم .

CXXIX

ان يا ايّها المسافر اِلی اللّه خذ نصيبک من هذا البحر و لا تحرم نفسک عمّا قدّر فيه و کن من الفائزين و لو يرزقنّ کلّ من فی السّموات و الارض بقطرة منه ليغنينّ فی انفسهم بغناء اللّه المقتدر العليم الحکيم خذ بيد الانقطاع غرفة من هذا البحر الحيوان ثمّ رشّح منها علی الکائنات ليطهّرهم عن حدودات البشر و يقرّبهم بمنظر اللّه الاکبر هذا المقرّ المقدّس المنير و ان وجدت نفسک وحيداً لا تحزن فاکف بربّک ثمّ استأنس به و کن من الشّاکرين بلّغ امر مولاک اِلی کلّ من فی السّموات و الأرض ان وجدت مقبلاً فاظهر عليه لئالئ حکمة اللّه ربّک فيما القاک الرّوح و کن من المقبلين و ان وجدت معرضاً فاعرض عنه فتوکّل علی اللّه ربّک و ربّ العالمين تاللّه الحقّ من يفتح اليوم شفتاه فی ذکر اسم ربّه لينزل عليه جنود الوحی عن مشرق اسمی الحکيم العليم و ينزلنّ عليه اهل ملأ الأعلی بصحاف من النّور و کذلک قدّر فی جبروت الأمر من لدن عزيز قدير و للّه خلف سرادق القدس عباد يظهرنّ فی الارض و ينصرنّ هذا الأمر و لن يخافنّ من احد و لو يحاربنّ معهم کلّ الخلائق اجمعين اولئک يقومنّ بين السّموات و الأرض و يذکرنّ اللّه باعلی ندائهم و يدعون النّاس اِلی صراط اللّه العزيز الحميد ان اقتد بهؤلاء و لا تخف من احد و کن من الّذين لا يحزنهم ضوضاء النّاس فی سبيل بارئهم و لا يمنعهم لومة اللّائمين اذهب

بلوح اللّه و آثاره اِلی الّذينهم آمنوا و بشّرهم برضوان القدس ثمّ انذر المشرکين قل يا قوم تاللّه قد جئتکم عن جهة العرش بنبأ من اللّه المقتدر العليّ العظيم و فی يدی حجّة من اللّه ربّکم و ربّ آبائکم الاوّلين انتم وزّنوها بقسطاس الحقّ بما عندکم من حُجج النّبيّين و المرسلين ان وجدتموها علی حقّ من عند اللّه ايّاکم ان لا تجادلوا بها و لا تبطلوا اعمالکم و لا تکوننّ من المشرکين تلک آيات اللّه قد نزّلت بالحقّ و بها حقّق أمره بين بريّته و ارتفعت رايات التّقديس بين السّموات و الأرضين قل يا قوم هذه لصحيفة المختومة المحتومة الّتی کانت مرقومة من اصبع القدس و مستورة خلف حجب الغيب و قد نزلت بالفضل من لدن مقتدر قديم و فيها قدّرنا مقادير اهل السّموات و الأرض و علم الاوّلين و الآخرين لن يعزب عن علمه شیء و لن يعجزه امر عمّا خلق و يخلق ان انتم من العارفين قل قد جائت کرّة الاخری و بسطنا يد الاقتدار علی کلّ من فی السّموات و الأرض و اظهرنا من سرّنا الاعظم علی الحقّ الخالص سرّاً اقلّ عمّا يحصی اذاً ماتت الطّوريّون عند مطلع هذا النّور الحمراء علی بقعة السّيناء و کذلک جاء جمال الرّحمن علی ظلل البرهان و قضی الأمر من لدی اللّه العزيز الحکيم قل للحوريّة الفردوس ان اخرجی من غرف القدس ثمّ البسی من حرر البقاء کيف تشاء و من سندس السّناء باسمی الأبهی ثمّ اسمعی نغمات الأبدع الاحلی عمّا ارتفع عن جهة عرش ربّک العليّ الاعلی ثمّ اطلعی عن افق النّقاب بطراز الحوراء و لا تحرمی العباد من انوار وجهک البيضاء و ان سمعت تشهّق اهل الأرض و السّماء لا تحزنی دعيهم ليموتنّ علی تراب الفناء

و ينعدمنّ بما اشتعلت فی نفوسهم نار البغضاء ثمّ غنّی علی احسن النّغمات بين الارضين و السّموات فی ذکر اسم مليک الاسمآء و الصّفات و کذلک قدّرنا لک الامر و انّا کنّا قادرين ايّاک ان لا تخلعی عن هيکلک الاطهر قميص الأنور ثمّ زدی عليه فی کلّ حين من حلل البقاء فی جبروت الأنشاء ليظهر منک طراز اللّه فی کلّ ما سواه و يتمّ فضل ربّک علی العالمين و ان وجدت من احدٍ رائحة حبّ ربّک ان افدی نفسک فی سبيله لانّا خلقناک له و لذا اخذنا عنک العهد فی ذرّ البقاء عند معشر المقرّبين و لا تجزعی عن رمی الظّنونات من اهل الاشارات دعيهم بانفسهم لانّهم اتّبعوا همزات الشّياطين ثمّ صيحی بين الأرض و السّمآء تاللّه الحقّ انّی لحوريّة خلقنی البهآء فی قصر اسمه الابهی و زيّن نفسی بطراز الاسماء فی الملأ الأعلی و انّی لقد کنت محفوظة خلف حجبات العصمة و مستورة عن انظر البريّة اذاً سمعت ابدع الالحان عن شطر ايمن الرّحمن و شهدت بانّ الجنان تحرّکت فی نفسها شوقاً لاستماعها و طلباً للقائها کذلک نزّلنا فی قيّوم الاسمآء علی لحن البقاء و علی لحن الأحلی فی هذا اللّوح المبين قل انّه لهو الحاکم فيما يشاء بسلطانه يحکم ما يريد بامره و لا يسئل عمّا شاء و اراد و انّه لهو المختار القادر الحکيم انّ الّذينهم کفروا باللّه و سلطانه اولئک غلبت عليهم النفس و الهوی و رجعوا الی مقرّهم فی النّار فبئس مقرّ المنکرين

CXXX

کن فی النّعمة منفقاً و فی فقدها شاکراً و فی الحقوق اميناً و فی الوجه طلقاً و للفقراء کنزاً و للاغنيآء ناصحاً و للمنادی مجيباً و فی الوعد وفيّاً و فی الامور منصفاً و فی الجمع صامتاً و فی القضآء عادلاً و للانسان خاضعاً و فی الظّلمة سراجاً و للمهموم فرجاً و للظّمآن بحراً و للمکروب ملجأً و للمظلوم ناصراً و عضداً و ظهراً و فی الاعمال متّقياً و للغريب وطناً و للمريض شفآء و للمستجير حصناً و للضّرير بصراً و لمن ضلّ صراطاً و لوجه الصّدق جمالاً و لهيکل الامانة طرازاً و لبيت الاخلاق عرشاً و لجسد العالم روحاً و لجنود العدل راية و لافق الخير نوراً و للأرض الطّيّبة رذاذاً و لبحر العلم فلکاً و لسمآء الکرم نجماً و لرأس الحکمة اکليلاً و لجبين الدّهر بياضاً و لشجر الخشوع ثمراً .

CXXXI

لازال قلم مالک قدم بذکر دوستان مشغول و متحرّک گاهی فرات رحمت از او جاری و هنگامی کتاب مبين از او نازل اوست يکتا و خطيب اوّل دنيا لازال بر منبر تمکين متمکّن و بمواعظ کافيه و نصايح نافعه ناطق حق شاهد و خلق گواه که آنی خود را ستر نکرده و حفظ ننموده اَمام وجوه اهل عالم قيام نمود و بما اراد امر فرمود مقصود اصلاح عالم و راحت امم بوده اين اصلاح و راحت ظاهر نشود مگر باتّحاد و اتّفاق و آن حاصل نشود مگر بنصائح قلم اعلی بيانش آفاق را بنور اتّفاق منوّر فرمايد ذکرش نار محبّت برافروزد و سبحات مانعه و حجبات حائله را بسوزد يک عمل پاک عالم خاک را از افلاک بگذراند و بال بسته را بگشايد و قوّت رفته را باز آرد يا حزب اللّه التّقديس التّقديس التّقوی التّقوی بگو يا حزب اللّه ناصر و معين و جنود حقّ در زبر و الواح بمثابه آفتاب ظاهر و لائح آن جنود اعمال طيّبه و اخلاق مرضيّه بوده و هست هر نفسی اليوم بجنود اخلاق و تقوی نصرت نمايد و للّه و فی سبيل اللّه بر خدمت قيام کند البتّه آثارش در اشطار ظاهر و هويدا گردد

CXXXII

حقّ جلّ جلاله از برای ظهور جواهر معانی از معدن انسانی آمده اليوم دين اللّه و مذهب اللّه آنکه مذاهب مختلفه و سبل متعدّده را سبب و علّت بغضاء ننمايند اين اصول و قوانين و راههای محکم متين از مطلع واحد ظاهر و از مَشرق واحد مُشرق و اين اختلافات نظر بمصالح وقت و زمان و قرون و اعصار بوده ای اهل بها کمر همّت را محکم نمائيد که شايد جدال و نزاع مذهبی از بين اهل عالم مرتفع شود و محو گردد حبّاً للّه و لعباده بر اين امر عظيم خطير قيام نمائيد ضغينه و بغضای مذهبی ناريست عالم سوز و اطفاء آن بسيار صعب مگر يد قدرت الهی ناس را از اين بلاء عقيم نجات بخشد مشکاة بيان را اين کلمه بمثابه مصباح است ای اهل عالم همه بار يک داريد و برگ يک شاخسار بکمال محبّت و اتّحاد و مودّت و اتّفاق سلوک نمائيد قسم بآفتاب حقيقت نور اتّفاق آفاق را روشن و منوّر سازد حقِّ آگاه گواه اين گفتار بوده و هست جهد نمائيد تا باين مقام بلند اعلی که مقام صيانت و حفظ عالم انسانيست فائز شويد اين قصد سلطان مقاصد و اين امل مليک آمال ولکن تا افق آفتاب عدل از سحاب تيره ظلم فارغ نشود ظهور اين مقام مشکل بنظر می آيد

ای اهل بها با جميع اهل عالم بروح و ريحان معاشرت نمائيد اگر نزد شما کلمه و يا جوهريست که دونِ شما از آن محروم بلسان محبّت و شفقت القاء نمائيد و بنمائيد اگر قبول شد و اثر نمود مقصد حاصل و الّا او را باو گذاريد و در باره او دعا نمائيد نه جفا لسان شفقت جذّاب قلوب است و مائده روح و بمثابه معانيست از برای الفاظ و مانند افق است از برای اشراق آفتاب حکمت و دانائی

CXXXIII

اوامر الهيّه از سمآء عزّ احديّه نازل بايد کلّ بآن عامل شويد امتياز و ترقّی و فوز خلق بآن بوده و خواهد بود هر نفسی که بآن عمل نمود رستگار شد بعد از عرفان مطلع توحيد و مشرق تفريد دو امر لازم اوّل استقامت بر حبّش بشأنيکه نعاق ناعقين و ادّعای مدّعين او را از حق منع ننمايد و کان لم يکن شيئاً انگارد و ثانی اتّباع اوامر او است که لم يزل ما بين ناس بوده و خواهد بود و باو حق از باطل ممتاز و معلوم است

CXXXIV

و بعد از عرفان حق اعظم امور استقامت بر امر اوست تمسّک بها و کن من الرّاسخين هيچ عملی اعظم از اين نبوده و نيست اوست سلطان اعمال و ربّک العليّ العظيم

اعمال و افعال حق مشهود و ظاهر چنانچه در جميع کتب سماويّه نازل و مسطور است مثل امانت و راستی و پاکی قلب در ذکر حق و بردباری و رضای بما قضی اللّه له و القناعة بما قدّر له و الصّبر فی البلايا بل الشّکر فيها و التّوکّل عليه فی کلّ الاحوال اين امور از اعظم اعمال و اسبق آن عند حق مذکور و ديگر ما بقی احکام فروعيّه در ظلّ آنچه مذکور شد بوده و خواهد بود

باری روح قلب معرفت اللّه است و زينت او اقرار بانّه يفعل ما يشاء و يحکم ما يريد و ثوب آن تقوی اللّه و کمال آن استقامت کذلک يبيّن اللّه لمن اراده انّه يحبّ من توجّه اليه لا اله الّا هو الغفور الکريم الحمد للّه ربّ العالمين

CXXXV

ان يا حرف الحيّ لقد سمعت اُذُن اللّه ندائک و لاحظت عين اللّه کتابک و يناديک حينئذ عن جهة العرش بآيات نفسه المهيمن القيّوم فطوبی لک بما کسرت صنم النّفس و الوهم و خرقت احجاب الظّنون بقدرة ربّک المهيمن العزيز المحبوب فاذاً يصدق فی حقّک بانّک من حروف الّتی سبقن الحروفات و لذا اختصّک اللّه من قبل بلسان عليّ بالحقّ الّذی اشرقت من نور وجهه کلّ ما کان و ما يکون و انّک انت فاحمد اللّه ثمّ اشکره بما ايّدک علی امر الّذی اضطرب عنه سکّان السّموات و الأرض و ضجّت من فی ملکوت الأمر و الخلق و بکت السّراير عمّا هُو المکنون فی الصّدور اذاً يخاطبک ربّک العليّ فی الاُفق الاعلی و يقول فطوبی لک يا حرف الحيّ بما آمنت بنفسی و ما خجّلتنی بين اهل ملأ الاعلی و وفيت بميثاقک و اخرجت نفسک عن حجبات الوهم و اقبلت الی اللّه ربّک و ربّ ما يری و ما لايری و ربّ البيت المعمور و انّی رضيت عنک بما وجدت وجهک مشرقاً فی يوم الّذی اسودّت فيه الوجوه قل يا ملأ البيان اما وصّيناکم فی کلّ الالواح و فی کلّ زبر مکنون ان لا تتّبعوا انفسکم و هويکم فانظروا بالمنظر الاکبر فی حين الّذی ينصب فيه ميزان الأعظم و يرتفع نغمات الرّوح عن يمين عرش ربّکم المهيمن العزيز القدّوس و نهيناکم عن کلّ ما يمنعکم عن جمالی فی ظهور بعدی و لو يکون مظاهر الاسمآء

و ملکوتها و مطالع الصّفات و جبروتها فلمّا اظهرت نفسی اذاً کفرتم و اعرضتم و کنتم من الّذينهم کانوا بآيات ربّهم يلعبون فو جمالی لن يقبل منکم اليوم شیء و لو تسجدون ببقاء سلطنة اللّه او تکوننّ من الّذينهم يرکعون لانّ کلّ الامور معلّق بامره و کلّ الأعمال منوط باذنه و کلّ حينئذٍ بين يديه ککفِّ طينٍ مقبوض و لن يرفع اليوم نداء احد اِلی اللّه الّا بعد حبّه و هذا من اصل الدّين لو انتم تعرفون ا رضيتم بسراب بقيعة و اعرضتم عن بحر الّذی جعله اللّه عذبا سائغاً فويل لکم بما بدّلتم نعمة اللّه و کنتم من الّذينهم کفروا بنفسی اوّل مرّة ان انتم فی انفسکم تفقهون اذاً قوموا بين يدی اللّه و تدارکوا ما فرّطتم فی جنب ربّکم و هذا امری عليکم ان انتم تسمعون فو عمری ما فعل امّة الفرقان کما فعلتم و لا ملأ التّورية و الانجيل و الزّبور و انّی بذلت نفسی لاثبات امره و بشّرناکم فی کلّ الالواح بظهوره فلمّا ظهر برداء الکبرياء علی هيکل البهاء بتجلیٍ اخری اذاً قمتم علی المحاربة بنفسه المهيمن القيّوم ايّاکم يا قوم فاستحيوا عنّی و عمّا ورد عليّ فی سبيل اللّه و لا تکوننّ من الّذينهم کفروا بما نزل عليهم من سمآء عزّ مرفوع ان يا حرف الحيّ کذلک نطق حينئذٍ ربّک فی الرّفيق الاعلی بلّغ کلمات ربّک الی العباد لعلّ يستشعرون فی انفسهم و يتوبون الی اللّه الّذی خلقهم و سوّيهم و ارسل اليهم هذا الجمال الدّرّيّ المقدّس المشهود

CXXXVI

قل خلّصوا انفسکم يا قوم ثمّ طهّروها عن التّوجّه الی غيری و بذکری يطهّر کلّ شیء ان انتم من العارفين قل اليوم لو يخلّصنّ کلّ الأشياء عن حجبات النّفس و الهوی ليلبس اللّه کلّها قميص يفعل ما يشاء فی ملکوت الانشاء ليظهر آية سلطانه فی کلّ شیء فتعالی من هذا السّلطان المقتدر المهيمن العزيز القدير ان اقرء يا عبد ما وصل اليک من آثار اللّه بربوات المقرّبين لتستجذب بها نفسک و تستجذب من نغماتک افئدة الخلائق اجمعين و من يقرء آيات اللّه فی بيته وحده لينشر نفحاتها الملائکة النّاشرات اِلی کلّ الجهات و ينقلب بها کلّ نفس سليم و لو لن يستشعر فی نفسه ولکن يظهر عليه هذا الفضل فی يوم من الايّام کذلک قدّر خفيّات الامر من لدن مقدّر حکيم ان يا خليل تاللّه اذاً يحرّک القلم علی اللّوح ولکن يبکی و يصيح فی نفسه و يضجّ معه السّراج بين يدی العرش بما ورد علی جمال القدم من الّذينهم بعثوا بارادة من عنده و کان اللّه علی ذلک لشهيد و عليم و من يطهّر اذنه من نعيق المشرکين و يتوجّه اِلی الأشياء ليسمع ضجيجها ثمّ صريخها فيما مسّتنا الضّرّاء من عبادنا المشرکين کذلک القيناک ذکراً من مصائبنا لتطّلع بما ورد علی نفسی و تکون فيما ورد عليک لمن الصّابرين ان انصر ربّک فی کلّ شأن و کن من النّاصرين ثمّ ذکّر النّاس بما نطق الرّوح فی هذا اللّوح الدّرّيّ المبين قل يا قوم لا تفسدوا فی الارض

و لا تحاربوا مع احد ان اصبروا فی کلّ الأمور و توکّلوا علی اللّه و کونوا من المتوکّلين ان انصروا ربّکم الرّحمن بسيوف الحکمة و البيان و ان هذا شأن الانسان و من دون ذلک لا ينبغی للّه الملک السّبحان و لکنّ النّاس غفلوا عن ذلک و کانوا من الغافلين ان افتحوا يا قوم مصاريع القلوب بمفاتيح الذّکر من هذا الذّکر الحکيم ما اراد اللّه من الارض و ما عليها الّا قلوب عباده و جعلها عرشاً لظهور تجلّياته اذاً قدّسوها عن دونها ليرتسم عليها ما خلقت لها و انّ هذا لفضل عظيم قل يا قوم زيّنوا لسانکم بالصّدق و نفوسکم بالامانة ايّاکم يا قوم لا تخانوا فی شیء و کونوا امناء اللّه بين بريّته و کونوا من المحسنين انّ الّذين يرتکبون البغی و الفحشاء اولئک ضلّ سعيهم و کانوا من الخاسرين ان اجهدوا يا قوم بان يکون عيونکم ناظرة الی شطر رحمة اللّه و قلوبکم متذکّرةً ببدايع ذکره و نفوسکم مطمئنّة بمواهبه و فضله و ارجلکم ماشية علی سبل رضائه و هذا وصيّتی عليکم ان انتم من العاملين .

CXXXVII

بعضی اموال ناس را حلال دانسته و حکم کتاب را سهل شمرده عليهم دايرة السّوء و عذاب اللّه المقتدر القدير قسم بآفتاب اُفق تقديس که اگر جميع عالم از ذهب و فضّه شود نفسی که فی الحقيقه بملکوت ايمان ارتقاء جسته ابداً بآن توجّه ننمايد تا چه رسد باخذ آن

و اين مقام بلسان عربی احلی و لغات فصحی از قبل نازل لعمر اللّه اگر نفسی حلاوت آنرا بيابد ابداً بغير ما اذن اللّه عمل ننمايد و بغير دوست ناظر نشود فنای عالم را بعين بصيرت مشاهده نمايد و قلبش بعالم بقا متّصل گردد بگو ای مدّعيان محبّت از جمال قدم شرم نمائيد و از زحمات و مشقّاتی که در سبيل الهی حمل نموده پند گيريد و متنبّه شويد اگر مقصود اين اقوال سخيفه و اعمال باطله بود حمل اين زحمات بچه جهت شده هر سارق و فاسقی باين اعمال و اقوال شما قبل از ظهور عامل بوده براستی ميگويم ندای احلی را بشنويد و خود را از آلايش نفس و هوی مقدّس داريد اليوم ساکنين بساط احديّه و مستقرّين سرير عزّ صمدانيّه اگر قوت لا يموت نداشته باشند بمال يهود دست دراز نکنند تا چه رسد بغير حق ظاهر شده که ناس را به صدق و صفا و ديانت و امانت و تسليم و رضا و رفق و مدارا و حکمت و تقی دعوت نمايد و باثواب اخلاق مرضيّه و اعمال مقدّسه کلّ را مزيّن فرمايد بگو بر خود و ناس رحم نمائيد و امر الهی را که مقدّس از جوهر تقديس است بظنون و اوهام نجسّهء نالايقه نيالائيد .

CXXXVIII

يا اِلهَ الرَّحمنِ وَ المُقتَدِرُ عَليَ الاِمْکانِ تَری عِبادَکَ وَ اَرِقّائَکَ الّذينَ يَصُوْمُونَ فی الاَيّامِ بِاَمْرِکَ وَ اِرادَتِکَ وَ يَقُومُوْنَ فِی الْاَسْحارِ لِذِکرِکَ وَ ثَنائِکَ رَجاءَ ما کُنِزَ فی کَنائِزِ فَضلِکَ وَ خَزائِنِ جُودِکَ وَ کَرَمِکَ اَسأَلُکَ يا مَنْ بِيَدِکَ زِمامُ المُمْکِناتِ وَ فی قَبضَتِکَ مَلَکُوتُ الأسمآءِ وَ الصِّفاتِ بِاَنْ لا تَحْرِمْ عِبادَکَ عَنْ اَمْطارِ سَحابِ رَْحمَتِکَ فی اَيّامِکَ وَ لا تَمْنَعْهُمْ عَنْ رَشَحاتِ بَحرِ رِضائِکَ اَيْ ربِّ قَدْ شَهِدَتِ الذَّرّاتُ بِقُدرَتِکَ وَ سُلطانِکَ وَ الآياتُ لِعَظَمَتِکَ وَ اقتِدارِکَ فَارحَمْ يا اِلهَ العالَم وَ مالِکَ القِدَمِ وَ سُلْطانَ الاُمَمِ عِبادَکَ الَّذينَ تَمَسَّکُوا بِحَبْلِ اَوامِرِکَ وَ خَضَعُوا عِنْدَ ظُهُوراتِ اَحْکامِکَ مِنْ سمآء مَشيَّتِکَ اَيْ ربِّ تَری عُيُونَهُم ناظِرَةً اِلی اُفُقِ عِنايَتِکَ وَ قُلُوْبَهُمْ مُتَوَجِّهَةً اِلی بُحُورِ اَلْطافِکَ وَ اَصْواتَهُم خاشعَةً لِنِدائِکَ الأَحلی الَّذی ارتَفَعَ مِن المَقامِ الْأَعلی بِاسْمِکَ الْأبْهی اَيْ رَبِّ فَانْصُر اَحِبَّتِکَ الَّذينَ نَبَذُوا ما عِندَهُم رَجاءَ ما عِنْدَکَ وَ اَحاطَتْهُمُ البأساءُ وَ الضَّرّاءُ بِما اَعْرَضُوْا عَنِ الْوَری وَ اَقْبَلُوا اِلی اُفُقِکَ الْاَعلی اَيْ رَبِّ اَسْأَلُکَ بِاَنْ تَحْفَظَهُمْ مِنْ شُئُوناتِ النَّفسِ وَ الهَوی

وَ تُؤَيِّدَهُم عَلی ما يَنْفَعُهُم فِی الآخِرَةِ وَ الْاُولی اَيْ رَبِّ اَسْاَلُکَ بِاسْمِکَ الْمَکنُوْنِ الْمَخزُونِ الَّذی يُنادی بِاَعْلَی النِّداء فِيْ

مَلَکُوتِ الاِنشاءِ وَ يَدْعُوا الکُلّ اِلی سِدرَةِ المُنْتَهی وَ الْمَقامِ الْاَقْصی بِاَنْ تُنزِلَ عَلَيْنا وَ عَلی عِبادِکَ مِنْ اَمْطارِ سَحابِ رَحْمَتِکَ

ليُطَهِّرَنا عَنْ ذکرِ غَيرِکَ وَ يُقَرِّبَنا اِلی شاطِئِ بَحْرِ فَضلِکَ اَيْ رَبِّ فَاکْتُبْ لَنا مِنْ قَلَمِکَ الاَعْلی ما يَبْقی بِه اَرْواحُنا فِيْ جَبَرُوتِکَ وَ اَسْمائُنا فی مَلَکُوتِکَ وَ اَجسادُنا فيْ کَنائِزِ حِفْظِکَ وَ اَجْسامُنا فی خَزائِنِ عِصْمَتِکَ اِنَّکَ اَنْتَ المُقتَدِرُ عَلی ما کانَ وَ ما يَکُوْنُ لا اِلهَ اِلّا اَنتَ المُهَيمِنُ القَيُّومُ اَيْ رَبِّ تَری اَيادِيَ الرَّجاءِ مُرتَفِعَةً اِلی سَمآءِ جُودِکَ وَ کَرَمکَ اَسْأَلُکَ بِاَنْ لا تُرجِعَها اِلّا بِکُنُوزِ عَطائِکَ وَ اِحسانِکَ اَيْ رَبِّ فَاکتُبْ لَنا وَ لِآبائِنا وَ اُمَّهاتِنا کَلِمَةَ الغُفْرانِ ثُمَّ اقضِ لَنا ما اَرَدناهُ مِنْ طَمْطام فَضْلِکَ وَ مَواهِبِکَ ثُمَّ اقْبَلْ مِنّا يا مَحْبُوبَنا ما عَمِلْناهُ فی سَبيلِکَ اِنَّکَ اَنْتَ المُقتَدِرُ المُتَعالِی الفَرْدُ الواحِدُ الغَفُورُ العَطُوفُ .

CXXXIX

ان يا نبيل الاعظم اسمع ما يناديک به لسان القدم عن جبروت اسمه الاکرم و انّه ينطق حينئذٍ فی ملکوت الأعلی و يغنّ فی قلب کلّ الأشياء بانّی انا اللّه لا اله الّا انا لم يزل کنت سلطاناً مقتدرا و لا يزال اکون مليکاً مهيمنا و انّ برهانی قدرتی ثمّ سلطانی بين العالمين جميعاً ان يا اسمی طوبی لک بما رکبت علی فُلک البهاء و کنت سايرا علی بحر الکبرياء بسلطانی الأعْلَی الأعلی و کنت من

الفائزين من اصبع اللّه مکتوبا و شربت کأس الحيوان من هذا الغلام الّذی يطوف فی حوله مظاهر السّبحان و يستبرکنّ بلقائه مطالع الرّحمن فی کلّ اصيل و بکورا عزّاً لک بما سافرت من اللّه الی اللّه و دخلت بقعة البقاء مقرّ الّذی کان عن ذکر العالمين منزوهاً و اهتزّک ارياح القدس فی حبّ مولاک و طهّرک ماء العرفان عن دنس کلّ مشرک مردودا و بلغت الی رضوان الذّکر فی هذا الذّکر الّذی کان علی هيکل الانسان مشهودا اذاً فاشکر اللّه بما ايّدک علی امره و انبت فی رياض قلبک سنبلات العلم و الحکمة و کذلک کان فضله عليک و علی العالمين مسبوقا ايّاک ان لا يحزنک شیء عما خلق بين الأرض و السّمآء عرّ نفسک عن کلّ الاشارات و دع عن ورائک کلّ الدّلالات

من اهل الحجبات ثمّ انطق بما يلهمک روح الأعظم فی امر ربّک لتقلب الممکنات اِلی شطر قدس محمودا

ثمّ اعلم بانّا ارفعنا حکم السّيف و قدّرنا النّصر باللّسان و ما يظهر من البيان و کذلک کان الامر عن جهة الفضل مقضيّا قل يا قوم لا تفسدوا فی الأرض و لا تحاربوا مع نفس لانّ ربّک اودع مدائن الأرض کلّها بيد الملوک و جعلهم مظاهر قدرته علی ما هم عليه و ما اراد لنفسه من الملک شيئاً و کان نفسه الحقّ علی ذلک شهيدا بل اراد لنفسه مدائن القلوب ليطهّرهم عن دنس الأرض و يقرّبهم الی مقرّ الّذی کان عن مسّ المشرکين محفوظا ان افتحوا يا قوم مدائن القلوب بمفاتيح البيان و کذلک نزلنا الأمر علی قدر مقدورا تاللّه انّ الدّنيا و زخرفها و ما فيها من آلائها لم يکن عند اللّه الّا ککفٍّ من التّراب بل احقر لو کان النّاس فی انفسهم بصيرا طهّروا انفسکم يا ملأ البهآء عن الدّنيا و ما فيها تاللّه انّها لا ينبغی لکم دعوها لاهلها و توجّهوا الی منظر قدس منيرا و ما ينبغی لکم هو حبّ اللّه و مظهر نفسه و اتّباعکم بما يظهر من عنده ان انتم بذلک عليما قل زيّنوا نفوسکم بالصّدق و الادب و لا تحرموا انفسکم من خلع الحلم و العدل ليهبّ من شطر قلوبکم علی الممکنات روايح قدس محبوبا قل ايّاکم يا ملأ البهاء لا تکونوا بمثل الّذين يقولون ما لا يفعلونه فی انفسهم ان اجهدوا بان يظهر منکم علی الأرض آثار اللّه و اوامره ثمّ اهدوا النّاس بافعالکم لانّ

فی الاقوال يشارکون اکثر العباد من کلّ وضيع و شريفا و لکنّ الاعمال يمتازکم عن دونکم و يظهر انوارکم علی من علی الأرض فطوبی لمن يسمع نصحی و يتّبع ما امر به من لدن عليمٍ حکيما .

CXL

ای محمّد قبل علی طوبی لک بما زيّنت قلبک بطراز حبّ ربّک العزيز الحميد هر نفسی که اليوم باين مقام فائز شد کلّ خير باو متوجّه ناظر باين مباش که احبّای الهی در اين ايّام بذلّت ظاهره مبتلی شده‌اند اين ذلّت فخر عزّتهاست کدام عزّتست اعظم از آنکه لسان قدم در سجن اعظم بذکر احبّای خود مشغول شود زود است که سحاب مانعه خرق شود و شمس کلمه مُشرقه العزّة للّه و لاحبّآئه از افق سمآء مشيّت مُشرق و طالع گردد جميع ناس از وضيع و شريف طالب اين مقام بوده و هستند ولکن بعد از اشراق شمس حقيقت کلّ ممنوع و محتجب مگر نفوسی که بحبل عنايت حقّ متمسّک شده‌اند و منقطعاً عمّا سواه بشطر احديّه توجّه نموده‌اند حمد کن مقصود امکان را که باين شرافت کبری فائز شدی عنقريب دنيا و آنچه در او است مفقود و يبقی العزّة لاحبّاء ربّک العزيز الکريم .

CXLI

کتاب نزّل بالحقّ لقوم يفقهون و يأمر النّاس بالعدل و التّقی و يمنعهم عن البغی و الفحشاء لعلّ النّاس هم ينتبهون قل يا قوم ان اعملوا ما امِرتم به فی الألواح و لا تتّبعوا ظنون المفسدين الّذين يرتکبون الفحشاء و ينسبونه اِلی اللّه المقدّس العزيز المنيع قل انّا قبلنا الضّرّآء و البأسآء لتنزيه انفسکم ما لکم لا تکوننّ من المتفکّرين تاللّه من تفکّر فی ضرّنا ليذوب من نار الحزن و ربّک علی ما اقول شهيد انّا حملنا البلايا لتطهير انفسکم و انتم من الغافلين قل ينبغی لکلّ من تشبّث بهذا الذّيل بان يکون مقدّساً عمّا يکرهه اهل الملأ الأعلی کذلک قضی الأمر من لدن ربّک الأبهی فی هذا اللّوح المبين قل أ تدّعون حبّی و ترتکبون ما يحزن به قلبی ما لکم لا تفقهون ما نزّل من لدن عليم حکيم انّا نريکم فی اعمالکم اذا وجدنا منها الرّائحة المقدّسة الطّيّبة نصلّی عليکم و بذلک ينطق لسان اهل الفردوس بذکرکم و ثنائکم بين المقرّبين تشبّث بذيل اللّه و تمسّک بحبله المتين ايّاک ان يمنعک ضجيج الّذين کفروا بهذا النّبأ العظيم بلّغ ما امرت به فی اللّوح و لو يعترض عليک العباد انّ ربّک لهو القويّ الحفيظ و البهآء عليک و علی من معک من احبّائی الا انّهم من الفائزين .

CXLII

قسم بجمال محبوب اينست رحمتی که همه ممکنات را احاطه نموده و اينست يومی که در آن فضل الهی جميع کائنات را فرا گرفته ای علی عين رحمتم در جريان است و قلب شفقتم در احتراق چه که لازال دوست نداشته که احبّايش را حزنی اخذ نمايد و يا همّی مسّ کند اگر اسم رحمانم مغاير رضا حرفی از احبّايم استماع نمود مهموماً مغموماً بمحلّ خود راجع شد و اسم ستّارم هر زمان مشاهده نمود نفسی بهتکی مشغول است بکمال احزان بمقرّ اقدس باز گشت و بصيحه و ندبه مشغول و اسم غفّارم اگر ذنبی از دوستانم مشاهده نمود صيحه زد و مدهوش بر ارض اوفتاد و ملائکهء امريّه بمنظر اکبر حملش نمودند و نفسی الحقّ يا نبيل قبل علی احتراق قلب بها از تو بيشتر است و ناله او عظيمتر هر حين که اظهار عصيان از نفسی در ساحت اقدس شده هيکل قِدم از حيا اراده ستر جمال خود نموده چه که لازال ناظر بوفا بوده و عامل بشرايط آن چون کلماتت تلقاء وجه مذکور شد قد تموّج بحر وفائی و مرّت نسمات غفرانی و اهتزّت سدرة عنايتی و درّت سمآء فضلی قسم بآفتاب افق باقی که از حزنت محزونم و از هَمّت مهموم . آهت از سرادق ابهی نفوذ نمود و بمقرّ امنع اقدس اعلی فائز شد ناله‌ات استماع گشت و نوحه‌ات بسمع مالک قِدم رسيد طوبی لک ثمّ طوبی لک اقرارت در مکمن مختار بهيکل بديع ظاهر و اعترافت در منظر غفّار بطراز

منيع باهر انت تعترف و انا المعترف و انت تقرّ و انا المقرّ چه که اعتراف مينمايم بخدمات تو و شدّتهای وارده بر تو که در سبيلم حمل نمودی يشهد بحبّی ايّاک کلّ الذّرّات ای علی اين ندايت بسيار محبوب است بنويس و بگو و بخوان ناس را بشطر پروردگار عالميان بحرارت و جذبی که جميع را مشتعل نمايد قل يا الهی و محبوبی و محرّکی و مجذبی و المنادی فی قلبی و محبوب سرّی لک الحمد بما جعلتنی مقبلاً اِلی وجهک و مشتعلاً بذکرک و منادياً باسمک و ناطقاً بثنائک ای ربّ ای ربّ ان لم تظهر الغفلة من اين نصبت اعلام رحمتک و رفعت رايات کرمک و ان لم يعلن الخطا کيف يعلم بانّک انت الستّار الغفّار العليم الحکيم نفسی لغفلة غافليک الفداء بما مرّت عن ورائها نسمات رحمة اسمک الرّحمن الرّحيم ذاتی لذنب مذنبيک الفدآء بما عرفت به ارياح فضلک و تضوّعات مسک الطافک کينونتی لعصيان عاصيک الفداء لانّ به اشرقت شمس مواهبک من افق عطائک و نزلت امطار جودک علی حقايق خلقک ای ربّ انا الّذی اقررت بکلّ العصيان و اعترفت بما لا اعترف به اهل الامکان و سرعت الی شاطئ غفرانک و سکنت فی ظلّ خيام مَکرُمتک اسئلک يا مالک القدم و المهيمن علی العالم بان تظهر منّی ما تطير به الأرواح فی هواء حبّک و النّفوس فی فضاء اُنسک ثمّ قدّر لی قوّة بسلطانک لِاُقَلِّبَ بها الممکنات الی مطلع ظهورک و مشرق وحيک ای ربّ فاجعلنی بکلّی فانياً فی رضائک و قائماً علی خدمتک لانّی احبّ الحيوة لأطوف

حول سرادق امرک و خيام عظمتک ترانی يا الهی منقطعاً اليک و خاضعاً لديک فافعل بی ما انت اهله و ينبغی لجلالک و يليق لحضرتک ای علی بعنايت ربّ العالمين فائز بوده و هستی بحول و قوّه او بايست مابين عباد بر نصرت امرش و اعلای ذکرش محزون مباش از اينکه صاحب علوم ظاهره و خطّ نيستی ابواب فيوضات کلّ در قبضه قدرت حق است بر وجه عباد گشوده و ميگشايد انشاء اللّه اين نفحه لطيفه در کلّ اوان از شطر قلبت در عالم مرور نمايد بشأنی که ثمرات آن در کلّ ديار ظاهر شود اوست مقتدر بر هر شیء انّه لهو المقتدر العزيز القدير .

CXLIII

ان يا عبد طوبی لک بما عرفت الحقّ و اعرضت عن الّذی کفر بالرّحمن و کان فی امّ الالواح شقيّا ان استقم علی حبّ اللّه و امره ثمّ انصره بالبيان کذلک يأمرک الرّحمن حين الّذی کان بايدی الظّالمين مسجوناً اذا مسّتک البلايا فی سبيلی ان اذکر بلآئی و هجرتی و سجنی کذلک نلقيک من لدن عزيز حکيم لعمری سوف نطوی الدّنيا و ما فيها و نبسط بساطاً آخر انّه کان علی کلّ شیء قديراً قدّس قلبک لذکری و اُذُنک لاستماع آياتی ثمّ اقبل الی المقرّ الّذی استقرّ فيه عرش ربّک الرّحمن قل ای ربّ لک الحمد بما وفّقتنی علی عرفان مظهر نفسک

و جعلتنی مقبلاً الی کعبة وصلک و لقائک اسئلک باسمک الّذی منه انفطرت السّمآء و انشقّت الأرض بان تکتب لی ما کتبته لمن اعرض عن دونک و اقبل اليک و قدّر لی مقعد صدقٍ عندک فی سرادق الأبهی انّک انت فعّال لما تشاء لا اله الّا انت العزيز الحکيم .

CXLIV

قد قدّر لکلّ نفس تبليغ هذا الامر من القلم الاعلی انّه ملهم الّذين انقطعوا عمّا سويه و يجری من قلوبهم سلسبيل الحکمة و البيان انّ ربّک الرّحمن لهو المقتدر علی ما يشاء و الحاکم علی ما يريد لو تتفکّر فی الدّنيا و فنائها لا تختار لنفسک الّا نصرة امر ربّک و لا يمنعک عن ذکره من علی الارض اجمعين ان استقم علی الامر و قل يا قوم قد جاء اليوم الّذی وعدتم به فی کلّ الالواح اتّقوا اللّه و لا تجعلوا انفسکم محرومات عن الّذی خلقتم له ان اسرعوا اليه هذا خيرٌ لکم عمّا خلق فی الارض ان انتم من العارفين .

CXLV

و ان وجدتم من ذليل لا تستکبروا عليه لانّ سلطان العزّ يمرّ عليه فی هذه الايّام و لا يعلم کيف ذلک احد الّا من کان مشيّته مشيّة ربّکم العزيز الحکيم ان يا ملأ الاغنياء ان رأيتم من فقير ذی متربة لا تفرّوا عنه ثمّ اقعدوا معه و استفسروا منه عمّا رشح عليه من رشحات ابحر القضاء تاللّه فی تلک الحالة يشهدنّکم اهل ملأ الأعلی و يصلّينّ عليکم و يستغفرنّ لکم و يذکرنّکم و يمجدّنّکم بالسن مقدّس طاهر فصيح فيا طوبی لعالم لن يفتخر علی دونه بعلمه فيا حبّذا لمحسن لن يستهزئ بمن عصی و يستر ما شهد منه ليستر اللّه عليه جريراته

CXLVI

انّا نحبّ ان نری کلّ واحد منکم مبدء کلّ خير و مشرق الصّلاح بين العالمين آثروا اخوانکم علی انفسکم فانظروا اِلی هيکل اللّه فی الأرض انّه انفق نفسه لاصلاح العالم انّه لهو المنفق العزيز المنيع اِنْ ظهرت کدورة بينکم فانظرونی اَمام وجوهکم و غضّوا البصر عمّا ظهر خالصاً لوجهی و حبّاً لامری المشرق المنير انّا نحبّ ان نريکم فی کلّ الاحيان فی جنّة رضائی بالرّوح و الرّيحان و نجد منکم عرف الالفة و الوداد و المحبّة و الاتّحاد کذلک ينصحکم العالم الامين انّا نکون بينکم فی کلّ الاوان اذا وجدنا عرف الوداد نفرح و لا نحبّ ان نجد سواه يشهد بذلک کلّ عارف بصير

CXLVII

قسم باسم اعظم حيف است اين ايّام نفسی بشئونات عرضيه ناظر باشد بايستيد بر امر الهی و با يکديگر بکمال محبّت سلوک کنيد . خالصاً لوجه المحبوب حجبات نفسانيّه را بنار احديّه محترق نمائيد و با وجوه ناظره مستبشره با يکديگر معاشرت کنيد کلّ سجايای حق را بچشم خود ديده‌ايد که ابداً محبوب نبوده که شبی بگذرد و يکی از احبّای الهی از اين غلام آزرده باشد قلب عالم از کلمه الهيّه مشتعل است حيف است باين نار مشتعل نشويد انشاء اللّه اميدواريم که ليله مبارکه را ليلة الاتّحاديه قرار دهيد و کلّ با يکديگر متحد شويد و بطراز اخلاق حسنه ممدوحه مزيّن گرديد و هَمّتان اين باشد که نفسی را از غرقاب فنا بشريعه بقا هدايت نمائيد و در ميانه عباد بقسمی رفتار کنيد که آثار حق از شما ظاهر شود چه که شمائيد اوّل وجود و اوّل عابدين و اوّل ساجدين و اوّل طائفين فو الّذی انطقنی بما اراد که اسمآء شما در ملکوت اعلی مشهورتر است از ذکر شما در نزد شما گمان مکنيد اين سخن وهم است يا ليت انتم ترون ما يَری رّبکم الرّحمن من علوّ شأنکم و عظمة قدرکم و سموّ مقامکم نسأل اللّه بان لا تمنعکم انفسکم و اهواؤکم عمّا قدّر لکم

CXLVIII

ای سلمان آنچه عرفا ذکر نموده‌اند جميع در رتبه خلق بوده و خواهد بود چه که نفوس عاليه و افئده مجرّده هر قدر در سمآء علم و عرفان طيران نمايند از رتبه ممکن و ما خلق فی انفسهم بانفسهم تجاوز نتوانند نمود کلّ العرفان من کلّ عارف و کلّ الاذکار من کلّ ذاکر و کلّ الاوصاف من کلّ واصف ينتهی الی ما خلق فی نفسه من تجلّی ربّه و هر نفسی فی الجمله تفکّر نمايد خود تصديق مينمايد باينکه از برای خلق تجاوز از حد خود ممکن نه و کلّ امثله و عرفان از اوّل لا اوّل بخلق او که از مشيّت امکانيّه بنفسه لنفسه لا من شیء خلق شده راجع فسبحان اللّه من ان يعرف بعرفان احد او ان يرجع اليه امثال نفس لم يکن بينه و بين خلقه لا من نسبة و لا من ربط و لا من جهة و اشارة و دلالة و قد خلق الممکنات بمشيّته الّتی احاطت العالمين حق لم يزل در علوّ سلطان ارتفاع وحدت خود مقدّس از عرفان ممکنات بوده و لايزال بسموّ امتناع مليک رفعت خود منزّه از ادراک موجودات خواهد بود جميع من فی الأرض و السّمآء بکلمه او خلق شده‌اند و از عدم بحت بعرصه وجود آمده‌اند چگونه ميشود مخلوقی که از کلمه خلق شده بذات قِدَم ارتقاء نمايد

CXLIX

قل اليوم لو ينقطع احدٌ عن کلّ من فی السّموات و الأرض و يتوجّه بعتبته الی شطر القدس ليسخّر الممکنات باسم من اسماءِ ربّه العليم الحکيم قل قد اشرقت الشّمس باشراقات ما اشرقت بمثلها فی اعصار القبل ان استضيئوا يا قوم من انوارها و لا تکوننّ من الصّابرين

CL

قل اذ جاء النّصر کلّ يدّعون الايمان و يدخلون فی امر اللّه طوبی للّذينهم استقاموا علی الأمر فی تلک الايّام الّتی فيها ظهرت الفتنة من کلّ الجهات

CLI

ای بلبلان الهی از خارستان ذلّت بگلستان معنوی بشتابيد و ای ياران ترابی قصد آشيان روحانی فرمائيد مژده بجان دهيد که جانان تاج ظهور بر سر نهاده و ابوابهای گلزار قِدم را گشوده چشم‌ها را بشارت دهيد که وقت مشاهده آمد و گوش‌ها را مژده دهيد که هنگام استماع آمد دوستان بوستانِ شوق را خبر دهيد که يار بر سر بازار آمد و هدهدان سبا را آگه کنيد که

نگار اذن بار داده ای عاشقان روی جانان غم فراق را بسرور وصال تبديل نمائيد و سمّ هجران را بشهد لقا بياميزيد اگر چه تا حال عاشقان از پی معشوق دوان بودند و حبيبان از پی محبوب روان در اين ايّام فضل سبحانی از غمام رحمانی چنان احاطه فرموده که معشوق طلب عشّاق مينمايد و محبوب جويای احباب گشته اين فضل را غنيمت شمريد و اين نعمت را کم نشمريد نعمتهای باقيه را نگذاريد و باشيای فانيه قانع نشويد برقع از چشم قلب برداريد و پرده از بصر دل بردريد تا جمال دوست بی حجاب بينيد و نديده ببينيد و نشنيده بشنويد ای بلبلان فانی در گلزار باقی گلی شکفته که همه گلها نزدش چون خار و جوهر جمال نزدش بی مقدار پس از جان بخروشيد و از دل بسروشيد و از روان بنوشيد و از تن بکوشيد که شايد ببوستان وصال در آئيد و از گل بيمثال ببوئيد و از لقای بيزوال حصّه بريد و از اين نسيم خوش صبای معنوی غافل نشويد و از اين رائحهء قدس روحانی بی نصيب نمانيد اين پند بندها بگسلد و سلسله جنون عشق را بجنباند دلها را بدلدار رساند و جانها را بجانان سپارد قفس بشکند و چون طير روحی قصد آشيان قدس کند چه شبها که رفت و چه روزها که در گذشت و چه وقت‌ها که بآخر رسيد و چه ساعتها که بانتها آمده و جز باشتغال دنيای فانی نَفَسی بر نيامد سعی نمائيد تا اين چند نَفَسی که باقی مانده باطل نشود عمرها چون برق ميگذرد و فرقها بر بستر تراب مقرّ و منزل گيرد ديگر چاره از دست رود و امور از شست شمع باقی بی فانوس روشن

و منير گشته و تمام حجبات فانی را سوخته ای پروانگان بی پروا بشتابيد و بر آتش زنيد و ای عاشقان بی دل و جان بر معشوق بيائيد و بی رقيب نزد محبوب دويد گل مستور ببازار آمد بی ستر و حجاب آمد و بکلّ ارواح مقدّسه ندای وصل ميزند چه نيکو است اقبال مقبلين فهنيئاً للفائزين بانوار حسن بديع .

CLII

چشم وديعه من است او را بغبار نفس و هوی تيره مکن و گوش مظهر جود من است او را باعراض مشتهيه نفسيّه از اصغای کلمه جامعه باز مدار قلب خزينه من است لئالی مکنونه آنرا بنفس سارقه و هوس خائن مسپار دست علامت عنايت من است آنرا از اخذ الواح مستوره محفوظه محروم منما بی طلب عنايت فرمودم و بی سؤال اجابت فرمودم و بی استعداد منتهای فضل و جود را مبذول داشتم

چون ارض تسليم شويد تا رياحين معطّرهء ملوّنهء مقدّسهء عرفانم از ارض وجود انبات نمايد و چون نار مشتعل شويد تا حجبات غليظه را محترق نمائيد و اجساد مبرودهء محجوبه را از حرارت حبّ الهی زنده و باقی داريد و چون هوا لطيف شويد تا در مکمن قدس ولايتم درآئيد

CLIII

ای مؤمن مهاجر عطش و ظمأ غفلت را از سلسبيل قدس عنايت تسکين ده و شام تيره بعد را بصبح منير قرب منوّر گردان بيت محبّت باقی را بظلم شهوت فانی و خراب مکن و جمال غلام روحانی را بحجبات تيره نفسانی مپوش . تقوای خالص پيشه کن و از ما سوی اللّه انديشه منما و معين قلب منير را بخاشاک حرص و هوی مسدود مکن و چشمه جاريه دل را از جريان باز مدار بحق متمسّک شو و بحبل عنايت او متوسّل باش چه که دون او احدی را از فقر بغنا نرساند و از ذلّت نفس نجات نبخشد ای عباد اگر از بحور غنای مستورهء احديّه مطّلع شويد از کون و امکان هر دو غنی و بی نياز گرديد نار طلب در جان بر افروزيد تا بمطلب رفيع منيع که مقام قرب و لقای جانان است فائز گرديد ای بندگان بنيان مصر ايقان حضرت سبحان را بنقر وهم و ظنون منهدم مکنيد چه که ظنّ لم يزل مغنی نبوده و لايزال نفسی را بصراط مستقيم هادی نگشته ای عباد يد قدرت مبسوطه ممدودهء مرتفعه سلطنتم را مغلول فرض گرفته‌ايد و رحمت مُنزله مسبوقه غير مقطوعه‌ام را مقطوع داشته‌ايد و سحاب مرتفعه متعاليه جود و کرمم را ممنوع و غير مهطول فرض نموده‌ايد آيا بدايع قدرت سلطان احديّتم مفقود شده و يا نفوذ مشيّت و احاطه اراده‌ام از عالميان ممنوع گشته اگر نه چنين دانسته‌ايد چرا جمال عزّ قدس احديّتم را از ظهور منع نموده‌ايد و مظهر ذات عزّ ابها را

از ظهور در سمآء قدس ابقاء ممنوع داشته‌ايد اگر چشم انصاف بگشائيد جميع حقايق ممکنات را از اين باده جديده بديعه سرمست بينيد و جميع ذرّات اشياء را از اشراق انوارش مشرق و منوّر خواهيد يافت فبئس ما انتم ظننتم و ساء ما انتم تظنّون ای بندگان بمبدأ خود رجوع نمائيد و از غفلت نفس و هوی بر آمده قصد سينای روح در اين طور مقدّس از ستر و ظهور نمائيد کلمه مبارکه جامعه اوّليه را تبديل منمائيد و از مقرّ عزّ تقديس و قدس تجريد منحرف مداريد بگو ای عبادِ غافل اگر چه بدايع رحمتم جميع ممالک غيب و شهود را احاطه نموده و ظهورات جود و فضلم بر تمام ذرّات ممکنات سبقت گرفته ولکن سياط عذابم بسی شديد است و ظهور قهرم بغايت عظيم نصايح مشفقه‌ام را بگوش مقدّس از کبر و هوی بشنويد و بچشم سِرّ و سَر در بديع امرم ملاحظه نمائيد

حال ای عباد از سراج قدس منير صمدانی که در مشکاة عزّ ربّانی مشتعل و مضیء است خود را ممنوع ننمائيد و سراج حبّ الهی را بدُهن هدايت در مشکاة استقامت در صدر منير خود بر افروزيد و بزجاج توکّل و انقطاع از ما سوی اللّه از هبوب انفاس مشرکين حفظش نمائيد ای بندگان مَثَل ظهور قدس احديّتم مِثلِ بحريست که در قعر و عمق آن لئالی لطيفه منيره ازيد از احصاء مستور باشد و هر طالبی البتّه بايد کمر جهد و طلب بسته بشاطی آن بحر در آيد تا قسمت مقدّره در الواح محتومه مکنونه را علی قدر طلبه و جهده اخذ نمايد حال اگر احدی بشاطی قدسش قدم نگذارد و در طلب او

قيام ننمايد هيچ از آن بحر و لئالی آن کم شود و يا نقصی بر او وارد آيد فبئس ما توهّمتم فی انفسکم و ساء ما انتم تتوهّمون ای بندگان تاللّه الحقّ آن بحر اعظم لجّی و موّاج بسی نزديک و قريب است بلکه اقرب از حبل وريد . بآنی بآن فيض صمدانی و فضل سبحانی وَ جود رحمانی و کرم عزّ ابهائی واصل شويد و فائز گرديد ای بندگان اگر از بدايع جود و فضلم که در نفس شما وديعه گذارده‌ام مطّلع شويد البتّه از جميع جهات منقطع شده بمعرفت نفس خود که نفس معرفت من است پی بريد و از دون من خود را مستغنی بينيد و طمطام عنايت و قمقام مکرمتم را در خود بچشم ظاهر و باطن چون شمس مُشرقه از اسم ابهئيّه ظاهر و مشهود بينيد اين مقام امنع اقدس را بمشتهيات ظنون و هوی و افکيّات وهم و عمی ضايع مگذاريد مَثَل شما مِثل طيری است که باجنحه منيعه در کمال روح و ريحان در هواهای خوش سبحان با نهايت اطمينان طيران نمايد و بعد بگمان دانه بآب و گل ارض ميل نمايد و بحرص تمام خود را بآب و تراب بيالايد و بعد که اراده صعود نمايد خود را عاجز و مقهور مشاهده نمايد چه که اجنحه آلوده بآب و گل قادر بر طيران نبوده و نخواهد بود در اين وقت آن طاير سماء عاليه خود را ساکن ارض فانيه بيند حال ای عباد پرهای خود را بطين غفلت و ظنون و تراب غلّ و بغضا ميالائيد تا از طيران در آسمانهای قدس عرفان محروم و ممنوع نمانيد ای عباد لئالی صدف بحر صمدانی را از کنز علم و حکمت ربّانی بقوّه يزدانی و قدرت روحانی بيرون آوردم و حوريّات غرف ستر و حجاب را در مظاهر اين کلمات محکمات محشور نمودم و ختم اناء مسک احديّه را بيد القدرة

مفتوح نمودم و روائح قدس مکنونه آنرا بر جميع ممکنات مبذول داشتم حال مع جميع اين فيوضات منيعه محيطه و اين عنايات مُشرقه لميعه اگر خود را منع نمائيد ملامت آن بر انفس شما راجع بوده و خواهد ود ای عباد نيست در اين قلب مگر تجلّيات انوار صبح بقا و تکلم نمينمايد مگر بر حق خالص از پروردگار شما پس متابعت نفس ننمائيد و عهد اللّه را مشکنيد و نقض ميثاق مکنيد باستقامت تمام بدل و قلب و زبان باو توجه نمائيد و نباشيد از بيخردان دنيا نمايشی است بی حقيقت و نيستی است بصورت هستی آراسته دل باو مبنديد و از پروردگار خود مگسليد و مباشيد از غفلت کنندگان براستی ميگويم که مثل دنيا مثل سرابيست که بصورت آب نمايد و صاحبان عطش در طلبش جهد بليغ نمايند و چون باو رسند بی بهره و بی نصيب مانند و يا صورت معشوقی که از جان و روح عاری مانده و عاشق چون بدو رسد لا يسمن و لا يغنی مشاهده نمايد و جز تعب زياد و حسرت حاصلی نيابد ای عباد اگر در اين ايّام مشهود و عالم موجود فی الجمله امور بر خلاف رضاء از جبروت قضا واقع شود دلتنگ مشويد که ايّام خوش رحمانی آيد و عالمهای قدس روحانی جلوه نمايد و شما را در جميع اين ايّام و عوالم قسمتی مقدّر و عيشی معيّن و رزقی مقرّر است البتّه بجميع آنها رسيده فائز گرديد

CLIV

باری ای سلمان بر احبّای حقّ القاء کن که در کلمات احدی بديده اعتراض ملاحظه منمائيد بلکه بديده شفقت و مرحمت مُشاهده کنيد مگر آن نفوسی که اليوم در ردّ اللّه الواح ناريّه نوشته بر جميع نفوس حتم است که بر ردّ من ردّ علی اللّه آنچه قادر باشند بنويسند کذلک قُدّر من لدُن مقتدر قدير چه که اليوم نصرت حق بذکر و بيان است نه بسيف و امثال آن کذلک نزلنا من قبل و حينئذ ان انتم تعرفون فو الّذی ينطق حينئذ فی کلّ شیء بانّه لا اله الّا هو که اگر نفسی در ردّ من ردّ علی اللّه کلمه مرقوم دارد مقامی باو عنايت شود که جميع اهل ملأ اعلی حسرت آن مقام برند و جميع اقلام ممکنات از ذکر آن مقام عاجز و السُن کائنات از وصفش قاصر چه که هر نفسی اليوم بر اين امر اقدس ارفع امنع مستقيم شود مقابل است با کلّ من فی السّموات و الارض و کان اللّه علی ذلک لشهيد و عليم ان يا احبّاء اللّه لا تستقرّوا علی فراش الرّاحة و اذا عرفتم بارءکم و سمعتم ما ورد عليه قوموا علی النّصر ثمّ انطقوا و لا تصمتوا اقلّ من آن و انّ هذا خير لکم من کنوز ما کان و ما يکون لو انتم من العارفين

CLV

انّ اوّل ما کتب اللّه علی العباد عرفان مشرق وحيه و مطلع امره الّذی کان مقام نفسه فی عالم الأمر و الخلق مَن فاز به قد فاز بکلّ الخير و الّذی منع انّه من اهل الضّلال و لو يأتی بکلّ الاعمال اذا فزتم بهذا المقام الأسنی و الأفق الأعلی ينبغی لکلّ نفس ان يتّبع ما امُر به من لدی المقصود لانّهما معاً لا يقبل احدهما دون الآخر هذا ما حکم به مطلع الالهام انّ الّذين اوتوا بصائر من اللّه يرون حدود اللّه السّبب الأعظم لنظم العالم و حفظ الاُمم و الّذی غفل انّه من همج رعاع انّا امرناکم بکسر حدودات النّفس و الهوی لا ما رقم من القلم الأعلی انّه لروح الحيوان لمن فی الامکان قد ماجت بحور الحکمة و البيان بما هاجت نسمة الرّحمن اغتنموا يا اولی الالباب انّ الّذين نکثوا عهد اللّه فی اوامره و نکصوا علی اعقابهم اولئک من اهل الضّلال لدی الغنيّ المتعال يا ملأ الارض اعلموا انّ اوامری سُرُج عنايتی بين عبادی و مفاتيح رحمتی لبريّتی کذلک نزّل الأمر من سمآء مشيّة ربّکم مالک الاديان لو يجد احد حلاوة البيان الّذی ظهر من فم مشيّة الرّحمن لينفق ما عنده و لو يکون خزائن الارض کلّها ليثبت امراً من اوامره المشرقة من افق العناية و الالطاف قل من حدودی يمرّ عرف قميصی و بها تنصب اعلام النّصر علی القنن و الاتلال قد تکلّم لسان قدرتی فی جبروت

عظمتی مخاطباً لبريّتی ان اعملوا حدودی حبّاً لجمالی طوبی لحبيب وجد عرف المحبوب من هذه الکلمة الّتی فاحت منها نفحات الفضل علی شأن لا توصف بالاذکار لعمری من شرب رحيق الانصاف من ايادی الألطاف انّه يطوف حول اوامری المشرقة من افق الأبداع لا تحسبنّ انّا نزّلنا لکم الاحکام بل فتحنا ختم الرّحيق المختوم باصابع القدرة و الاقتدار يشهد بذلک ما نزّل من قلم الوحی تفکّروا يا اُولی الافکار اذا اشرقت من افق البيان شمس الأحکام لکلّ ان يتّبعوها و لو بامر تنفطر عنه سموات افئدة الاديان انّه يفعل ما يشاء و لايسئل عمّا شاء و ما حکم به المَحبوب انّه لمحبوب و مالک الاختراع انّ الّذی وجد عرف الرّحمن و عرف مطلع هذا البيان انّه يستقبل بعينيه السّهام لاثبات الاحکام بين الانام طوبی لمن اقبل و فاز بفصل الخطاب

CLVI

وجه حق از افق اعلی باهل بها توجّه نموده و ميفرمايد در جميع احوال بآنچه سبب آسايش خلق است مشغول باشيد همّت را در تربيت اهل عالم مصروف داريد که شايد نفاق و اختلاف از مابين امم باسم اعظم محو شود و کلّ اهل يک بساط و يک مدينه مشاهده گردند قلب را منوّر داريد و از خار و خاشاک ضغينه و بغضا مطهّر نمائيد کلّ اهل يک عالميد و از يک کلمه خلق شده‌ايد نيکوست حال نفسی که بمحبّت تمام با عموم انام معاشرت نمايد .

CLVII

انّ الّذين هاجروا من اوطانهم لتبليغ الأمر يؤيّدهم الرّوح الأمين و يخرج معهم قبيل من الملائکة من لدن عزيز عليم طوبی لمن فاز بخدمة اللّه لعمری لا يقابله عمل من الاعمال الّا ما شاء ربّک المقتدر القدير انّه لسيّد الأعمال و طرازها کذلک قدّر من لدن منزل قديم من اراد التّبليغ ينبغی له أن ينقطع عن الدّنيا و يجعل همّه نصرة الأمر فی کلّ الاحوال هذا ما قدّر فی لوح حفيظ و اذا اراد الخروج من وطنه لأمر ربّه يجعل زاده التّوکّل علی اللّه و لباسه التّقوی کذلک قدّر من لدی اللّه العزيز الحميد اذا اشتعل بنار الحبّ و زيّن بطراز الانقطاع يشتعل بذکره العباد انّ ربّک لهو العليم الخبير طوبی لمن سمع النّداء و اجاب انّه من المقرّبين

CLVIII

قد کتب اللّه لکلّ نفس تبليغ امره و الّذی اراد ما امر به ينبغی له ان يتّصف بالصّفات الحسنة اوّلاً ثمّ يبلّغ النّاس لتنجذب بقوله قلوب المقبلين و من دون ذلک لا يؤثّر ذکره فی فئدة العباد

CLIX

فانظروا فی النّاس و قلّة عقولهم يطلبون ما يضرّهم و يترکون ما ينفعهم الا انّهم من الهآئمين انّا نری بعض النّاس ارادوا الحرّية و يفتخرون بها اولئک فی جهل مبين انّ الحرّية تنتهی عواقبها الی الفتنة الّتی لا تخمد نارها کذلک يخبرکم محصی العليم فاعلموا انّ مطالع الحرّية و مظاهرها هی الحيوان و للانسان ينبغی ان يکون تحت سنن تحفظه عن جهل نفسه و ضرّ الماکرين انّ الحرّية تخرج الأنسان عن شئون الادب و الوقار و تجعله من الارذلين فانظروا الخلق کالاغنام لابدّ لها من راع ليحفظها انّ هذا لحقّ يقين انّا نصدّقها فی بعض المقامات دون الآخر انّا کنّا عالمين قل الحرّية فی اتّباع اوامری لو انتم من العارفين لو اتّبع النّاس ما نزّلناه لهم من سمآء الوحی ليجدنّ انفسهم فی حرّية بحتة طوبی لمن عرف مراد اللّه فيما نزّل من سمآء مشيّته المهيمنة علی العالمين قل الحرّية الّتی تنفعکم انّها فی العبوديّة للّه الحقّ و الّذی وجد حلاوتها لا يبدّلها بملکوت ملک السّموات و الأرضين

CLX

موحّد اليوم نفسی است که حقّ را مقدّس از اشباح و امثال ملاحظه نمايد نه آنکه امثال و اشباح را حقّ داند مثلاً ملاحظه کن از صانع صنعتی ظاهر ميشود و از نقّاش نقشی حال اگر گفته شود اين صنعت و نقش نفس صانع و نقّاش است هذا کذب و ربّ العرش و الثّری بلکه مدلّند بر ظهور کماليّه صانع و نقّاش ای شيخ فانی معنی فنای از نفس و بقای باللّه آنست که هر نفسی خود را در جنب اراده حقّ فانی و لا شیء محض مشاهده نمايد مثلاً اگر حق بفرمايد افعل کذا بتمام همّت و شوق و جذب قيام بر آن نمايد نه آنکه از خود توهّمی کند و آنرا حق داند در دعای صوم نازل و لو يخرج من فم ارادتک مخاطباً ايّاهم يا قوم صوموا حبّاً لجمالی و لا تعلّقه بالميقات و الحُدود فو عزّتک هم يصومون و لا يأکلون اِلی ان يموتون اينست معنی فنا در اين مقام درست تفکّر نمائيد تا بسلسبيل حيوان که در کلمات مالک امکان جاری و ساری است فائز شويد و شهادت دهيد باينکه حقّ لم يزل منزّه از خلق بوده انّه لهو الفرد الباقی العليم الخبير اين مقام اعظم از مقامات بوده و خواهد بود بايد آنجناب بما اراد اللّه قيام نمايند و ما اراد اللّه ما نزّل فی الألواح است بقسمی که بهيچوجه از خود اراده و مشيّتی نداشته باشند اينست مقام توحيد حقيقی از خدا بخواهيد در اين مقام ثابت باشيد

و ناس را بسلطان معلوم که بهيکل مخصوص ظاهر و بکلمات مخصوصه ناطق است هدايت کنيد اينست جوهر ايمان و ايقان نفوسی که باوهام خود معتکف شده‌اند و اسم آنرا باطن گذاشته‌اند فی الحقيقه عبده اصنامند کذلک شهد الرّحمن فی الألواح انّه لهو العليم الحکيم .

CLXI

جهد کن که شايد نَفْسی را بشريعه رحمن وارد نمائی اين از افضل اعمال عند غنيّ متعال مذکور و بشأنی بر امر الهی مستقيم باش که هيچ امری تو را از خدمتی که بآن مأموری منع ننمايد اگر چه من علی الأرض بمعارضه و مجادله برخيزند مثل ارياح باش در امر فالق الأصباح چنانچه مشاهده مينمائی که ارياح نظر بمأموريت خود بر خراب و معمور مرور مينمايد نه از معمور مسرور و نه از خراب محزون و نظر بمأموريت خود داشته و دارد احبّاء حقّ هم بايد ناظر باصل امر باشند و بتبليغ آن مشغول شوند للّه بگويند و بشنوند هر نفسی اقبال نمود آن حسنه باو راجع و هر نفسی که اعراض نمود جزای آن باو واصل و در حين خروج نيّر آفاق از عراق اخبار داده شد بطيور ظلمتيّه و البتّه از بعض اراضی نعيب مرتفع خواهد شد چنانچه در سنين قبل شده در کلّ احوال پناه بحق برده که مباد متابعت نفوس کاذبه نمائيد قد انتهت الظّهورات اِلی هذا الظّهور الاعظم کذلک ينصحکم ربّکم العليم الحکيم و الحمد للّه ربّ العالمين .

CLXII

حضرت رحمن انسان را بينا و شنوا خلق فرموده اگر چه بعضی او را عالم اصغر دانسته‌اند ولکن فی الحقيقه عالم اکبر است و مقام و رتبه و شأن هر انسانی بايد در اين يوم موعود ظاهر شود قلم اعلی در کلّ احيان بکمال روح و ريحان اوليای حقّ را ذکر نموده و متذکّر داشته طوبی از برای نفسی که شئونات مختلفه دنيا او را از مطلع نور توحيد منع ننموده باستقامت تمام باسم قيّوم از رحيق مختوم آشاميده انّه من اهل الفردوس فی کتاب اللّه ربّ العالمين

CLXIII

للّه الحمد عالم را بطرازی مزيّن نموده و بردائی متردّی فرموده که صاحبان جنود و صفوف و عزّت و ثروت قادر بر نزع آن نه قل انّ القدرة کلّها للّه مقصود العالمين و العظمة کلّها للّه معبود من فی السّموات و الأرضين اين مظاهر ترابيّه قابل ذکر نبوده و نيستند بگو آبشخور اين طيور صحرائی ديگر و مقامی ديگر است من يقدر ان يطفئ ما اناره اللّه بيده البيضاء و من يستطيع ان يخمد ما اشعلته يد قدرة ربّک القويّ الغالب القدير اشتعال نار فتنه را يد قدرت خاموش نمود انّه هو المقتدر علی ما يشاء بقوله کن فيکون قل انّ جبل سکون

اصفيائی لا يتزعزع من ارياح العالم و لا من قواصف الامم سبحان اللّه اين قوم را چه بر آن داشت که اوليای حق را اسير نمايند و بحبس فرستند سوف يرون المخلصون شمس العدل مشرقة من افق العلاء کذلک يخبرک مولی الوری فی سجنه المتين

CLXIV

يا معشر البشر تمسّکوا بالحبل المتين انّه ينفعکم فی الارض من لدی اللّه ربّ العالمين خذوا العدل و الانصاف و دعوا ما امرکم به کلّ جاهل بعيد الّذين زيّنوا رؤوسهم بالعمائم و افتوا عليّ الّذی به ظهر کلّ امر حکيم باسمی رفعت مقاماتهم بين العباد و اذا اظهرت نفسی افتوا علی بظلم مبين کذلک نطق القلم بالحقّ و القوم من الغافلين انّ الّذی تمسّک بالعدل انّه لا يتجاوز حدود الاعتدال فی امر من الامور و يکون علی بصيرة من لدی البصير انّ التّمدّن الّذی يذکره علمآء مصر الصّنايع و الفضل لو يتجاوز حدّ الاعتدال لتراه نقمة علی النّاس کذلک يخبرکم الخبير انّه يصير مبدء الفساد فی تجاوزه کما کان مبدء الاصلاح فی اعتداله تفکّروا يا قوم و لا تکونوا من الهائمين سوف تحترق المدن من ناره و ينطق لسان العظمة الملک للّه العزيز الحميد و کذلک فانظر فی کلّ شیء من الأشياء ثمّ اشکر ربّک بما ذکرک فی هذا اللّوح البديع الحمد للّه مالک العرش العظيم اگر نفسی فی الحقيقه در آنچه از قلم اعلی نازل

شده تفکّر نمايد و حلاوت آنرا بيابد البتّه از مشيّت و اراده خود فارغ و آزاد گردد و بارادة اللّه حرکت نمايد طوبی از برای نفسی که باين مقام فائز شد و از اين فضل اعظم محروم نماند امروز نه خائف مستور محبوب است و نه ظاهر مشهور بايد بحکمت عامل باشند و بخدمت امر مشغول بر کلّ لازم است در احوال اين مظلوم تفکر نمايند از اوّل امر تا حين مابين احبّا و اعدا ظاهر بوده و هستيم و در احيانی که از کلّ جهات بلايا و رزايا احاطه نموده بود اهل ارض را بکمال اقتدار بافق اعلی دعوت نموديم قلم اعلی دوست نداشته و ندارد در اين مقام مصائب خود را ذکر نمايد چه که البتّه مقرّبين و موحّدين و مخلصين را احزان اخذ کند انّه لهو النّاطق السّامع العليم در اکثر ايّام بين ايادی اعدا بوديم و حال مابين حيّات ساکنيم اين اراضی مقدّسه در جميع کتب الهی موصوف و مذکور و اکثر انبياء و مرسلين از اين اراضی ظاهر شده‌اند اينست آن بيدائی که جميع رسل بلبّيک اللّهم لبّيک ناطق بودند و وعده ظهور اللّه در اين اراضی بوده اينست وادی قضا و ارض بيضا و بقعه نوراء در کتب قبل جميع آنچه اليوم ظاهر مذکور است ولکن اهل آن در جميع کتب الهی غير مقبول بشأنی که در بعضی از مقامات باولاد افاعی ذکر شده‌اند و حال اين مظلوم مابين اولاد افاعی باعلی النّداء ندا مينمايد و کلّ را بغايت قصوی و ذروه عليا و افق اعلی ميخواند طوبی لمن سمع ما نطق به اللّسان فی ملکوت البيان و ويل لکلّ افل بعيد

CLXV

اُذُن واعيه طاهره مقدّسه در جميع احيان از کلّ اشطار کلمه مبارکهء انّا للّه و انّا اليه راجعون اصغاء مينمايد اسرار موت و رجوع مستور بوده و هست لعمر اللّه اگر ظاهر شود بعضی از خوف و حزن هلاک شوند و بعضی بشأنی مسرور گردند که در هر آنی از حق جلّ جلاله موت را طلب نمايند موت از برای موقنين بمثابه کأس حيوان است فرح بخشد و سرور آرد و زندگانی پاينده عطا فرمايد مخصوص نفوسی که بثمره خلقت که عرفان حقّ جلّ جلاله است فائز شده‌اند اين مقام را بيانی ديگر و ذکری ديگر است العلم عند اللّه ربّ لعالمين

CLXVI

من يدّعی امراً قبل اتمام الف سنة کاملة انّه کذّاب مفتر نسئل اللّه بأن يؤيّده علی الرّجوع إن تاب انّه هو التّوّاب و إن اصرّ علی ما قال يبعث عليه من لا يرحمه انّه شديد العقاب من يأوّل هذه الآية او يفسّرها بغير ما نزل فی الظّاهر انّه محروم من روح اللّه و رحمته الّتی سبقت العالمين خافوا اللّه و لا تتّبعوا ما عندکم من الاوهام اتّبعوا ما يأمرکم به ربّکم العزيز الحکيم

حضرة بهاء الله

Windows / Mac